۲۹ فروردین ۱۳۸۹

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نيست
که او هیچ وقت زنده نبوده است!

***********************************************
(8)

با عرض پوزش از همه ی دوستانم که این قسمت طولانی شد. می خواستم تمومش کنم که نشد. شاید قسمتی دیگر. به زودی رفع زحمت می کنم. خوشحالم که دوستانی هم احساس پیدا کردم و افتخار می کنم که شاعری خوش ذوق برای خوندن این پاره های خاطرات وقت گذاشت...به زودی خواهم رفت و از این همه ترانه حتی یک خط ساده هم با خود نخواهم برد.
.
.

ناسازگاری من و مادرم اون سال تابستون به اوج رسید. بابا کاری به کار من نداشت. کلا سرش اون قدر شلوغ بود که فرصت دقیق شدن تو رفتارهای من رو نداشت. اگه مامان امان میداد. می دونستم رو ذهنش کار می کنه. یه روز متوجه شدم پای تلفن با کسی حرف می زنه و از من گله می کنه و خودش و رفتارش رو توجیه. مدت ها توضیح می داد و آخرش می پرسید اگه من اشتباه می کنم شما بگید و انگار طرفش تایید کنه خوشحال می شد. دقیق که شدم دیدم خودشه. دیگه تو خونه ی خودم هم غریبه بودم. از روی عجز شروع کردم به گله کردن:
_مامان جان من این آقا رو دیگه حتی دوست هم حساب نمی کنم. چه طور مسائل خصوصی زندگی ما رو باهاش در میون گذاشتی. یعنی هیچ گوش دیگه ای نبود. چرا اون طور باهاش گرم گرفتی؟ من از این آدم خوشم نمیاد. نمی خوام از این بیشتر از من بدونه. به خانوادم نزدیک باشه. غلط کردم باهاش حتی دوست شدم. غلط کردم گذاشتم با هم برین بیرون.
ما بین این گله کردن ها بابا هم سر رسید. دیگه طرف من نبود:
_باید تکلیف این آدم رو مشخص کنی.
_تکلیفش مشخصه. خودش قبول نمی کنه. مامان قبول نمی کنه. مگه این اولیشه. من با خیلی ها دوست بودم و هستم. به خیلی ها نه گفتم. چرا هیچ کدومشون تا این حد باعث دردسر نشدند. چرا باید تکلیف این یکی رو مشخص کنم. نه به خاطر این که سمجه. از این سمج تر هاشون هم رفتن پی کارشون. صرفا به خاطر این که مامان از این آدم خوشش اومده، به خاطر این که حالا به من شک دارید.
_همین که گفتم. باید ببینمش. من باید بدونم با کی هستی. این طوری خیالم راحت تره.
_من اصلا دیگه باهاش نیستم. این طوری خیال شما راحت تره. گرچه شما هیچ وقت این طوری نبودید. همیشه اعتماد بود. نه شما سخت گیری می کردید نه من پنهان کاری. موضوع بیتا هست. نمی دونم مامان تصورات خودش رو چه طور برای شما تعریف کرده.
_تقصیر من بود که گذاشتم بری تهران درس بخونی. تا آخر این تابستون تکلیفش رو مشخص می کنی یا درس بی درس. ارشد هم هرجا قبول شدی انتقالی می گیری میای همین جا می خونی.
همیشه فکر می کردم با فرهنگ ترین خانواده رو دارم. مثل همه ی ساده اندیش ها، مذهبی نبودن رو روشنفکر بودن می دونستم. باورم نمی شد کسی که اون همه ادعای روشنفکری داشت، کسی که حرف اول و آخرش برای من تحصیلات بود، از ترس جامعه ای که برای زن ارزش قائل نیست، همون حالا با من این طور رفتار می کنه. انگار در مورد بعضی مسائل همه علیه آدم هستند.
حس می کردم آدم های اطرافم به شدت بد جنس و نا کس هستند. مخصوصا همون آدم سمج. دلم می خواست باهاشون مثل خودشون رفتار کنم. چاره ای جز دروغ گفتن و دو رو بودن نداشتم. از اون روز به بعد دروغ گفتن برام عادی شده بود. دل تنگی امانم رو بریده بود. بی تابی بیتا من رو دیونه تر می کرد. مامان هم چپ و راست می گفت به این بنده خدا یه زنگی بزن، گناه داره، دل تنگ میشه. کلا رابطه ی خوبی با مامان پیدا کرده بود. با هم حرف می زدن و واسه هم گلایه می کردن. یه بار بهش زنگ زدم و گفتم: پشت گوشت رو دیدی، رنگ ازدواج رو دیدی مگه این که با من همکاری کنی، هر روز هم زنگ نزن این جا که نمی خوام صدات رو بشنوم. چند روز بعد به مامان گفتم می رم ببینمش. کلی خوشحال شد. بلافصله راهی تهران شدم. وقتی دیدمش سعی کردم تا جایی که می تونم مودبانه حرف بزنم. همه چیز رو براش توضیح دادم. آخر سر هم اضافه کردم حدس های مامان همش درسته. من باهاش رابطه دارم، تو هم یه فکری به حال زندگی خودت کن، عمرت رو با من هدر نده. انگار با دیوار حرف می زدم یا با یه نوار ضبط شده که مرتب تکرار می کرد: تو با هر کی می خوای باش، من می خوام با تو باشم. آدمی به اون لجبازی ندیده بودم و ندیدم. سر آخر بهش گفتم من می خوام برم بیتا رو ببینم، خوش ندارم مامان بفهمه. با خواهرم هم هماهنگ کرده بودم، تنها کسی که من رو درک می کرد و بیتا رو دوست داشت. رفتم و دو هفته ای خوش گذروندم. خونه که برگشتم گفتم داریم کم کم به توافق می رسیم. جون خودم به چه توافق ها که نرسیدیم. حس خوبی از اون همه دروغ گفتن ها به پدر و مادر خودم نداشتم. اما از شرط و شروط آخر تابستون دیگه خبری نبود. اگه کسی می پرسید می گفتم راه دوره داریم هماهنگ می کنیم. جواب نهایی کنکور هم که اومد با خیال راحت راهی تهران شدم و ثبت نام کردم.
من که انگار از زندان آزاد شده بودم تا خود اسفند خونه برنگشتم. خوابگاه جدید و دانشگاه جدید به شدت دل گیر بود. نمی دونم چرا هیچ کس به چشمم نمیومد. آخر هفته ها سراغ بیتا می رفتم. اون خوابگاه پر از موردهای دل خواه من بود. بیتا می خواست سه ساله درس رو تموم کنه واسه کنکور هم بخونه. البته اگه حضور من اجازه می داد. مثل زوج های تازه ازدواج کرده بودیم. وقت و بی وقت، هرجا و هروقت که پیش میومد...بله! من که مشکلی نداشتم. طول هفته رو چنان فشرده رو درس و پروژه ها کار می کردم که آخر هفته رو خوش بگذرونم. اما بیتا نمی تونست. خوب می دیدم که تمرکز نداره. چشماش به کتاب بود و حواسش جای دیگه. می دونستم اون سال با اون وضع نه سه ساله تمام می کنه نه کنکور قبول میشه. همون طور هم شد. خیلی بیتابی می کرد و نا امید شده بود. من هم عذاب وجدان بدی داشتم. تقصیر خودم بود. راضیش کردم دوباره امتحان کنه. اون سال تابستون به خاطر کار پایان نامه تو خوابگاه موندم و بیتا رو هم مجبور کردم بمونه و بخونه. مثل سه ماه زندگی مشترک بود. خودمون بودیم خودمون. کسی کاری به کار ما نداشت. نه از مراقبت های مامان خبری بود نه از اصرار برای ازدواج. اگر هم چیزی می گفتند، درجا جواب می دادم مگه نمی بینید سرم شلوغه، من اصلا وقت خونه اومدن ندارم. خواستگار محترم هم شده بود همون دوست سابق. هر ازگاهی میومد و کار ترجمه میاورد. رو حساب دوستی کمکش می کردم و خداییش تو کار پایان نامه حسابی به دادم رسید. می دونست بیتا با من هست و حرفی نمی زد. پائیز که رسید بیتا دوباره برگشت اون سر تهران لعنتی. عملا پایان همه چیز بود و من نمی دونستم. نمی خواستم اشتباه سال گذشته رو تکرار کنم. هفته ای یکبار بهش سر می زدم. پنج شنبه ها قبل طلوع آفتاب بیرون میرفتم. وقتی می رسیدم خواب بود. نون تازه می گرفتم و صبحانه ی مفصلی ترتیب می دادم و کار های شخصی عقب موندش رو انجام می دادم تا بیدار بشه. صبح تا ظهر که می رفت درس بخونه تا می تونستم آشپزی می کردم. سه چهار نوع مختلف غذا هر کدوم به اندازه چندین نفر. بعد از ظهر ها تا جایی که می تونستم سعی می کردم گرامر زبان رو براش توضیح بدم. هر مطلب رو ده بار، ده نوع مختلف وبا ده مثال مختلف. کم کم سایر هم کلاسی هاش هم می اومدند و عملا یک دور کتاب زبان تخصصی رشته شون رو براشون ترجمه کردم. عصر پنج شنبه که می رسید می دونستم نباید بمونم. تجربه ی پارسال می گفت برو. مقداری میوه و شیرینی می گرفتم. خیالم که راحت می شد در طول هفته هیچ کمبودی نداره می رفتم سراغ زندگی خودم. شش ماه زندگی من تا اسفند 86 همون طور گذشت. خیلی سخت بود. از کار و زندگی خودم عقب می موندم، مخصوصا اگه گاهی مریض می شد، عملا چند روز از زندگیم تعطیل بود. کنکور که اومد و رفت بیتا هم رفت خونه. بهار 87 رو تنها موندم. اصلا انتظار نداشتم. دانشگاه آزمون دکترا می گرفت. شک نداشتم باید شرکت کنم. خونه جای من نبود. کارهای پایان نامه هم مونده بود. سرم خیلی شلوغ بود. اصلا وقت مسافرت رفتن نداشتم. هر شب یه ساعتی پای تلفن بودم. ازش می خواستم بیاد. نیومد. اصلا نیومد. تا این که یه روزسر صبح با تماس خواهرم بیدار شدم. اون هم مثل من و بیشتر از خود بیتا نگران نتیجه ی کنکور بود. یک هفته بود که کامپیوتر رو خاموش نکرده بودم. هر لحظه و هر دقیقه منتظر بودم. نتیجه عالی بود. عین اون رتبه رو به خواب دیده بودم اما فکرش رو هم نمی کردم تعبیر بشه. بهتر از اون نمی شد. همه ی دوستاش خبرش رو از من می گرفتن و می گفتن از طرف ما بهش تبریک بگو. هیچ کس به من تبریک نمی گفت. می خواستم به من تبریک بگن. نه به خاطر این که مردم و زنده شدم تا کنکور داد، به خاطر این که دوست داشتم من رو شریک زندگیش بدونن. به بهونه ی انتخاب رشته چند روزی بیتا اومد تهران و یک هفته ای با من موند. طول روز خیلی سرم شلوغ بود. یا دانشگاه بودم یا اتاق مطالعه. کار پایان نامه یه طرف آزمون دکترا هم یه طرف. شب ها تنهاش نمی ذاشتم. روز ها هم پای کامپیوتر من فیلم می دید و تو اینترنت سرگردون بود. آرشیو کامل مجله ی ماها و آخرین شماره های چراغ رو داشتم. فکر نمی کردم باید ازش پنهان کنم. یه روز برگشت و گفت سارا اینا چیه این جا داری؟ گفتم بخون، جالبه، کلی هم فیلم دارم. چند ساعت بعد که برگشتم دیدم اخماش تو همه. می گفت خوشم نمیاد اینا رو بخونی، این فیلما رو ببینی. گفتم : "فیلم به این با احساسی؟ واقعا خوشت نمیاد؟ یه چیزی تو مایه های خودمونه. این مجله ها پر از سرگذشت آدمایی مثل من و توهست." می گفت : من و تو فرق می کنیم. خیلی سعی کردم براش توضیح بدم که ما هیچ فرقی نمی کنیم و من هم خوشحالم که حالا مثل یکی از اون هایی هستم که کسی رو دارند. ایراد از توضیح دادن من نبود، نمی خواست بشنوه. نمی خواست چیزی رو که بود باور کنه. بیتا برگشت خونه. حرفهاش رو زیاد جدی نگرفتم. با خودم گفتم سر وقت براش مفصل توضیح می دم.
تابستون 87 رو هم تنها موندم. از آزمون لعنتی هم راحت شده بودم. به تابستون سال پیش و پیش تر فکر می کردم که چقدر شاد بودم. کلا وقتی آدم تنها به شادی های گذشتش فکر می کنه باید بشینه گریه کنه. بد ترین تابستون زندگی من بود. تمام تیر ماه رو گریه کردم. جواب آزمون که اومد آخرین اشک ها رو هم ریختم. کسی قبول نشده بود. اون سال هیچ استادی دانشجو نمی خواست و همه ی شرکت کننده ها سر کار بودند. نمی شد به جایی هم شکایت کرد. خیلی وقت ها تو زندگی هست که آدم نمی دونه باید به کجا شکایت ببره. بزرگ ترین ضربه ی زندگیم بود. اولین بار بود شکست می خوردم. حس می کردم هیچ آینده و امیدی ندارم. نمی دونستم چه حکمتی تو کاره.
شهریور ماه بیتا برای ثبت نام دانشگاه دوباره به تهران اومد. یه تجدید دیدار گرم و زیبا. هنوزهم انگار هیچ کس به خوشبختی ما نبود. زیر آفتاب داغ شهریور ماه تو تهران بزرگ و کثیف دنبال کارهای ثبت نامش رفتیم. انگار من مسئول همه چیزش بودم. مثل بچه ای شده بود که به تنهایی از پس کارهاش بر نمیومد و خودش هم از تصور از دست دادن تنها تکیه گاهش وحشت داشت. خیلی سعی کرد به من روحیه بده که سال بعد دوباره شرکت کن. به زحمت قبول کردم که دوباره امتحان کنم. اصولا به سرعت همه ی امیدم رو از دست می دم و خیلی دیر ذره ای از اون امید بر می گرده.همون روزها مامان زنگ زد که فلان روز بیا خونه. خانوادش از مشهد میان. تو هم باید باشی. حسابی جا خوردم. گفتم مگه موضوع تمام شده نبود؟ گفت نه، چی می گی؟ اگه تمام شده بود که زنگ نمی زدن. به سرعت باهاش قرار گذاشتم. یه غروب لعنتی تو یه پارک کوچیک و تاریک. چقدر که باهاش حرف نزدم. همون توضیحات قدیمی. همون حرف های همیشگی. منت کردم که خانوادت رو منصرف کن. به آیندت فکر کن. برای تو آدم کم نیست. من خودم برات پیدا می کنم. مثل بدبختی که دست و پا می زد و تو مرداب لجبازی طرف بیشتر فرو می رفت. کاملا معلوم بود لجبازی هست. اما چرا. مگه من چی داشتم و چی بودم. دختری که هیچ وقت آرایش نکرد، یکبار هم نشد صورتش رو اصلاح کنه و لباس مرتب بپوشه. وقتی قرار باشه بد بیاره، میاره. حرف آخرم این بود که تضمینی نمی کنم که خوشبخت بشی و این ازدواج هیچ مفهوم تعهدی برای من نداره. آزادی که با هر کس باشی و هر وقت خواستی جدا شدی. هیچ چیز از تو نمی خوام.
دوباره زنگ زدم خونه. دوباره منت کشی. مامان گفت از چی می ترسی؟ یه خواستگاری ساده هست. تازه از کجا معلوم ما موافقت کنیم. شاید ازشون خوشمون نیاد. دیدم راست می گه. هنوز جای امیدواری هست. گفتم من خوشم نمیاد. به خاطر من قبول نکنید. گفت از چه چیزش بدت میاد؟ نمی دونستم چی بگم. فقط جواب دادم: وقتی آدم از کسی خوشش میاد باید جواب پس بده از چه چیزش خوشش میاد. این همه آدم تو دنیا باید جواب بدم چرا از تک تکشون خوشم نمیاد.
یه روز بعد از ظهر حول و حوش ساعت چهار راه افتادم و نه شب رسیدم خونه. همه جمع بودند و شاد. یا قیافه ای خسته روبروشون نشستم. مامان اصرار کرد چای ببرم. گفتم عمرا. بابا چای آورد و همه برداشتند. یاد شبی افتادم که بیتا و دوستاش تو اتاق ما جمع بودند و چای می خوردیم. چه لذتی داشت شکار اون نگاه های دزدانه و شرمناک. یک لحظه به خودم اومدم دیدم همه چایشون رو خورده بودند و مامان میگفت حواست کجاست؟ یخ کرد. باز حواسم رفت به همون شب که رفتم پای تلفن و تا برگردم چای من یخ کرده بود. نگاهی به لیوان های خالی بچه ها کردم و سر آخر به چشم های بیتا که زل زده بود به استکان چای دست نخوردش.
بابا شروع کرد به حرف زدن. جمله هایی گفت که دیوانه ترم کرد. بابا گفت: جوون های امروزی که خودشون تصمیم می گیرند سر آخر به ما می گند. ما که این وسط هیچ کاره ایم. اگه این جا دور هم هستیم واسه اینه که خودشون خواستند. حالا ما چه کاره ایم که بگیم نه. خودشون دیدند و پسندیدند. شما هم که بیست ساعتی تو راه بودید تا از شرق کشور به غرب کشور اومدید خسته هستید. قرار های خودمون رو بهشون بگیم اگه مشکلی نداشتند بقیه حرفها بمونه واسه فردا.
نگاهی کردم به مامان و بابا. هیچ کدوم نگاهم نکردند. مامان گفت: پایان ماه رمضون خوبه؟ گفتم من هنوز تا اون موقع دفاع نکردم. بابا گفت مگه قراره حتما اول دفاع کنی؟ گفتم آره. تازه بعد از اون شش ماه می خوام دوباره درس بخونم برای آزمون. بابا خیلی جدی و عصبانی گفت این موضوع خیلی کش دار شده. اول تکلیف این رو مشخص می کنی بعد هر کاری دلت خواست بکن. به بن بست خورده بودم اساسی. مامان گفت پس بمونه عید غدیر. یادم افتاد اولین تولد بیتا رو شب عید غدیر جشن گرفتیم. بلافصله گفتم نه من اون عید رو دوست دارم. حس کردم همه چپ چپ به من نگاه می کنند. مامان گفت پس عید قربان. دیگه چیزی نگفتم. دیدن ساکتم. گفتن یه چیزی بگو. فقط گفتم : من می خوام امشب برگردم. ساعت دو شب ترمینال بودم و شش صبح تهران. آژانس گرفتم و خودم رو رسوندم خوابگاه. اتاق نیمه روشن بود و بیتا سرجای من خواب. انگار یک سال تمام ندیده بودمش. از همون دم در لباسام رو در آوردم خزیدم کنارش. بغضی که از دیشب مونده بود دیگه طاقت فروبسته موندن رو نداشت. از سر دل تنگی و حرص آدم های دیشب می بوسیدمش.

***********************************************

ميان خواب و گريه‌های آدمی
هميشه فاصله‌ای هست
فال مبهم علاقه‌ای شايد

















۲۷ فروردین ۱۳۸۹

باز می‌آيد و من باز غرقه‌ی رويا و رگبارِ گريه‌اش خواهم کرد
چندان که ماه از ميلِ برهنگی
گيسو گشوده از پيچه‌ی پُر پشتِ ابر به در آيد و
من از طعمِ تنفسِ ملکوت
بر اقليمِ علاقه خدايی کنم.

***********************************************
(7)
همین چند روز پیش دوستی گفت: این جور نوشتن مثل مردن می مونه. از اون جمله هایی که یادم نمیره. دست آخر هم مردم و زنده شدم تا این قسمت رو نوشتم. دارم به این نتیجه میرسم که چقدر این دنیای مجازی خوبه. پر از آدم هایی که می فهمند...مردمان می فهمند...مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند.
بهترین بهار زندگی من هم تموم شد. بهار 85. قرار شده بود تابستون رو با بیتا سر کنم.بیتا ساکن یکی از روستاهای غرب بود. زنگ زدم خونه و گفتم بعد تحویل خوابگاه می رم خونه ی دوستم. مامان عصبانی شد. گفت اول بیا خونه. مامان تو نگاه اول از بیتا خوشش نیومده بود. نمی دونم اصلا تا به حال شده از کسی تو همون نگاه اول خوشش بیاد. حتما نه. خیلی ها به خوشبختی من نبودند. بعضی ها تا آخر عمر هم تجربه نمی کنند. خونه که رفتم یکی دو هفته سوال پیچ شدم که" این دوستت کیه؟ کجایی هست؟ ازکجا پیداش شد؟ تو که تا یه هفته پیش باهاش بودی، حالا صبر کن یه ماه بگذره بعد برو ببینش. اصلا چرا تو بری اون بیاد." خدا اون روز رو نیاره که مامان از یکی خوشش نیاد. شروع کرده بود به مسخره کردن. از اسمش گرفته تا قیافش و از همه مهم تر این که بیتا ساکن روستا بود. هر یه جمله ی تحقیر آمیز رو که می گفت همه ی وجودم آتیش می گرفت. هیچ چیز نمی گفتم. حس می کردم می خواست عکس العمل من رو ببینه. من هم نمی خواستم حساس بشه. حرف آخر مامان این شد که اصلا باید بیاد تا من بشناسمش. بیتا پیش تر به من گفته بود اواخر تیر ماه فصل برداشت و فروش محصول هست و تمام کار های خونه به دوش اون. نمی تونستم ازش بخوام بیاد. سعی کردم واسه مامان توضیح بدم. بعد از یه مدت جر و بحث قبول کرد اما به شرط این که خودشون من رو برسونند. یه روز صبح زود از خونه بیرون زدیم. مامان اصرار داشت خودش رانندگی کنه. بابا کنارش خواب بود. من هم پشت سرشون به این فکر می کردم که اگه خواهرای بیتا به زیبایی خودش باشند، کار من ساخته هست. حدود ظهر بود که رسیدیم. مامان از همون جا شروع کرد به ایراد گرفتن. از جاده. از آب و هوا. دم در خونه وقتی همه برای استقبال صف کشیده بودند، مامان عصبانی بود که حالا من کجا پارک کنم. خونه ی بزرگی بود با حیاتی سرسبز و پر از گل و درخت. فامیل های نزدیک برای استقبال اومده بودند. نمی دونم بیتا به کی رفته بود. هیچ کس ذره ای از زیبایی اون رو نداشت. چند دقیقه ی اول به سکوت گذشت. اگه یه نفر می گفت بریم سر اصل مطلب چیزی از یه مجلس خواستگاری کم نداشت. بعد یه مدت بابا باهاشون حسابی صمیمی شده بود. می گفتن و می خندیدن. مامان همچنان عصبانی بود. گوشیش رو گرفته بود دستش، دور تا دور خونه راه می رفت و غرغر می کرد که چرا هیچ جا آنتن نمیده. من که از رفتارش حسابی خجالت زده شده بودم، لحظه شماری می کردم که هرچه زود تر برگردند. قبل از رفتن مامان خط و نشون کشید که یه هفته دیگه بر می گردی. و تاکید کرد باید با بیتا برگدم. بعد رفتنشون انگار خونه از حالت حکومت نظامی در اومده باشه. بیتا شد همون دوست راحت و صمیمی قبلی. با همه ی اعضای خانواده جور شده بودم. مثل یکی از خودشون شده بودم. مهمون نبودم. هر روز بیشتر عاشق اون روستا می شدم. دوست داشتم همه جاش رو ببینم. نه این که از هر روستایی خوشم بیاد. اون جا فرق می کرد. به چشم من بیتا اون جا به دنیا اومده بود، یه عمر زندگی کرده بود، نفس کشیده بود و بزرگ شده بود. اون جا برام مقدس بود.
حالا که فکر می کنم می بینم چقدر صبح تا ظهر بین درخت های میوه گشتن خوبه، چقدر آب تنی کردن تو یه حوض بزرگ پر از ماهی زیر آفتاب داغ ظهر تابستون حال میده. هیچ چیز بهتر از این نیست که عصر تابستون زیر سایه ی یه درخت بزرگ گردو بشینی و ورق بازی کنی، غروب هاش منتظر باشی که دونه دونه ستاره ها پیدا بشن و دست آخر شب هاش با بچه های شاد و پر انرژی اون قدر فوتبال بازی کنی که بیهوش بیفتی تو رختخواب. اگه تماس های مداوم مامان نبود شمار روزها از دستم خارج می شد. بعد از یه هفته دست بردار نبود که برگرد. یه هفته رو به زحمت به ده روز رسوندم و بالاخره با بیتا راهی شهر ما شدیم. راه برگشت پر از خاطره بود. کوپه ی خالی، راه سرسبز با تونل های طولانی، اما نه طولانی تر از شیطنت ها و بوسیدن های بیتا. همه ی خوشی ها درست تا لحظه ی رسیدن به خونه ادامه داشت.
خونه ی ما با یه حیات کوچیک و باغچه ی ناچیز برای خودم مثل زندون بود. چه برسه برای بیتا. از بچه هم خبری نبود. خودم بودم و مامان که برای مهمونش کم نمی ذاشت. مدام آشپزی می کرد و سفره های رنگی می چید و همه ی رفتارمون رو زیر نظر داشت. کلا یه جورایی حکومت نظامی بود. یه وقتایی که حس می کردم دیگه نمی تونه زیر نگاه مامان تحمل کنه، می رفتیم زیر زمین خونه. اون جا یه واحد مجزا مخصوص خودم بود که کسی به غیر از من کاری باهاش نداشت.
یه روز بعد از ظهر مشغول مطالعه روزنامه و حل جدول بودیم که دیدم بیتا خوابش گرفته. به حساب خواب نیمروزی فقط یه زیر انداز و یه بالش براش آوردم. پشتش رو کرد به من و خوابید. از کارش دل گیر شدم و پرسیدم:
_حالا چرا روت رو بر گردوندی؟
_ممکنه مامانت بیاد پایین.
_این جا هیچ کس به غیر از من نمیاد.
همون طور که پشتش به من بود بغلش کردم و مست عطر تنش خوابم برد. بعد از ظهر اون روز مامان عصبانی بود و حرف نمی زد. هر چه اصرار کردم، چیزی نمی گفت. تا شب همون طور گذشت. آخر شب بود که تصمیم گرفت حرفش رو بزنه. من تو زیر زمین داشتم جای خواب رو آماده می کردم. مثل همیشه دو تا تشک چسبیده به هم و دو تا بالش و دو تا پتو که عملا از یکیشون استفاده می شد. مامان از تو حیات منو صدا زد. رفتم پیشش. دیدم خیلی جدی و عصبانی هست و مستقیم رفت سر اصل حرفش و شروع کرد به رفتارهای من گیر دادن. دوست نداشتم بیتا صداش رو بشنوه. یه لحظه رفتم زیر زمین و ضبط رو روشن کردم و صدا رو هم تا جایی که می شد بالا بردم. وقتی برگشتم حیات مامان بلند تر حرف می زد. اول از موضوعات بی ربط شروع کرد.
_چرا تو ماشین کنار من نمیشینی.
_خوب مامان جان شما حواستون به رانندگیتون هست. کنار شما بشینم که چی. ترجیح میدم پیش دوستم بشینم.
_فقط اون نیست. تمام مدت دستش تو دستته. خودم از تو آینه دیدم سرش رو شونه ی تو میذاره. چه معنی داره اصلا چرا از یه لیوان آب میخورید. اون روز تو خوابگاه قبل رفتن برای کنکور دیدم بغلت کرد. خجالت نکشیدی. همه نگاه می کردن.
_مامان تو خوابگاه خیلی ها همدیگه رو بغل می کنن. رو بوسی می کنن.
_اونا اشتباه می کنن. اصلا هم عادی نیست. همین امروز بعد از ظهر، قصد سرک کشیدن و فضولی کردن نداشتم، یه لحظه اومدم بهتون سر بزنم، یه جوری عاشقانه بغلش کرده بودی که انگار...
حرفش رو نیمه کاره گذاشت. من هم جوابی نداشتم بدم. سکوت بود و سکوت. صدای ضبط از زیر زمین نمیومد. بعد از مبلغی نصیحت که آدم حدود دوستی رو رعایت می کنه گذاشت و رفت.
وقتی رفتم زیر زمین بیتا تشک ها رو از هم فاصله داده بود و با فاصله ی زیادی از من دراز کشیده بود. می خواست چیزی بگه اما گریه امونش نمی داد. به زحمت گفت: مامانت حق داره. من اصلا حواسم نبود. نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. دیگه بسه.
لحظه به لحظه بیشتر از مامان متنفر میشدم. همه ی آرزو هام رو ویران کرده بود و زیر آواری که درست کرده بود غرورم کاملا له شده بود. منت بیتا رو می کردم که حرف های مامان رو ندیده بگیره و با من اون طور رفتار نکنه. اما اصلا کارگر نبود. سر آخر سرم رو کنار بالشش رو زمین گذاشتم و گفتم: پس من همین جا می خوابم. اون جا بود که دیگه دلش به رحم اومد. سرم رو بلند کرد و بالشش رو زیر سرم کشید. اشک هام رو پاک کرد و جا شون رو بوسید. غرورم شکسته بود اما ترسم دوبرابر شده بود. بیتا صورتم رو می بوسید و من هیچ کاری نمی کردم. تا این که شروع کرد به بوسیدن لب هام، باز جرات پیدا کردم. مثل قبل نبود. بوسه های ساده و طولانی مدت نبود. بوسه هایی بود که هر لحظه عمیق تر و شدیدتر می شدند. حس کردم خون تو تمام رگهام به سرعت جریان گرفته. داغ شده بودم. تا به حال بیتا رو اون طور گرم و بوسه هاش رو اون طور عمیق حس نکرده بودم. برای اولین بار قدمی به جلو برداشتم. خیلی آروم از رو لباسش دستی به سرشونه و سینه هاش کشیدم. کم مونده بود نفسش بند بیاد. نگران نبودم ناراحت بشه. کاملا واضح بود می خواد. خوب می دونست من هم می خوام. حتی تا یه ساعت پیش از اون هیچ نظری نداشتم بین دو تا دختر تو رختخواب چی ممکنه پیش بیاد. خیلی ها تا امروز از من همین رو پرسیدن. تجربه ی اون شب من میگه وقتی دو نفر همدیگر رو با تمام وجود بخوان خودشون می فهمند چی کار باید بکنند.
صبح روز بعد بیتا به طرز عجیبی تو نظرم زیباتر بود. از خواب که بیدار شد گفت :
_مامانت از همین می ترسید.
_زیادم ترسناک نیست که؟ بنده خدا اومد درست کنه، خراب تر شد. شاید هم می خواست خراب کنه، حالا طوری درست شده که عمرا خراب بشه.
بیتا تصمیم گرفت همون روز بره. منم اگه به جای اون بودم چنان خونه ای رو تحمل نمی کردم. خیلی سخت بود. انگار روز اول بعد از ازدواج جدا بشی. از ترس مامان یه خداحافظی و روبوسی ساده هم نداشتیم. تو ایستگاه راه آهن تو گوشش گفتم: تازه پیدات کردم. خندید و گفت منم همین طور. اون روز غمگین ترین پنج شنبه ی زندگی من بود. وسایلش رو دادم دستش و سوار قطار شد. مامان راضی بود. حتی باهاش دست ندادم. صوت قطار که بلند شد، حضور مامان هم دیگه کارگر نبود. بی اختیار اشکام می ریخت. تا جایی که می تونستم قطار رو دنبال کردم. آخرین واگن که از کنارم رد شد، از مامان خیلی دور شده بودم. همون جا نشستم با صدای بلند زدم زیر گریه.

***********************************************

تو هی زلال‌تر از باران،
نازک‌تر از نسيم،
دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را!
رو به آن نيمکتِ رنگ و رو رفته
بال بوته‌ی بابونه ... همان کنارِ ايستگاهِ پنج‌شنبه،
همانجا، نزديک به همان ميلِ هميشه‌ی رفتن!
اگر می‌آمدی، می‌دانستی
چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است!








۲۴ فروردین ۱۳۸۹


حالا همه می‌دانند که من و تو يک‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم

***********************************************

(6)

سه ماه بعد کنکور یعنی بهار پیش رو بهترین روز های زندگیم بودند. درس های ترم آخر سبک بودند و وقت آزاد زیاد. روز هام با بیتا شب میشد. دو هفته مونده به آخر سال بیتا با دانشگاه راهی اردوی مشهد بود و من هم شک نکردم که باید برم. گرچه هیچ شوق و کششی برای زیارت نداشتم اما با علاقه ی زیادی من هم همراه شدم. به خونه اطلاع دادم که راهی مشهد هستم. گفتند اونجا چرا؟ اگه می خوای خوش بگذرونی جا زیاد هست. درکشون می کردم. مثل خودم بودند. اما درکم نمی کردند که مقصود چیز دیگه ای بود و کعبه و بت خانه بهانه. من اون سفر رو به خاطر بیتا می رفتم و خودش هم خوب می دونست. انتظار داشتم بیش تر از سایر دوستاش به من توجه کنه. تو جمع اون ها احساس غریبی داشتم. همه آشنا بودند و شر. کوپه های شش نفره که تو هرکدوم غوغایی بود. انگار یه مهد کودک پر از بچه بود تا یه قطار دانشجو. بیتا از بقیه نجیب تر بود. اما شیطنت های خودش رو داشت. دلم که می گرفت می رفتم تو راهرو و از پنجره های بلند نیمه باز به ماه کامل نگاه می کردم که انگار از روی تپه های تاریک کویری دنبالمون می کرد. بیتا که متوجه ی غیبت من میشد میومد بیرون چند دقیقه ای کنارم می ایستاد و گاهی لبخند می زد. اما دوستاش مهلت نمی دادند. به خیال خودم به من به چشم وصله ی نا جور و غریبه ای که معلوم نیست از کجا پیداش شده نگاه می کردند. وقت خواب که شد فهمیدیم از جای خواب خبری نیست. صندلی ها تخت نمی شدند و باید تا صبح همون طور می نشستیم. بچه ها که از شیطنت و بالا و پایین پریدن و احیانا فوتبال و والیبال بازی کردن تو کوپه خسته شده بودند هرکدوم یه مدلی چمباتمه زدند و خوابشون برد. یکی رو میز وسط. بعضی ها رو هم. مسئولای اردو که اصلا جایی نداشتند، تو راهرو راه می رفتند و گاهي یه گوشه چرت می زدند. من موندم کنار بیتا که از شدت خواب خم و راست میشد. تا جایی که اون یکی بقل دستیمون اجازه میداد خودم رو به طرفش کشیدم تا جا برای بیتا باز شه. تو عالم خواب و بیداری تعارفی کرد و سرش رو گذاشت رو پام و تا خود صبح راحت خوابید. شاید اون شب تو قطار کسی به راحتی اون نخوابید و کسی به خوش وقتی من نبود.
نزدیکای صبح بود که رسیدیم. یه مهمانسرا نزدیک حرم برامون گرفتند. تو فلکه ی زد یا آب. محله ی قشنگی نبود اما مهمانسرای به نسبت شیکی بود.بچه ها ذوق زده بودند و به دنبال اتاق و تخت مورد علاقه شون طبقات رو بالا پایین می رفتند. حس می کردم یه جورایی گم شدم و دلم برای خونه تنگ شده بود. طبقات رو آهسته و بی هدف بالا میرفتم که بیتا صدام کرد:
_سارا بیا این تو ببین خوبه؟ این دو تا تخت؟
_اون دو تا؟ بد نیست؟
_نه بابا. این دو تا. مگه نمی خوای با هم باشیم.
_زیاد هم برام مهم نیست.
خیلی برام مهم بود کنارش باشم و یک لحظه هم دور نشه. اما فکر کردم بیش از حد خودم رو مشتاق نشون دادم و باید کمی سنگین تر رفتار می کردم. واضح بود که ناراحت شده. از حرف خودم پشیمون شدم.
تو اون چند روزی که مشهد بودیم جای تفریحی و دیدنی نصیبمون نشد. به غیر از یکی دو تا بازار. بچه ها هم کم تر اعتراض می کردند. غذا که به موقع بود. گردش تو شهر هم آزاد. بیتا صبح و ظهر می رفت حرم. من هم دنبالش. گوشه ای می ایستادم و نگاهش می کردم. گاهی هم شب ها می رفتیم که هنوز نیمه شب رو رد نکرده خوابمون می گرفت. بیتا هم اصولا خوش خواب بود و فورا برمی گشتیم. یك بار هم شب جمعه رفتیم هوا سرد بود و حرم خلوت. صدای دعای کمیل بلند بود. داخل یکی از صحن ها نشستیم. بیتا کنارم بود اما صورتش رو نمی دیدم. چادر رو تا جلوی صورتش پایین کشیده بود و آهسته گریه می کرد. نمی فهمیدم چرا. معنی دعا رو دیگه حفظ شده بودم و هیچ چیز̦ به اون صورت غمگینی توش نمی دیدم. بعد ها فهمیدم که آدم ها به حال خودشون زار می زنند نه به متن دعا. بعد از اون سال بارها و بارها زیارت حرم نصیبم شد اما هیچ کدوم به پای اون لحظات که بیتا کنارم بود نمی رسید. همین امسال هم رفتم و طبق معمول وقتی همه سعی می کردند یه طوری به ضریح نزدیک بشند چشم من تو جمعیت اطراف به دنبال نگاه بغض آلود دختری بود که چند سال پیش در چند قدمی من...ساکت ایستاده بود و در آرامش خودش محو تماشای ضریح بود و فقط خدا می دونست تو دلش چی می گذره که چشم های زیباش اون طور برافروخته بود. خدا می دونه و صاحب اون بارگاه که من هنوز هم به عشق همون دختر پا به حرم میگذارم و به عشق همون دست های زیبا که زمانی در ورودیش رو لمس می کرد دست به درش می کشم و داخل میشم.
آه اگر بميرم اين لحظه
چه کبوترانی که ديگر از بالای آسمان
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!

دوران مشهد هم تموم شد و برای من مثل ماه عسل شیرین بود. تعطیلات عید به سختی گذشت و هر روز براش می نوشتم. بعد عید همه ی نوشته هام حتی اون هایی رو که دوستم تو اتاق مطالعه از رو میزم جمع کرده بود بهش دادم. اولش سخت بود. نوشته های من بی پرده بود و به طرز واضحی عاشقانه. نمی دونستم عکس العملش چی می تونه باشه. از اون به بعد دل بسته ی نوشته هام شد. هر بار که نوشته ای بهش می دادم، انگار بهترین هدیه رو گرفته بود. با هم اتاقیش به خاطر من اختلاف پیدا کرده بود که همه ی حرفت شده سارا و معلوم نیست صبح تا شب کجایی. ازش انتطار توجه داشت. نه این که رقیب من باشه. آدمی بود که همیشه یه گوش شنوا می خواست تا مدت ها درد و دل کنه و اون گوش شنوا و ساکتش همیشه بیتا بوده که به لطف حضور من از دست رفته بود. ناراحتیش تا جايی رسید که گفت نمی تونه اون وضع رو تحمل کنه و گذاشت و رفت. اون شب بیتا با بغض و گریه برای من تعریف کرد که نمی خواست اون طور بشه و نمی تونه تنها بمونه. در نهایت تردید پیشنهاد دادم که اگه بخواد می تونم اون شب رو پیشش بمونم. طوری جواب داد که انگار پیشنهاد من یه جور خالی بندی باشه یا تعارف الکی. خلاصه این که اولین شب رو باهاش سر کردم. هنوز هم می ترسیدم ذهنیتش نسبت به من عوض بشه و همه چیز تموم شه. جرات هم نداشتم بپرسم تو تا کجا با من هستی؟ انگار خودش هم جرات نداشت از خودش بپرسه من تا کجا قراره پیش برم. دو تا بالش کنارهم یه تشک و یه پتو جای خوابی بود که اون در نظر گرفته بود. سعی کردم تا جایی که می تونم ازش فاصله بگیرم. رفتم زیر پتو و خودم رو کنار کشیدم و زل زدم به جای خالیش. برق رو خاموش کرد. اومد کنارم و پتو رو کنار زد. یه جایی بین نگاه کردن و باور کردن درگیر بودم که یک آن دستش رو دور شونه ام و پشت سرم حس کردم. مثل همون بار اول که سلام کرد و دستش انتظار دست من رو می کشید. دور از ادب بود که جوابی ندم. من هم دستم رو دور بدنش حلقه کردم. حداکثر کاری بود که به خودم اجازش رو می دادم. منتظر بودم که ببینم بعد چه می کنه. که هیچ نکرد و هیچ نگفت. فقط سرش رو گذاشت رو بالشم و خوابید. شب های بعد بدون این که تعارفی کنه می دونستم باید برم. انگار خدا بدن هامون رو طوری شکل داده بود که دقیقا تو آغوش هم جا بگیریم. آروم و بی دغدغه. هم اتاقی هام فهمیده بودند که جدیدا شب هاش هم با بیتا می گذره. شب هایی که تا مدت ها فقط به همون آغوش های ساده و حرف های ناتمام می گذشت.
اواخر اردیبهشت بود که نتایج اولیه ی کنکور اعلام شد. از بعضی اتاق ها صدای شادی و پایکوبی بلند بود و از بعضی دیگه شیون و زاری. رتبه ی من اون قدر خوب نبود که تو بهترین دانشگاه بتونم ادامه بدم. با بیتا هم نمی تونستم بمونم. باید به یکی دیگه از دانشگاه های تهران نقل مکان می کردم. به هر حال بعد اون همه سربه هوایی اون نتیجه از سرم هم زیادی بود. قسمت فاجعه ماجرای کسی بود که به خاطر نتیجه ی کنکورش تا مرز خودکشی رفت. بچه ها از دستش کلافه شده بودند و نمی دونشتند چه کنند. تا چند روز بعد اعلام نتایج هم حالش بهتر نشد. انگار که خبر مرگ کسی رو بهش داده باشند. تصمیم گرفتم ببرمش پیش یه روانشناس. گرچه بعد از آخرین باری که پیش یکیشون رفته بودم دیگه اعتقادی بهشون نداشتم. هر روز می بردمش و حالش کم کم بهتر می شد. ولی انگار درد های آدم از بین نمیرن. فقط جایگزین میشن. حالش که خوب شد هر روز با یه شاخه گل و چند تا نامه دم در اتاقم بود. از اون کارش حالم بد می شد. اگه با هیچ کس هم نبودم به اون حتی نمی تونستم فکر کنم. خودش هم خوب می دونست با بیتا هستم. همه ی خوابگاه می دونست. روزی نبود که یکی جلومون سبز نشه که: شما چه طور آشنا شدید و تا این حد صمیمی؟ نه هم اتاقی بودید نه هم کلاسی؟
روزهای بهار هم به سرعت می گذشت. شمارش معکوس پایان سال تحصیلی شروع شده بود.سالی که نمی خواستم تموم شه. چون نمی دونستم تابستون رو چه طور سر کنم. یه شب بیتا پرسید : تابستون رو چی کار کنیم؟ با خودم گفتم پس تو هم بهش فکر می کنی و تو جوابش: نمی دونم. تو میگی چی کار کنیم. گفت: با من بیا. دوست داشت خانوادش رو ببینم. خودم هم به شدت هوای دیدن پدر و مادرش رو داشتم. انگار پدر و مادر خودم باشند... یکی از همون شب ها که طبق معمول کنار هم دراز کشیده بودیم و حرف می زدیم بی مقدمه صورتم رو بوسید. یادم نمیاد چرا. نفهمیدم چرا. کلا هوش از سرم پریده بود و از اون شب فقط همین رو به یاد دارم که دوباره صدای قلبم گوشم رو پر کرده بود تا جایی که می ترسیدم به گوش خودش هم برسه... ای کاش رسیده بود... ای کاش شنیده بود. ساکت شدم و فقط نگاهش کردم. دیده نمی شد. نور زیادی به اتاق راه نداشت. باز هم صورتم رو بوسید. نمی دونستم چی کار کنم. بس که اعتماد به نفسم کم و غرورم زیاد بود. با خودم گفتم اگه باز هم ببوسه من هم می بوسمش. باز هم بوسید اما نه صورتم رو. نمی دونم اشتباه کرد یا از عمد بود ولی من فکرش رو هم نمی کردم و قصد داشتم مثل دو دفعه ي قبل خودش فقط صورتش رو ببوسم. از اتفاقی که افتاد جا خوردم. اون رو نمی دونم. حتما انتظارش رو داشت که باز جلو اومد. یادمه اون شب اون قدر بوسیدمش که فکم خسته شده بود و نمی دونم کی خوابمون برد. نزدیک صبح بیدار شدم. سرم گیج می رفت. رفتم یه لیوان آب بخورم. وقتی برگشتم سر جام بیتا بیدار شد. انگار کاری رو نیمه تمام گذاشته بود و باز شروع کرد به بوسیدن. صبح روز بعد نمی دونستم چه طور رفتار کنم. خودش طوری رفتار می کرد که انگار چیزی نشده. چیزی هم نشده بود. فقط من نمي تونستم تو چشماش نگاه كنم.

***********************************************

حالا حوالی همين روزهای مثلِ هم
برای من از نشانی مه‌آلودِ دخترِي بنويس
که روزی از سمتِ سرشارترين بوسه‌ها خواهد آمد
دستم را خواهد گرفت
ومرا با زورقِ پريانِ پردهْ‌پوش
به خوابِ بی‌پايانِ گُلِ سرخ و پروانه خواهد برد.
پس کی اين لبِ تشنه
ترانه‌ای خواهد شنيد
از اين دلِ تنگ





۲۲ فروردین ۱۳۸۹

حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست...!

***********************************************
(5)

تو یک ماه گذشته هیچ وقت نتونستم باهاش حرف بزنم. بارها تصمیم گرفتم بهش نزدیک بشم، اما هر بار که نزدیکم می شد نمی تونستم نگاه و حضورش رو تحمل کنم. "تحمل حضور را نداشتم و از سنگینی بودن با کسی که بودن با او دشوار بود به آسودگی می گریختم. می گریختم تا آزاد و راحت به او بیاندیشم." اما این بار با پای خودش اومده بود و من چاره ای جز موندن نداشتم. موندم اما آروم و بی دقدقه. از رفتار خودم و فرار كردن هام خجالت زده بودم و همین که بیرون رفتیم عذر خواهی کردم. گفت دلیلی برای عذر خواهی نمی بینه و اصلا متوجه ی چیزی نشده. لحن حرفش طوری بود که نتونستم باور کنم.
بیتا یه کتاب معارف تو دستش بود. چند پله ای بالا رفتیم و به پاگرد پله ها که رسیدیم. تکیه داد به میله محافظ و من به دیوار روبروش. شروع کرد از خودش گفتن. خودش که نه. از رشته و گذشته خودش. من محو چشمان زیبا و صدای دل نشینش بودم. بیشتر می گفت کم تر می پرسید و من دوست داشتم فقط بگه. هیچ وقت اون طور از نزدیک ندیده بودمش و نشنیده بودمش. نمی خوام توصیفش کنم. تنها کلمه ای که به نظرم می رسید و می رسه اینه که بگم زیبا بود. وقتی از من پرسید که چرا همیشه اتاق مطالعه هستم، گفتم کنکور دارم. تعجب کرد از این که دو سال از من بزرگتره ولی دو سال عقب تر. من هیچ وقت عقب ندیدمش. بعد ها گفت بارها بعد امتحان تا دم در اتاق من اومده و منصرف شده. می گفت نمی دونست چی بگه و خجالت می کشید. تعجب کرده بود وقتی دوستم گفته بود کسی می خواد باهات دوست بشه. بهش گفتم تو که دور و برت همیشه شلوغه، چه تعجبی؟ می گفت: اون ها بچه های تیم هستند و فقط موقع سرخوشی ها پیداشون میشه. اون شب یک ساعت و نیم حرف زد. برای من مثل یک ربع بود که دوستم از اتاق مطالعه بیرون اومد:
_شما هنوز دارید حرف می زنید ؟
_یه ربع که بیشتر نشده.
_یه ربع؟ یک ساعت و نیم.
به ساعتم نگاه کردم. بیشتر از یک ساعت بود که اون جا ایستاده بودیم.
_عاشقی دیگه.
این تیکه ای بود که به شوخی مینداخت و هر بار که جلو بیتا این حرف رو میزد حسابی خجالت می کشیدم.عاشقش بودم اما نمی خواستم بدونه. بیتا کلی عذر خواهی کرد که مانع درس خوندن من شده و دست داد که بره ولی انگار حرف تازه ای به ذهنش رسید. انگار دلش نمی خواست بره و خوشحال بود. یک ربعی دستش تو دستم بود ولی من آروم بودم، یادم نمیاد چی می گفت شاید تعارف های عادی ولی من فقط نگاهش می کردم. اون واقعا زیبا بود ولی انگار هیچ کس نمی دید. بعد ها اون صحنه برای بچه هایی که به اتاق مطالعه رفت و آمد می کردند عادی شده بود. بیتا به دیدنم میومد اما می دونست نباید زیاد وقتم رو بگیره. دلم می خواست یک ماه و نیم باقی مونده به کنکور تو یه چشم به هم زدن تموم شه و من همه ی وقت دنیا رو برای بودن باهاش داشته باشم. می دونستم که خودش هم همین رو می خواد. گاهی به دیدنم میومد. آروم و بی صدا. به فاصله ی چند صندلی از من می نشست و بدون این که چیزی به من بگه می رفت. از این کارش دل گیر می شدم. من برای دیدنش لحظه شماری می کردم. مثل خودش. اما انگار فقط به خودش حق میداد. بعد ها همه جا می دیدمش و می فهمیدم مثل یک ماه پیش من حالا اون انتظار میکشید. هم اتاقی هاش شاکی بودند که یهو میری و مدت ها بر نمی گردی. باورش برام سخت بود. غریبه ای که تا همین یک هفته پیش فقط آرزوی یک لحظه دیدنش رو داشتم حالا دوستی بود که انتطارم رو می کشید. حس می کردم خدا در حق من بیشتر از اون چه ازش خواستم لطف کرده بود. اولین شب جمعه بعد از آشنایی بود که از بیتا خواستم با هم بریم دعای کمیل. خوشحال شد. گفت خیلی وقته نرفته. اون شب جمعه ده روزی از تولدش می گذشت و نزدیک عید غدیر بود. براش یه کتاب گرفته بودم، دو تا کارت پستال. و یه شمع که مدت ها بود در نهایت وسواس ازش نگه داری می کردم. خوشحال بودم با هم تنها هستیم که آخرین لحظات فهمیدم یکی از دوستاش هم اضافه شد. یکی از همون ها که فکر می کرد ماجرای خواستگاری برای برادرم واقعیت داره و تقریبا هر وقت می خواستم با بیتا تنها باشم پیداش میشد. برام سنگین بود که خودم پیش قدم رفتن به مسجد باشم. من آدمی بودم که همیشه کتاب های مادی گرایانه جلوی چشمم بود و با تمام قدرت و همت همه رو می خوندم. نقیض همه ی برهان های علیت، نظم و ترتیب و خلاصه هر برهانی که خدا رو اثبات می کرد تو آستین داشتم و تمام دوران دبیرستان سر هر کلاس معارف ساز مخالف رو زده بودم و خوشحال از این که کسی از پس جواب من بر نمیومد. از نظر من همه ی آدم های مذهبی سادگانی بودنند که به چیزی که نمی شناختند ایمان داشتند، غافل از این که من هم به کسی که حس نمی کردم و نمی شناختم کافر بودم. اون شب واقعا چشم تماشا داشت.
از اون لحظات به یاد موندنی زیاد اومدند و رفتند. لحظاتی که برای من خاطره بود و برای بقیه عادی.
یه شب بیتا اومد دنبالم. گفت بریم بیرون تو محوطه قدم بزنیم. بارون میومد. خیلی کم. اما سرد بود. بچه های دیگه ای هم بودند. بارون کم کم زیاد می شد و بچه ها کم کم می رفتند. تا جایی که انگار شلنگ آب رو سرمون گرفته باشند. من یه پالتو رو یه کاپشن زخیم پوشیده بودم و بیتا فقط یه کاپشن نازک رو یه تیشرت. می گفت سردش نیست. اون شب براش از همه ی شعر هایی که می دونستم خوندم. از فروغ و مولوی از حافظ و سپهری. خیس آب شده بودیم و می گفت باز بخون. می خوندم و می رفتیم و می خندیدیم. روز های برفی و شب های بارونی و هوای بادی و سرد که کسی جرات بیرون رفتن رو نداشت برای ما فرصت غنیمتی بود برای تنها موندن و تنها وقت گذروندن که اگه من چیزی نمی خوندم به سکوت می گذشت. یه سکوت خاص که حرفی منتظر گفته شدن بود." گویی بر لب همه ی اشیا عالم حرفی برای نگفتن بی قراری می کرد." اصلا دلم نمی خواست فکرش از یه دوستی ساده منحرف بشه به حساب اين كه آدم مذهبي هست و ممكنه همه چيز رو تموم كنه ومن هم همون لحظات خوب رو از دست بدم. می خواستم تا هر جا خودش راحته جلو برم و بار ها با خودم پفته بودم تا همین حد هم از سر من زیاده. یکی از هم اتاقی هام یه بار گفت شما مثل تازه نامزدها رفتار می کنید. ترسیدم بیتا از این حرفش ناراحت بشه. اما دیدم که اون هم مثل من خودش رو به نشنیدن زده بود. عجیب بود که نه ناراحت می شد و نه جواب می داد.
سه هفته بیشتر به کنکور نمونده بود که واسه یه کنکور آزمایشی ثبت نام کردم. شب قبل آزمون آزمایشی شب شام غریبان بود. بیتا از من خواسته بود قبل خواب بهش سر بزنم. وقتی رفتم پیشش تازه از مسجد برگشته بود و چند تا شمع آورده بود که روشن کنیم. من زیاد از مراسم مذهبی سر در نمیاوردم و علت اون کارها و مراسم خاصش رو نمی فهمیدم. اما از اون کار استقبال کردم. تو اتاق تاریک دو تا شمع روشن کردیم. و روبری هم نشستیم و زل زدیم به ذره ذره آب شدنشون. فکرش رو نمی کردم بیتا دختری با چنان روحیه ی زیبایی باشه. شمع اول تو سکوت آب شد و خاموش شد. دومی هم آب شد اما هم چنان روشن موند. خسته شدم و کنار شمع روی زمین دراز کشیدم. بیتا هم روبروی شمع نیمه روشن دراز کشیده بود. نور ضعیف شعله شمع صورت زیبای بیتا رو روشن می کرد. شمع که داشت خاموش می شد دستم رو طرفش دراز کردم. می خواستم روشنش نگه دارم که نشد. اتاق تاریک شد. بیتا ظرف شمع رو کنار زد و حالا دست خودش کنار دست من بود و من در تردید که چه کنم. با خودم گفتم انصاف نیست که همیشه انتظار اولین قدم رو از اون داشته باشم. به زحمت انگشتام رو حرکت دادم که یک لحظه دستش رو حس کردم و اون نهایت قدم من به جلو بود. بیتا خیلی آروم انگشتانش رو بین انگشتان من جا داد. حس کردم قلبم تیری کشید و باز شروع به تپیدن کرد. مدتی که به سکوت گذشت گفت:
_امشب رو پیش من بمون. تنهام.
می دونستم اگه بمونم تا صبح نمی خوابم.
_امشب رو نمی تونم. فردا بعد آزمون میام پیشت.
فردای آزمون رفتم اتاقش. وقت زیادی نداشتم بمونم. همون چند دقییقه ای رو که قرار بود استراحت کنم براش حرف زدم و از دوران قبل آشنایی و همه ی دفعاتی که دیدمش گفتم. بعضی ها رو به خاطر میاورد و بعضی ها رو نه.
شب کنکور رسید. آخرین مرورها رو کردم و رفتم اتاق و در نهایت تعجب مادرم رو دیدم. تو اون چند ماه اخیر بیشتر به خاطر بیتا و کمتر به خاطر کنکور به خونه سر نزده بودم. مادرم می گفت برای روحیه ی من اومده بود. همون شب بیتا رو به عنوان یه دوست بهش معرفی کردم. حس کردم اون استقبالی رو که انتظار داشتم نکرد. حس می کردم تو نبود من هم اتاقی هام چیزی گفته بودند. ظهر روز بعد که آماده ی رفتن می شدم مادرم اسفند دود می کرد. اون روز از صبح برای همه ی دوستام که کنکور داشتند این کار رو کرده بود. بیتا تو حیات منتظرم بود. انگار از حضور مادرم کمی واهمه داشت. وقت خداحافظی خیلی آروم و دوستانه بغلم کرد. کاری که بعد ها دست آویز گلایه های مادرم شد. سر جلسه ی آزمون بارها حواسم پرت می شد و مدت ها به فکر فرو می رفتم. فقط می خواستم آزمون تموم بشه و برگردم. کنکور هم تموم شد و من هیچ فکر نمی کردم آزمونی به اون مهمی رو به اون سادگی پشت سر بگذارم.
وقتی رسیدم خوابگاه همه جلو چشمم بودند به غیر از بیتا. همه میومدند و می پرسیدند و می رفتند. بیتا از حضور مادرم دوری می کرد. مادرم که آدم اجتماعی و خوش مشربی بود با هم اتاقی هام حسابی جور شده بود و آخرای شب رفتند تو محوطه و سرگرم بازی بدمینتون شدند. من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ بیتا. می دونستم منتظره. منتظر بود. در جواب سوال هاش مثل همه می گفتم خوب بود. ولی هیچ نظری نداشتم که واقعا خوب بود یا نه. فردای اون شب مادرم اصرار داشت که اون مرد سمج رو ببینه. قراری براشون جور کردم ولی خودم نرفتم. آخرین باری که دیده بودمش فهمیده بود که یه جورایی حواسم پرته. وقتی علت رو ازم پرسید گفتم کسی فکرم رو نشغول کرده. ناراحت شد. عصبانی شد. سرخ و سیاه شد که پس من چی؟ که اون کی هست؟ برام مهم بود که همه چیز رو بدونه شاید دست از سرم برداره و بفهمه بدردش نمی خورم و بره پی زندگی خودش. واسه همین خیلی راحت بهش گفتم که طرف دختره. ابن رو که شنیده بود نفس راحتی کشیده بود که انگار رقیب ناچیزی داره...

***********************************************
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه‌ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور، بعضی از این جا بی خبر
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته‌اند،
با روياهامان چه می‌کنند؟!

۱۸ فروردین ۱۳۸۹

من غرقِ گريه‌ات می‌کنم از هِق‌هِقِ بوسه‌ها،
می‌خواهی چه کنی؟

***********************************************
(4)
چند دقیقه ای هیچی نگفت. خوب می دونست چی کار باید بکنه. هیچی نگفت و گذاشت تلافی اون همه سکوت رو بکنم. ساکت که شدم عین بچه های مودب کنارش نشستم. زل زدم به نقطه ای دور تو صفحات کتاب هاش. یه جور خاص که این بار می گم. می دونست که اومدم بگم.
_ فکر نمی کردم تو هم گریه کنی.
_ چرا؟
_بهت نمیاد.
چیزی نداشتم بگم. آخرین باري که این حرف رو شنیدم از ذهنم گذشت.
_هنوزم نمی خوای چیزی بگی؟ چقدر لجبازی.
_لجبازی نیست. نمی تونم. اون طوری نیست که تو فکرش رو می کنی.
_موضوع همون آقایی هست که می بینیش؟ تو که می گی علاقه ای بهش نداری. حتما خالی می بندی... بدجور عاشقشی...
_اصلا بهش فکر هم نمی کنم.
_پس موضوع یکی دیگه هست.
با سر تایید کردم.
_اون هم بهت علاقه داره؟
_نمی دونم.
_هم کلاسیته؟
_نه.
_هم رشته ای؟
_نه.
_تو همین دانشگاست؟
_آره.
_ حتما متاهله؟ از استاد هاست؟
_نه. این چه فکرایی که تو می کنی. دانشجو هست.
_من می شناسمش؟
_شاید.
_شاید...یعنی از بچه های دانشکده ی ما هست؟
_نه.
_تهرانیه؟
_نه.
_پس ساکن خوابگاست.
_آره.
اسم همه خوبگاه های پسرونه رو ردیف کرد.
_تو کدوم یکیه؟
زل زدم به کف زمین و گفتم:
_تو هیچ کدوم.
_پس مایه داره، خونه گرفته. بار اول کجا دیدیش؟
_تو خوابگاه.
بیست سوالی هاش یک لحظه قطع شد. برای اولین بار سوالی متفاوت به ذهنش رسید.
_تو خوابگاه دیدیش...تو دانشكده ي ما كه نيست شاید هم من بشناسمش...نکنه دختره؟
با علامت سر تایید کردم.
_واقعا دختره؟
_فکر کن نشنیدی. خودم یه جوری باهاش کنار میام.
_یعنی این همه که می نوشتی فقط برای یه دختر بود؟ نمی تونم درک کنم.
_گفتم فایده نداره گفتنش.
_چرا نداره. بگو کیه؟ چه شکلیه؟ اسمش چیه؟ اتاقش کجاست؟ می خوام ببینمش.
_که چی بری بهش بگی؟ اون وقت چی فکر می کنه؟ ببین من اصلا اعتماد به نفس ندارم. اون قدر هم مغرورم که دوست ندارم پا پیش بذارم.
_من میدونم چه جوری بگم. کاری می کنم فردا شب همین موقع خیلی راحت بشینید گل بگید گل بشنوید.
از تصورش کنار من اون هم خیلی راحت هیجان زده شدم. هیجانی که تو صدام پیدا بود.
_واقعا؟
همه تو اتاق مطالعه زل زدند به ما. سری تکون دادم و از نگاه های عصبانی شون عذر خواهی کردم.
_چیه؟ ذوق زده شدی. فقط یه شرط داره. هیچ چیز به غیر از دوستی تو کار نباشه. خودت که می دونی که اگه بخوای به بیشتر از اون حتی فکر کنی گناهه...
دست پیش گرفتم و حرفش رو قطع کردم:
_آره بابا. خودم می دونم. فقط دوستی. پاشو برو بخواب. امشب کلی وقتت رو گرفتم.
کتاب هاش رو جمع کرد.از پله ها که بالا می رفتیم، نصیحتم کرد:
_می دونی این ها احساسات دوره ی نوجوانی هست. تو انگار هنوز بزرگ نشدی. منم عاشق معلم هام میشدم. خواهرم که معلمه می گه روزی نیست که از چند تا از دانش آموزاش نامه ی عاشقانه نگیره. واسه تو هم پیش اومده نه؟
یاد همه معلم های جوون و سبزه رویی افتادم که بهشون دل بسته بودم. معلم ها که جای خود داشت، هم کلاسی ها هم بودند. آخریش هم بر خلاف قبلی ها سفید بود. اما ترجیح دادم انکار کنم:
_نه. واسه من تا حالا پیش نیومده.
_به هر حال من برات جورش می کنم. یکم که باهاش حرف بزنی عادی میشه.
_یه جوری نگی فکر کنه من خیلی مشتاقم.
_کاملا واضحه نیستی. کدوم اتاقه؟
اتاقش رو نشونش دادم. اسمش رو گفتم و مشخصات ظاهریش رو.
_من بچه های این اتاق رو کم و بیش دیدم. اما اون کسی که تو می گی رو تا حالا ندیدم. شاید هم تا به حال متوجه ی اون نشدم.
خوشحال شدم. اصلا دوست ندارم کسی که مورد توجه من هست رو دیگران زیر نظر بگیرند.
_چه طور متوجه نشدی. از اون بهتر اصلا تو این ساختمون نیست.
_واقعا عاشقی!
اون شب تا صبح به سختی گذشت. فرداش صبح زود رفتم اتاق مطالعه. خوردن و خوابیدن سرم نمیشد. یه ماهی میشد که سه شب می خوابیدم هفت صبح بیدار می شدم. یه نگاهم به کتاب یه نگاهم به در. تا خود غروب حتی از دوستم خبری نشد. رفتم سراغی ازش بگیرم که هم اتاقیش رودیدم.
_این دختره کجاست؟ چرا نمیاد درس بخونه؟
_تو رختخوابه. حالش خوب نیست. چیزیش نیست. ماهی یه باره دیگه.
رفتم پیشش.
_چقدر ضعیفی تو دختر. یعنی تا این حد.
_هیچ وقت این طور نمیشد. داشتم میومدم پایین سرم گیج رفت افتادم تو راهرو. خواهرم اومد پیشم. تازه رفته. تو خواب و بیداری حرفهای دیشب تو میومد تو ذهنم. اون دختره رو هم می دیدم...انگار تو دربارش حرف میزدی...همه چیز یه حالت غمگین داشت. سارا دلم برات میسوزه. باور کن فردا همه چیز رو درست می کنم.
فرداش دوستم با خوشحالی اومد اتاق مطالعه که پیداش کردم. دربارش از دوستاش پرسیدم. بهشون گفتم دوستم واسه برادرش می خواد. خندید ... یکیشون اصرار داشت خودش رو به تو معرفی کنم... نمی دونم تو توش چی دیدی؟ یه آدم عادی هست مثل بقیه.
یه صندلی گذاشت میز مجاور من و نشست. سر ظهر رفتیم قدمی زدیم، چای خوردیم و بر گشتیم. هنوز سرجامون نرسیده بودیم که متوجه ی کسی شدم همون اطراف که ما درس می خوندیم. کسی که چه عرض کنم. فقط انگشتانی بود که لای موهای سیاه لخت فرو رفته بود و صورتش پشت میز گم میشد. حس کردم قلبم تیری کشید و بعد با تمام توان شروع کرد به زدن. دست دوستم رو کشیدم و به طرف میزمون اشاره کردم.
_خودشه؟
_آره.
_از کجا می دونی تو که نمی بینیش.
رفتیم سر جامون نشستیم.
دوستم برگشت پشت سرش رو نگاه کرد.
_آره خودشه. برو باهاش حرف بزن.
_چی بگم؟
_چی می گن این جور موقع ها. اسمش رو بپرس. بگو اهل کجایی. چی می خونی. خیلی عادی. بگو می خوام باهاتون دوست بشم.
_نمی تونم. دست و پام می لرزه. صدام که بد تر. من می رم اتاق. این جا نفسم بالا نمیاد.
_اگه نری باهاش حرف بزنی من می رم.
_چی می خوای بگی؟
_هر چی دلم خواست. میری یا من برم.
_باشه. میرم. صبر کن. چند لحظه.
لحظه ها گذشت و من نرفتم. گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم. نمی دونستم چی کار کنم. جمله ها تو ذهنم مرتب نمی شد. چه برسه روبروش. به دوستم گفتم می رم بیرون یکم قدم بزنم آروم بشم. برگشتم باهاش حرف میزنم. به آرامش دوستم حسودیم میشد. حس می کردم دست گذاشتم رو کسی که همه ی عالم می خوانش و من این وسط عددی نیستم.
از اتاق مطالعه رفتم بیرون. پشت در ایستادم. یک هو خنک شدم. نفس عمیقی کشیدم. انگار یه دقیقه بیشتر اون تو می موندم خفه می شدم. صدای اذان ظهر بلند شد و من انگشتانم رو در هم فرو کردم و عاجزانه با خدا حرف زدم. نه مثل دفعه ی قبل با شک و تردید. با اطمینان از این که خدایی هست و اون این راه رو برام انتخاب کرده. من سعی کردم نبینمش ولی نشد. پس حالا کمکم می کرد که برم طرفش.
تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم تو. می خواستم حرف بزنم. حالا هر طور شده. داخل که شدم دوست رو دیدم که کنارش نشسته و حرف می زنند. چند قدمی رفتم طرفشون که بلند شدند و با لبخندی انگار از هم خداحافظی کردند. دیدم که داره میاد طرفم با کتابی تو دستش. به من که رسید سرعتش رو زیاد کرد و خیلی سریع رد شد و رفت بیرون. خواستم برم دنبالش که دوستم دستم رو گرفت. صدام رو بلند کردم:
_داره میره.
_صبر کن بذار بره.
تقلا می کردم که دستم رو ول کنه. کم مونده بود اشکم در بیاد داد می زدم:
_داره میره. ولم کن. نذار بره.
_یه لحظه گوش کن. من باهاش حرف زدم. امتحان داره. دیرش شده. گفت برگشت میاد همین جا باهات حرف بزنه.
_واقعا؟
_باور کن. قول داد برگشت بیاد پیشت.
چنان ذوق زده شدم که محکم در آغوشش گرفتم و بوسیدمش. همه تو اتاق مطالعه زل زده بودند به ما. باز هم از همه شون عذر خواهی کردم. اگه یه بار دیگه تکرار میشد بعد اون سر و صدای دیشب هردومون رو بیرون می کردند. دوستم می خندید. می گفت: تو که سال نو و قدیم سرت نمیشد تو این چهار سال ندیدم یه روبوسی ساده با دوستات بکنی ببین چه طور بغلم کردی...تو رو خدا یه بار دیگه...و مي خنديد. خیلی جدی گفتم اصلا فکرش رو هم نکن.
از اون لحظه به بعد لحظه شماری می کردم. غروب که شد به دوستم اشاره کردم پس چی شد؟
_به من گفت میاد.
_بهش چی گفتی؟
_چی کار داری؟ یه چیزی گفتم دیگه.
حس می کردم خیلی بد شده و این که نیومده یه جواب بد هست.
چند ساعتی گذشت. کتاب هام رو ورق می زدم. اما آروم و قرار نداشتم. هنوز هم اون صفحات رو كه می دیدم و نمی تونستم بخونم تو ذهنم هست. متوجه ی اشاره ی دوستم شدم.
_سارا...پشت سرت...
نگاهم به پشت سرم خیره موند و خیلی آروم صندلیم رو کنار کشیدم و بلند شدم. دستی به طرفم دراز بود:
_سلام ساراجان من بیتا هستم.
قلبم تیری کشید و تا نوک انگشت های پام داغ شد. فکر کردم همه دارند مارو نگاه می کنند. نمی دونستم چی کار کنم. نمیخواستم متوجه ی لرزش دستم بشه. چاره ای نداشتم. من هم دستش رو فشردم: بهتره بریم بیرون حرف بزنیم.

***********************************************
همگان به جست‌ وجوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...
دلم می‌خواهد دوستت داشته باشم
يک ديوارهايی اين وسط‌ها کشيده‌اند
بی‌انصافی می‌کنند به خدا!
ترا به خدا بگذاريد
هر کسی هرچه دلش می‌خواست
لااقل به خواب ببيند!






۱۶ فروردین ۱۳۸۹

سیاهی چسبناک شب
هنوز هم هر از گاهی مجله ی ماها رو می خونم...حتی يه سري مطالب تكراري رو. بعد از ماها چراغ و حالا ندا. اما خداییش هیچ کدوم به پای ماها نمی رسه. تو شماره ی 12 مطلبی از حمید پرنیان هست در مورد کتابی به نام سیاهی چسبناک شب. باورم نمیشد چنین کتابی مجوز چاپ گرفته باشه. یه کم تو اینترنت گشتم و نقد هایی در مورد این اثر خوندم. واقعا چقدر پیچیده نقد می کنند کتابی رو که به این راحتی حرف زده. از خونه زدم بیرون و تو اولین کتاب فروشی پیداش کردم. راستی این سانسور کننده ها چقدر احمقند. همیشه دلم می خواست کتابی بخونم که تم غیر قابل درک دگرجنس گرایی توش خود نمایی نکنه. حالا به لطف ظرافت بیان نویسنده و حماقت سانسور کننده ها چنین کتابی خیلی آزاد در دست هست.
.
.
.
گاهی یک کلمه است،
گاهی یک لحظه،
که می تواند زندگیت را زیر و رو کند.
کلمه را نگویی و لحظه را از دست بدهی، عمری حسرت به جا می ماند.
کدام یک از ما تجربه اش را نکرده ایم و تجربه اش را نداشته ایم؟
کلمه ای را که باید می گفتیم نگفتیم و عكس العملي را که باید نشان می دادیم ندادیم
سیاهی چسبناک شب از این لحظه ها و از این حسرت ها می گوید.

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

((و خدایی که در این نزدیکی ست... ))
***********************************************
(3)
و حقیقت جز اون چه فکر می کردم نبود.که اگه باز ببینمش می شناسمش...برای من نه اسمی داشت و نه نشانی و گاهی فکر می کردم که فقط یه رهگذر بود که تصادفا از اون جا رد شد و اگه ساکن دایمی اون اطراف بود پس قبلا کجا بود...چرا تازه متوجه حضورش شده بودم. فردای اون شب کمی تو راهرو پرسه زدم ولی خبری نشد..رفتم سراغ کتاب هام .ولی نمی شد.باید می دیدیمش.دوباره برگشتم اتاق و باز کمی پرسه زدن ولی خبری ازش نبود تصمیم گرفتم دیگه وقت تلف نکنم. دوباره رفتم اتاق مطالعه و با تمام توانم چند ساعتی تمرکز کردم. شب های قبل اگه چند ساعت می خوندم واسه استراحت همون جا کمی قدم می زدم اما اون شب نمی شد. می دونستم استراحت کردن بهونه هست ولی باز راهی اتاق شدم. چیزی که می خواستم اون جا نبود...بقیه بهونه بود...دوباره بلند شدم که برم...لب پله ها که رسیدم تو افکار خودم حساب می کردم که امشب شش بار چهار طبقه رو بالا و پایین رفتم و نگاهی به پایین اولین سری پله های روبرو ی خودم انداختم...خالی و خلوت...فقط دختری به میله های محافظ پلکان تکیه داده بود و به انتهای پلکان نگاه می کرد...انگار منتظر بالا اومدن کسی بود...با دیدنش بی اختیار قلبم لرزید...نمی دونم چی شد که برگشت بالا رو نگاه کرد و دستی به مو هاش کشید...که دیگه نتونستم نگاهش کنم...قلبم به شدت می زد و انگار پاهام سست شده بود...این بار مثل شب قبل نبود که من تو نگاه آرومش شناور بشم و همه ی دنیای اطراف به احترام اون لحظه ی خاص سکوت کنه...چنان حول و دست پاچه شدم که توانایی پایین رفتن از اون همه پله رو تو خودم نمی دیدم...تمام توانم رو جمع کردم که زمین نخورم و با سرعت از کنارش رد شدم و پایین رفتم.
این تازه شروع ماجرا بود...شروع وابستگی من به حضور مبهم کسی بود...هر بار که می دیدمش با خودم می گفتم این بار آخرم هست اما بعد مدتی باز دلم هوای دیدنش رو می کرد. مدت ها به انتظارش می موندم. حتی گاهی یک ساعت تو راهرو لب پنجره بودم که شاید ببینمش. وقتی می دیدمش دیگه نمی تونستم اون مکان رو تحمل کنم...کم کم اسمش رو فهمیدم و بعد اتاقش رو پیدا کردم. سر کلاس تمرکز نداشتم...به همه ی دفعاتی که دیده بودمش فکر می کردم به این که اصلا اون هم من رو می بینه و اگه می بینه رفتار من و فرار کردن هام فرصتی براش نمیذاره که قدمی جلو بگذاره. اگه یه روز نمی دیدمش هیچ کاری از دستم بر نمیومد نه خوندن و نه خوابیدن و نه خوردن. وقت درس خوندن هر وقت هوای دیدنش به سرم می زد یه پاره کاغذ بر می داشتم و اولین چیزی رو که از سر دلتنگی به ذهنم میومد می نوشتم.روزها می گذشت و حال من بدتر می شد. بار ها تصمیم گرفتم برم طرفش و باهاش حرف بزنم اما نمی تونستم. یک بار در حین وضو گرفتن دیدمش و با خودم گفتم کارم ساخته هست. اگه برم جلو بهش بگم خانوم من از شما خوشم اومده چی فکر می کنه.
هم اتاقی هام متوجه شده بودند که یه چیزی بدجور آزارم می ده. می خواستن که باهاشون حرف بزنم اما من نمی تونستم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم. کسی که منو نشناسه و کمکی از دستش بر بیاد. یک بار رفتم پیش روان پزشک دانشگاه و براش همه چیز رو تعریف کردم، یک سری سوال پرسید آخرش هم گفت تو افسرده هستی و چند تا قرص داد و سر آخر پرسید احتمالا این خانوم رو یک بار حین تعویض لباس برهنه دیدی که این طور برات جذاب و بر انگیزنده شده...این رو که گفت فهمیدم این آدم پرت تر از اون هست که درد من رو بفهمه. من فقط عاشق بودم، عاشقی که از عشقش و معشوقش وحشت داشت. دوباره رفتم تو لاک خودم. درس می خوندم. از سر دلتنگی می نوشتم.نمی خوردم.نمی خوابیدم و انتظار دیدنش رو می کشیدم. دوستی داشتم که وقتی از درس خوندن خسته می شد میومد کنار میز من. اون متوجه ی نوشته های من که شد برشون می داشت و می خوند، آهی می کشید و می گفت می تونم این رو بردارم؟ هر چی من می نوشتم رو اون می برد. دختر صاف و ساده ای بود. یه بار نشست و سفره ی دلش رو برام باز کرد، از من خواست که مشکلم رو براش بگم. من نمی تونستم مثل اون به راحتی از احساسم بگم. فقط می گفتم چیزی نیست، هیچ یادم نمیره که اون هم می گفت: تو عاشقی، از نوشته هات معلومه، اگه نبودی با این همه ذوق به حرف های من گوش نمی دادی، تو حرف های من رو درک می کنی ،من به تو اعتماد کردم و همه چیز رو گفتم، به من بگو طرفت کیه. من هیچ چیز به هیچ کس نمی تونستم بگم. با خودم می گفتم اگه قراره با کسی حرف بزنم به خودش می گم. هرچه بادا باد. هرچه پیش بیاد بدتر از شریط فعلی من نیست. حس می کردم اون هم من رو می بینه اما رفتار نادرست من مجالی برای آشنایی بهش نمی ده.
غروب یک روز پنج شنبه خسته و دل گیر تو اتاق نشسته بودم. خسته به معنی واقعی. فکرم خسته بود و روحم. هوا تاریک می شد و صدای اذان تو اتاق می پیچید. صدایی که به لطف انتظار برای دیدن بیتا کم کم برام دل نشین شده بود. هم اتاقی هام بر خلاف من از خانواده های فوق العاده مذهبی بودند و به غیر از یکیشون بقیه همیشه سعی در ارشاد من داشتند. این کار اون ها و خود برتر بینیشون باعث می شد بیشتر از مذهب و مسلکشون زده بشم. اون روز غروب همون که هیچ وقت کاری به دین و مذهب من نداشت اومد طرفم و گفت من واسه نماز می رم مسجد و بعدش دعای کمیل هست اگه دوست داری با من بیا، فقط بشین گوش کن، بالاخره باید با یکی حرف بزنی، هر چه بیشتر تو خودت نگه داری بدتر میشه. قبول کردم. تو موقعیتی که من داشتم و تو بن بستی که گیر کرده بودم هر پیشنهاد کمکی رو قبول می کردم...به شرطی که کسی چیزی از من نپرسه. رفتم اتاق مطالعه و از دوستم کتاب دعا گرفتم. بنده خدا خیلی ذوق کرده بود که من ازش چنین چیزی می خوام. کتاب رو داد و گفت مال خودت و یادت باشه چون بار اولت هست هر چی از خدا بخوای بهت می ده. من اصلا مطمـئن نبودم خدایی وجود داشته باشه. کتاب رو ازش گرفتم و نگاهی به معنی دعای کمیل کردم. چیز خاصی توش ندیدم. یک ساعت بعد با هم اتاقیم تو مسجد بودیم. گوشه ای تشستم تا نماز تمام بشه. قبل شروع دعا برق ها خاموش شد. سعی کردم یه گوشه ی روشن پیدا کنم تا معنی دعا رو ببینم. الان که فکر می کنم لحظات خاصی بود. اما اون موقع چیزی رو درک نمی کردم. انتظار داشتم یکهو معجزه بشه.اما حالا می فهمم که همه ی معجزه ها یک دفعه اتفاق نمیفتند. جمعیت بعضی قسمت های دعا رو تکرار می کرد. و بعضی قسمت ها کم کم داشت برام معنی دار می شد...تا امروز هم که گاهی این دعا رو می خونم قسمت های تازه ای برام معنی دار می شه. دعا که تموم شد یاد حرف دوستم افتادم که هر چی از خدا بخوام قبول میشه. با خودم گفتم اگه خدایی هست که دانا و شنوا و تواناست شاید گره از کار من باز کنه. تردیدی ته دلم بود. شنیده بودم که رابطه هایی از نوع هم جنس خواهانه تو دین اسلام چه جایگاهی داره و من که تا اون روز بر اساس همون شنیده ها ی نادرست در مورد اسلام قضاوت کرده بودم فکر نمی کردم که اگه خدایی وجود داشته باشه در مورد چنین عشقی به من کمک کنه. هیچ یادم نمی ره اون روز از خدا چی خواستم : من نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم اگه احساس من یک هوس بی پایه هست کمکم کن که فراموشش کنم، این آدم رو از سر راه من بردار و من هم نهایت سعی خودم رو می کنم که بهش فکر نکنم، اگه قسمت این هست که این آدم هم چنان سر راهم باشه کمکم کن به طرفش برم.
از اون روز به بعد تصمیم گرفتم نه بهش فکر کنم نه ببینمش. اواخر دی ماه بود و دو ماه بیشتر تا کنکور نمونده بود. برای رفتن به اتاق مطالعه کل ساختمون رو دور می زدم که مبادا سر راهم قرار بگیره و هر وقت مطمئن می شدم همه جا خلوت هست بر می گشتم. دلم می خواست همه چیز مثل یک ماه قبل بشه که ندیده بودمش و با فکر راحت و آزاد درس بخونم. اما انگار قسمت نبود. تا دیروز که برای دیدنش لحظه شماری می کردم به زحمت پیداش می شد اما حالا که دیگه نمی خواستم ببینمش هر روز سر راهم بود. حتی وقتی راهم رو عوض می کردم که نبینمش. نمی دونستم چی کار کنم. همه چیز داشت بدتر می شد. دیگه داشت شکم به یقین تبدیل می شد که خدا و دعا همش حرفه. یه روز که رفتم اتاق مطالعه اون جا دیدمش چند میز از من فاصله داشت. دیگه آخر بی انصافی بود، هیچ وقت پاش رو اون جا نمی گذاشت و حالا درست کنار من. یک ساعتی به زحمت اون جا رو تحمل کردم تا این که بلند شد و رفت. وقتی دور می شد خوب نگاهش کردم. تا به حال اندام هیچ دختری تا اون حد برام جذاب نبود. هم چنان سعی داشتم که نبینمش، اون روز حتی برای غذا خوردن هم بر نگشتم اتاق. یه مقدار چای و شیرینی داشتم و تا ساعت دو صبح همون جا سر کردم. یه قطعه شعر از صبح رو میزم مونده بود، بردمش برای دوستم. کاغذ رو از دستم گرفت و خوند. بر خلاف قبل بدون تعریف و تمجید فقط گفت: هنوزم نمی خوای بگی چته؟ در جوابش شب بخیر گفتم و رفتم. راهروها ی خلوت و ساکت اون وقت شب تا حدی ترسناک به نظر میومد. وارد یکی از سرویس های بهداشتی شدم، آب سرد رو باز کردم و سر و صورتم رو گرفتم زیر آب. خیلی لذت بخش بود. سرم رو که بلند کردم درست تو آینه ی روبرو جلوی چشمم بود. چند ثانیه ای تو آینه بهش زل زدم. باورم نمی شد اون وقت شب اون جا ببینمش. نمی دونستم چی کار کنم، حتی نمی تونستم برگردم و مستقیم نگاهش کنم. دوباره برگشتم اتاق مطالعه، کنار دوستم نشستنم سرم رو گذاشتم رو شونش و زدم زیر گریه.
***********************************************
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... !
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

۹ فروردین ۱۳۸۹

(( گاهی یک کلمه است، گاهی یک لحظه و گاهی یک نگاه که می تواند زندگی ات را زیر و رو کند.))
***********************************************
(2)
به زندگی پدر و مادرم که نگاه می کنم میبینم چیزی خاصی توش نیست که من لیاقتش رو نداشته باشم. من هم به اندازه ی اون ها و حتی بیشتر، در مورد زندگی مشترک می دونم. به هر زوج دگرجنس گرایی که نزدیک شدم نکات نادرستی از زندگی مشترکشون رو دیدم که رعایت کردن اون ها برای من مهم و به طرز عجیبی ساده بود، نکاتی که بی توجهی به اون ها زندگی مشترکشون رو تلخ و تا حدی نابود کرده بود، و من در عجبم که چرا این قدر ساده از کنار این حق طبیعی خودشون می گذرند. همون طور که یک نا بینا ارزش بینایی رامی دونه و یک آدم فلج قدر نعمت پاهای سالم رو می دونه من که حق زندگی مشترک با فرد مورد علاقه ی خودم رو ندارم قدر لحظات زندگی مشترک رو خوب می دونم.
دو سال از عقد اجباری و ظاهرا اختیاری من می گذره. دو سال هست که از شوهرم و خانواده اش به هر بهانه ای فرار می کنم اما با رسیدن روزهای نوروز و تعطیل شدن زمین و زمان، با نگاه ملامت آمیز خانواده ی خودم مواجه می شم که غیر مستقیم می گن: "برو" و من به ناچار راهی شهر اون ها می شم. سخته که شب سال نو کنار خانواده ی خودم نباشم. سخت تر این هست که این جا باشم و از همه سخت تر این که کنار کسی که باید باشم نیستم.
پاییز 84 بود و من همون دختر بد اخلاق و غیر اجتماعی. ترم هفت کارشناسی بودم و تصمیم گرفته بودم برای کنکور ارشد آماده بشم. دخترهای هم کلاسیم دو دسته می شدند. یک دسته کشته مرده ی الاف موندن تو دانشکده و آویزون شدن از این پسر و اون پسر و یک دسته هم خواهرای بسیجی بودند که همون دختر سمج و مذهبی که یک بار با کنجکاوی های بی جا اعصاب من رو بهم ریخته بود عضوشون بود. رغبت نزدیک شدن به هیچ دو گروه رو نداشتم. هیچ چیز خاصی در رفتار و کردار و حتی صحبت هاشون برای من جذاب نبود. از اجتماع به دور و از هر جمعی گریزون بودم. این موضوع فقط به خاطر اختلاف سلیقه ی من با اون ها نبود...هنوز هم ترجیح میدم در جمعی نباشم که مجبور باشم نقش بازی کنم. تو محیط خوابگاه هم چشم می دوختم به کف راهرو و تا خود اتاق مطالعه کم تر به اطراف نگاه می کردم. نیمه های شب که حال و حوصله ی درس و فرمول نداشتم و اتاق مطالعه خالی بود به کتاب های بچه های دیگه سرک می کشیدم. کتاب های رشته ی ادبیات رو ورق می زدم و اگه شعری می دیدم که برام جالب و جدید بود حفظش می کردم. کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز و روان شناسی هیلگارد رو بار اول همون شب ها دیدم و از متن روانشون لذت می بردم. بیشتر از شیوه ی نگارش این کتاب ها مطالبشون در مورد همجنسگرایی برای من جالب بود. بعضی مطالب رو چندین بار می خوندم و گاهی چنان ذوق زده می شدم که دلم می خواست همه رو از خواب بیدار کنم و بهشون بگم ببینید این جا چی نوشته؟ خلاصه این جوری تا دو ساعتی بعد نیمه شب وقت می گذروندم و بعد که همه ی خوابگاه رو سکوتی لذت بخش پر می کرد، کمی تو محوطه ی سر سبز قدم می زدم و آزادانه به اطراف نگاه می کردم، و در نهایت بر میگشتم اتاق. با هم اتاقی هام مشکلی نداشتم جز این که همون اندک اعتقادات مذهبی رو که اون ها داشتند، من نداشتم. به غیر از یکیشون بقیه گاهی با نیش و کنایه کوچک ترین مشکل یا ناراحتی من رو به نماز نخوندن و اعتقاد نداشتن ربط می دادن و من هم در کمال با انصافی! کوچک ترین بد اخلاقی شون رو به مسلمان بودنشون ربط می دادم.
واما اون آقا... تا وقتی که به من فقط به دید یک دوست نگاه می کرد برام محترم بود، اما وقتی موضوع رو به خانواده ی من ربط داد، حرمت خودش رو شکست. وقتی مخالفت من رو دید بر خلاف میل من سعی کرد از طریق مادرم رضایتم رو به دست بیاره. مثل امروز که صداش عصبیم می کنه، اون روزا هم با صدای زنگ تلفن فرار می کردم و اگه دیر می شد و یکی از هم اتاقی هام گوشی رو بر می داشت با ایما و اشاره و کلی شکلک عجیب تقاضا می کردم که به طرف بفهمونند که من نیستم. اوایل آشناییم این طور نبود. اون اوایل خودش هم این طور سمج نبود و نمی دونستم کار ممکنه تا این جا پیش بره. یکی از همون شب ها خواب دیدم باهاش ازدواج کردم، تو خوابم تا صبح گریه می کردم که این اتفاق چه طور افتاد... من که نمی خواستم...کاری که هر از گاهی الان تو بیداری می کنم.. مادرم که از موضوع خبر دار شد، اصرار می کرد که با خانوادش آشنا بشه. از نظر اون من چندان دختر خواستنی و زیبایی نبودم که لیاقت خواستگاری با اون موقعیت عالی رو داشته باشم. پدرم یه جورایی طرف من رو می گرفت و می گفت تا وقتی درس بخونم، آزادم و هزینه ی درس و زندگی من رو تقبل میکنه. همیشه تحصیلات براش مهم بود. اون سال رو از خانوادم فرصت گرفتم که برای کنکور بخونم، اون ها هم قبول کردند و از طرف فرصت گرفتند. قبولی برای من معادل فرار از یک سرنوشت فاجعه آمیز بود. هر وقت بحث هایی در مورد ازدواج و زندگی آینده بین من و مادرم پیش می اومد ، رابطه ی ما به هم می خورد و چند روزی رابطه ی من و مادرم شکر آب می شد. هنوز هم همین طوره.انگار پسرهای هم جنسگرا با پدرشون مشکل دارند و دختر های هم جنسگرا با مادرشون. این جور مواقع مادرم صرفا برای تمام شدن بحث می گه تو هم تا بری سر خونه و زندگی خودت منو دق میدی. میدونه این حرف ساکتم می کنه. من نمی خوام باعث ناراحتیش بشم، از طرفی هم می خوام زندگی خودم رو داشته باشم و ازش لذت ببرم. با این حرف هاش تا حدی گیج می شم. نمی تونم تصمیم بگیرم وقتی نمی دونم مرز خودخواهی یه آدم تا کجاست. انگار من دقیقا روی مرزم. یک قدم این طرف بگذارم بیش از حد فداکار بودم و یک قدم اون طرف بگذارم بیش از حد خودخواه.
..........
اواخر آذر ماه سال 84 بود و یک شب مثل همه ی شب های پاییزی بیست و یک سال گذشته ی من که ... بیتا وارد زندگی من شد...فلاکس چای و چند تایی کتاب دستم بود و راهی اتاق مطالعه بودم. نگاهم مثل همیشه به کف راهرو بود و فکرم فقط پیش درس هام. چند قدمی از اتاق دور نشده بودم که صدای داد و فریاد هم اتاقی هام تو راهرو پیچید: "سارا صبر کن تلفن داری"... می دونستم باز هم خودشه... خیلی عصبانی شدم...با خودم فکر کردم که این ها چه قدر احمقند وقتی هستم، بهشون میگم بگید نیست حالا که نیستم این داد و فریاد چه جور مسخره بازی هست. فقط برای یک لحظه نگاهم رو از زمین بلند کردم که برگردم ... که بالاخره اتفاقی اقتاد...اتفاقی که همه ی اون سال ها ازش فرار کردم. لحظه ای که به نظرم خیلی ها تا به امروز اونقدر خوشبخت نبودند که درکش کنند... در چند قدمی من ایستاده بود و چشم در چشم من... نمی دونستم کی بود یا اسمش چی بود ولی تا به حال هیچ نگاهی برای من اون جذبه و آرامش رو نداشت...نمی دونم دقیقا چه حسی بود و لی می دونم یک طوری سبک و لذت بخش بود...مثل خواب سبکی که یک لحظه به سراغ آدم میاد...اون لحظه نمی فهمیدم این کسی که بهش زل زدم یا به من زل زده چه شکلی هست...فقط یک نگاه بود...عمیق و زیبا...انگار کار داشت...انگار صدام کرد...و نرفت...همون طور نگاه می کرد همون طور که نفهمیدم چه قدر طول کشید...راستی چقدر طول می کشه که آدم گرفتار کسی بشه؟ دقیقا همون قدر گذشت که یکهو به خودم اومدم و سرم رو به سرعت و زحمت برگردوندم...طوری که انگار نگاهم رو از نگاهش بکنم...و رفتم اتاق پای تلفن...هیچ به خاطر ندارم اونجا چی گفتم و چی شنیدم...و فورا خودم رو به اتاق مطالعه رسوندم...با تمرکزی که به زحمت سعی می کردم داشنه باشم شروع کردم به خوندن...می خوندم اما انگار یه چیزی کم بود...مثل قبل نبود که وقتی می خوندم هیچ چیز رو نمی دیدم و نمی شنیدم...بدون این که دست خودم باشه فکرم رو اون نگاه پر می کرد. احساس خوبی بود که حتی از فکر کردن بهش سرخوش می شدم...گاهی سعی می کردم منطقی باشم و فکر کنم که چی بود و چی شد. ولی فکر منطقی کردن، فقط بهانه بود که برای خودم جور می کردم تا باز در افکار اون لحظه شناور باشم و لذت ببرم. اون شب رو با هر زحمتی بود درس خوندم با بازدهی که نصف شب های قبل بود...تصمیم گرفتم که دوباره ببینمش، شاید همه چیز تمام شه و فکرم آزاد که آدم خاصی نیست...اما نمی دونستم این کسی که می خواستم ببینمش کی هست، چه شکلی هست حتی لباسی که به تن داشت تو ذهنم نبود. خوب که فکر می کردم می دیدم که دقیقا نمی دونستم چشم هاش چه رنگی بود. اما یه چیزی ته دلم می گفت که اگه باز اون نگاه رو ببینم می شناسمش...
***********************************************
باشد، که زندگی
زندگی ‌ست.
امروز در دست من و
دوش در دست تو و
فردا ... مالِ ديگری ‌ست،
تنها به ياد آر که روياها نمی‌ميرند.

۲۸ اسفند ۱۳۸۸

مگر من کجای این بادیه ی بی نشان به دنیا آمده ام...من هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست می دارم
***********************************************
(1)
بالاخره امروز صدای اعتراض مادرش بلند شد. انتظار داشتم یکی از همین روزها این اتفاق بیافته ، هر لحظه انتظار شنیدن این حرف رو داشتم . صبح که از خواب بیدار شدم گفت " می تونم یه چیزی بهت بگم؟ البته از دست من ناراحت نشی ها؟" فهمیدم که وقتش رسیده و می دونستم چی می خواد بگه. اما نمی دونم چرا یک هو ته دلم خالی شد وقتی گفت : دختر تو چرا پیش شوهرت نمی خوابی؟ انگار در ترسناک ترین و بی کس ترین لحظه ی زندگیم گیر کرده باشم. می دونستم از این بدتر هم پیش خواهد آمد...
اون آقا ( که در مورد مادرش گفتم ) شوهرم هست به روایت عاقد و خانواده و صفحه ی آخر شناسنامه ی من. اما به روایت خود من دوستی خوب بود که محبت های زیادی در حق من کرد الا شنیدن درد و دل های صادقانه ی من وقتی حقیقت رو براش می گفتم و عاجزانه تقاضا داشتم که به دنبال شریکی دیگه برای زندگی خودش باشه.
سال اول آشناییم با این آقا بود که حس کردم یک جور دل بستگی به یکی از دوستانم پیدا کردم ، دختری ساده ، پر شور و پر محبت...بار اول نبود که دختری قسمتی از رویاهای من میشد اما بعد از دوران دانشجویی مورد اول بود...چیزی به خودش نمی گفتم و فقط ستایش گر اوقاتی بودم که تصادفا با هم به تنهایی سر می کردیم... به اون آقا که بیشتر به چشم یک دوست ساده نگاه می کردم و هر از گاهی به اصرارهای فراوانش برای یکی دو ساعتی بیرون رفتن و حداکثر غذایی خوردن پاسخ می دادم... اما هم چنان در فکر اون دختر که بالاخره یک روز رو حساب دوستی برام گفت که همزمان دو نفر رو می بینه که هر دو قصد ازدواج دارند و نمی دونه به کدوم خواستگارش باید جواب مثبت بده... این اولین شوک زندگی من بود که باید به کسی که تا حدودی دل بسته اش بودم کمک می کردم که چه طور کسی به غیر از من رو انتخاب کنه... حالا چهار سال هست که ازدواج کرده تا امروز هم بهش چیزی نگفتم و فقط می دونم شوهرش مرد خوبی هست و خودش هم راضی اما یک بار به من گفت اگه قرار باشه به چند سال قبل برگرده تصمیم دیگه ای برای زندگیش می گیره...
بعد چند ماه که اون دختر ازدواج کرد و رفت سراغ خونه و زندگی خودش، من موندم و اندکی حس تنهایی. وبلاگی درست کرده بودم و هر از گاهی از روی دلتنگی چیزهایی می نوشتم و هر از گاهی با اون آقا چند ساعتی وقت می گذروندم. بدون این که چیزی از دل تنگی هام بهش بگم تا این که یکی ازهم کلاسی هام که دختری بسیار مذهبی و البته تا حدی خشکه مذهب بود متوجه رابطه ی دوستانه ی من با این آقا شد و به حساب این که نهی از منکر کرده باشه سعی کرد به من نزدیک بشه. تقریبا همه جا بود و من که می دونستم فیلم بازی می کنه و خودش با چند نفری هست اصلا حوصله ی حضورش رو نداشتم. خلاصه این که هر روز میومد محل کارم و من به هر روشی بود فرار می کردم.بیشتر اوقات خودم روبا وب گردی تو وبلاگ هم جنسگراها که اون موقع دو یه سه تا بیشترنبودند مشغول می کردم. هیچ نمی دونستم این موضوع که من تواینترنت چی کار می کنم و اون جا با کی ممکن هست باشم براش جذاب شده بود و یک روز که از سر دستگاه خودم بلند شدم تا به بقیه کامپیوتر ها سرکشی کنم بلافاصله از جای خودش بلند شد و جای من نشست و گفت یک سری برنامه می خوام که فقط رو کامپیوتر ادمین هست. چیزی نگفتم و مشغول پرسش و پاسخ بقیه ی بچه ها شدم. بعد اون روز رفتارش با من عوض شد انگار مورد ترحمش بودم و می خواست کمکم کنه. بیشتر به دیدنم میومد اما فاصله ی خودش رو حفظ می کرد و مرتب از من می خواست در مورد لباس و آرایشش نظر بدم...تا این که یه روز تیکه ی آخر رو انداخت و یکی از جملاتی که تو وبلاگم نوشته بودم برای من عینا نقل قول کرد... اون وبلاگ خصوصی ترین مکانی بود که برای خودم سراغ داشتم و آدم هایی که اون رو می خوندند از نظر من مجازی بودند و هر بار بعد از به روز کردنش آدرسش روپاک می کردم... اون لحظه احساس کرد شخص برهنه ای رو داشتم که نا محرمی بهش زل زده بود. همه ی قدرتم رو جمع کردم که صدام نلرزه و در حالی که قلبم به شدت تمام می زد و دستام روعرق سردی پوشونده بود ازش پرسیدم منظورت چیه؟ جمله ای که از وبلاگ نقل قول کرده بود رو تکرار کرد و گفت این تو رو یاد چیزی نمی ندازه؟ به سرعتی که کاملا نشون می داد حقیقت رو پنهان می کنم جواب دادم که تا به حال چنین چیزی نشنیدم حالا هم باید برم سر کارم و از اون جا فرار کردم... تا انتهای شب تو محوطه ی خوابگاه سرگردون بودم از ترس حضور مجددش فکر برگشتن به اتاق رو نداشتم. همزمان به همه چیز فکر می کردم و در کل به هیچ چیز. خیلی طول کشید که افکارم آروم بشه و وقتی شروع کردم به مرتب و منطقی فکر کردن به نتایج بدتری می رسیدم. به این که چه طور آدرس وبلاگم رو پیدا کرد. این که چرا این اواخر گیر داده بود به شال آبی رنگی که اصلا بهش نمیومد و مدام از من نظر می خواست. من تو وبلاگم ماجرای خرید یک روسری آبی رنگ رو با شخص قبلی نوشته بودم و این که چقدر از نظر من زیبا شده بود. اتفاقی که بی شباهت به خریدی که نمی دونم کی با این آدم سمج داشتم نبود. و این به معنی فاجعه ی دوم بود : خودش رو فرد مورد نظر من می دونست و فکر می کرد من همه چیز رو در مورد اون می نوشتم . این موضوع حالم رو بدتر می کرد. مدتی شب ها رو تو نماز خونه یا اتاق تلویزیون سر می کردم و اون هر بار که به سراغم میومد با اتاق خالی رو به رو می شد. ضربه ی بدی به درس و کارم وارد شده بود و اصلا تمرکز نداشتم....چند هفته به این وضع گذشت. اون میومد و من در می رفتم. سعی می کرد محبت کنه، گاهی غذا میاورد و با ژست عاقلانه از کمبود محبت و مشکلات بچه هایی می گفت که تازه از خانواده دور می شدند و سعی می کرد هر بار من روبه نوعی هدایت کنه البته از نوع خودش یعنی اسلام گرایی سرسختانه. من هم که اساسا از خانواده ای غیر مذهبی بودم با دیدن رفتار و افکار امسال اون بیش از پیش از دین و آیینش زده می شدم... در نهایت تصمیم گرفتم خودم رو جمع و جور کنم. وبلاگم رو حذف کردم و کار رو بی خیال شدم. چسبیدم به درس. سعی می کردم تو سالن و محوطه به کسی نگاه نکنم. دیگه حوصله ی در گیر شدن در روابط عاطفی و غیر عاطفی نداشتم. شده بودم یه بچه خر خون که صبح زود می رفت اتاق مطالعه و آخر شب بر می گشت. هر روز که کلاس تمام می شد برای فرار از دست اون دختر با اولین سرویس خودم رو به خوابگاه می رسوندم و بعد از کمی استراحت راهی اتاق مطالعه می شدم...هفته ها می گذشت و آخر ترم میومد. ترم ها هم می گذشت تا این که سال آخر رسید. تو دانشگاه به غیر اجتماعی بودن و بد اخلاق و بی احساس بودن مشهور شده بودم . اون دختر سمج هم ازدواج کرده بود و هر از گاهی برای رفع اشکال سراغ من میومد. حلقه ی درشتی به دست داشت که من گاهی بهش زل می زدم وسعی می کردم درکش کنم. وقتی براش درس رو توضیح می دادم ته دلم می گفتم حیف این همه مفاهیم زیبا که باید برای تو بگم، تو چرا نمیری سراغ شوهرداری و واقعا از پس این کار خوب بر میومد. اون هم صریحا به من می گفت که خیلی خوشبخت هست و از این که من تا به حال نتونستم ازدواج کنم و هنوز به طور غیر رسمی اون آقا رو می بینم برام متاسف بود...خوشبختی و تاسفی که به هیچ وجه برام قابل درک نبود...

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

عجيب است اين گُل
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينه‌ام.

صدايم کن
هم می‌آيم
هم می‌شکنم. هم می مانم.
دين و گناهِ کسی را که نمی‌خَرَم
می‌گويند آب
هميشه سهمِ تشنه نيست،
البته دروغ می‌گويند اين فلان‌فلان شده‌ها ...!



جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقی‌ست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوش‌های من از اين همه حرفِ بی‌پروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

from : radiofarda






گرامیداشت روز زن در جهان، سکوت در ایران

مراسم روز جهانی زن، در هشتم مارس، در بسياری از کشورهای جهان در حالی برگزار می شود، که دولت ايران چنين روزی را به رسميت نمی شناسد و مراسم فقط در حوزه خصوصی برگزار می شود.
از سال ۱۹۷۵ که سازمان ملل متحد، هشتم مارس را، روز جهانی زن اعلام کرد، بسياری از دولت ها و سازمان های مدنی در سراسر جهان، مراسمی در اين روز برگزار می کنند و يادآور می شوند که هنوز بايد برای برابری زن و مرد در جامعه تلاش کنند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، زنان افغان روز شنبه، در دانشگاه آمريکايی کابل، پايتخت افغانستان، و در استان پنجشير در شمال پايتخت، مراسمی را برگزار کرده اند.
فعالان حقوق زنان افغان می گويند: «برگزاری چنين مراسمی در افغانستان معنی و مفهوم خاصی برای ما دارد چرا که در زمان حکومت طالبان زنان و دختران از کار کردن و تحصيل محروم بودند.»

مشکلات زنان فقط محدود به کشورهای جهان سوم نیست و تانيا پليبرسک، وزير زنان استراليا اعلام کرد که روز زن فرصتی است تا نگرانی خود را از مسايلی که زنان استراليا با آن روبرو هستند، مانند عدم استقلال مالی اعلام کنيم.
وی افزود از زمانی که يک زن وارد محل کار می شود از همکار مردش کمتر حقوق می گيرد.
لوئیز آربور کميسر عالی سازمان ملل متحد در حقوق بشر نيز طی بيانيه ای روز جمعه گفت که قوانين تبعيض آميز عليه زنان تقريبا در تمامی کشورها وجود دارد.
در ایران، مراسم هشتم مارس فقط در محافل خصوصی برگزار می شود و دولت ايران چنين روزی را به عنوان روز زن به رسميت نمی شناسد.
بسياری اولين مراسم هشتم مارس را، تظاهرات ۱۵۰۰۰ نفر از زنان آمريکايی در سال ۱۹۰۸ ، در نيويورک ، برای اعتراض به شرايط کار در کارخانه های اين کشور می دانند.




در سکوت نقش بازی می کنیم
در سکوت قربانی می شویم
در مقابل ظلم سکوت می کنیم
در مقابل بی رحمی سکوت می کنیم
شکنجه می شویم در سکوت
یازهم سکوت می کنیم
باز هم سکوت می کنیم
و اما 8 مارس...

واقعا چه قدر اهمیت دارد ؟ وقتی کسانی از جنس خود من نمی دانند و نمی فهمند؟
***************************************************
به دوستام می گم فردا روز جهانی زن هست؟ یکی میگه همون روز مادره؟ اون یکی با خریدهای عید مشغوله و دوست دختر خودم ... اون اصلا نشنیده و شاید با تکرار دوباره ی حرفم خطاب به من بگه: که چی سارا؟ به تو چی می رسه؟
***************************************************
من در خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شدم و از همون دوران دبیرستان پدرم مرتب یاد آور حق و حقوقم می شد و مرتب گوشزد می کرد : این جامعه به زن جماعت بها نمی ده و اگه می خوای شان و ارزشی داشته باشی بهترین راه داشتن تحصیلات عالی هست. من هم با این همه نصیحت در گوش به راهی که پیشنهاد پدرم بود پا گذاشتم اما روزی که ماجرای اولین عشقم رو با خانواده ای که غیر مذهبی بودن و منطقی بودنش برای من نقطه ی اطمینانی بود در میون گذاشتم فهمیدم زن بودن یک جور بدبختی هست و همجنسگرا بودن دردی بدتر... حالا باید برای قسمتی از هویتم با جامعه بجنگم وبرای قسمتی دیگر با جامعه و خانواده.
***************************************************
هیچ وقت نخواستم خودم رو از نزدیک ترین کسانم پنهان کنم. این اولین قدم هست که اگر دوستان و خانواده ما رو با حقیقت وجودمون بپذیرند زمینه ی تغییر دردید نادرست جامعه نسبت به دگرباشان فراهم میشه. از هر فرصتی برای بحث استفاده می کنم از هر حرفی که حتی از روی شوخی و طنز گفته میشه. کمتر پیش میاد کسی اون قدر حرفم رو جدی بگیره که بحثی جدی در بگیره و اگه دوست دخترم هم در جمع باشه فورا مجبور به سکوت میشم و این چیزی هست که من رو بیش از هر چیز نا امید می کنه؟ زنانی که حقوق خود رو انکار می کنند و همجنسگرایانی که وجود خود رو...

۱ شهریور ۱۳۸۸