.jpg)
۱۵ تیر ۱۳۸۸

من راه خانهام را گم کردهام
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بیدليلِ راه جسته بوديم
بیراه و بیشمال بیراه و بیجنوب
بیراه و بیرويا
من راه خانهام را گم کردهام اسامی آسان کسانم را نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ديگر چيزی به ذهنم نمیرسد
حتی همان چند چراغ دور که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانهام را گم کردهام آقايان چرا میپرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديدهايد
شما کيستيد از کجا آمدهايد کی از راه رسيدهايد
چرا بیچراغ سخن میگوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم که به آن سوی کوچه دعوتم میکنيد؟
من که کاری نکردهام فقط از ميان تمام نامها نمیدانم از چه "ریرا" را فراموش نکردهام
آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانهام را گم کردهام بانو شما، بانوْ که آشنای همهی آوازهای روزگار منيد آيا آرزوهای مرا در خواب نیلبکی شکسته نديديد میگويند در کوی شما هر کودکی که در آن دميده، از سنگ، ناله و از ستاره، هقهقِ گريه شنيده است
چه حوصلهئی ریرا! بگو رهايم کنند، بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد
میخواهم به جايی دور خيره شوم میخواهم سيگاری بگيرانم میخواهم يکلحظه به اين لحظه بينديشم ...!
- آيا ميان آن همه اتفاق من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
۱۲ تیر ۱۳۸۸
بینا

اين رَدِ پای بیپايانِ پرندهای است بالای بیديدهی بيدی بلند که پرندهی ديگری پای خزانیترين خوابهاش مُرده بود چشم به راه باران و بابونه مرده بود چشم به راهِ خواب، خانه، خستگی ... مرده بود چشم به راه تو، ترانه، توتيا مرده بود.
حالا سالهاست هيچ سوسنی بالای اين رودِ بیستاره نروييده است.
گفتم که تمام نمیشود اين شب تمام نمیشود اين باد تمام نمیشود اين عذابِ عجيب حالا تو زادهی دور و نزديکِ هر بوسه که باشی باز از شنيدنِ بیهنگامِ نامِ خويش خواهی ترسيد!
گرامیِ بی گفت و گو دلبستهی دانای گريههام ديگر چرا و چارهی راهی نيست! بايد رو به آن دامنه، آن دور، آن دريا آوازِ دوبارهی پرندهای بيايد که روزی آزرده از بوتهزارِ بیآبِ اين باديه رفته بود، او غمگينترين فالفروشِ ماه وُ مَحْرَمِ بیمثالِ دريا بود
اين رَدِ پایِ رويای کودکی است که میداند خستگانِ بارانخورده را روزی آن سوی دبستانِ آب و الفبای نان و علاقه به بابای نيامده، خواهد ديد، او میداند اين آسمانِ خاموش کی از هقهقِ يتيمانِ بیترانه خواهد باريد خواهد باريد اين بيدِ بیگيسو از گوشوارههای شبتاب در خوابِ آب خَم خواهد شد اين درختِ دلداده، رويای رود خواهد ديد باز خواهد رُست عروس خواهد شد حتی بیاعتنا به باد، به دلهره، به نا، به نهيب به اين شبِ خسته، اين عذابِ عجيب!
ديگر جای هيچ خوف و خوابی نيست تو زير و بَم اين پردههای پنهان را بهتر از بوی باران و طعمِ اردیبهشت میدانی اين رَدِ پای بیپايانِ تو پروردگارِ پروانه و سوسنبَر وُ ستاره است.
اشتراک در:
پستها (Atom)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)



.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)