من چه كرده ام كه بايد از اندوه اين همه چه كنم بميرم
**********************************
طلاق گرفتن از این آدم رویای شیرینی هست که فکر نکنم حالا حالاها به خواب هم ببینم. برنامه ی من پیشرفتن با دروغ سرد مزاجی بود که ناخواسته همه چیز لو رفت و حقیقت این گرایش تو خانواده روشن شد. سختی این وضع هم پیچیده تر از اون وضعی شد که فکر می کردم. حالا پدر و مادر من هم یک شبه با موضوع طلاق مواجه شدند و هم گرایش جنسی جدید و غریب و نا متعارف. مامان گریه می کنه و میگه دارم سکته می کنم و خون دماغ میشم. نمی دونم چقدر حقیقت داره بعضی حرف هاش اما دل من هم از سنگ نیست. به امین به چشم مقصر اصلی نگاه می کنم. هم به خاطر اصرار چندید سالش برای خواستگاری اومدن و هم به خاطر فاش کردن گرایشات من برخلاف هماهنگی قبلی بین خودمون و دکترها.
حالا با وضعیت بغرنجی روبرو هستم. گریه های مامان که حتی خواب به چشمم نمیاره و تهدیدهای بابا که مانع از سرگرفتن درسم از مهر خواهد شد. تهدید هایی که شده کابوس خواب های لحظه ای من. نمی دونم گاهی خوابم یا بیدار. چون هر دو به یک اندازه ترسناک و وحشت آور هست. به راحتی به این جا نرسیدم. درس خوندن تو این مرحله و تو دانشگاهی که این سال و اون سال یک نفر به زحمت دانشجو می گیره چیزی نیست که ازش بگذرم و حالا که بهش رسیدم اجازه نمی دم هیچ تهدیدی علیه من وجود داشته باشه. مخصوصا این که با تکیه به همین می تونم زندگیم رو تامین کنم.
فعلا باید عقب بکشم. با این که تو جایگاهی هستم که اگه بگم نه به همون رویای شیرین آزادی می رسم. اما چه جور آزادی وقتی باید بزرگترین دست آورد زندگیم رو قربانیش کنم. بابا تو مرحله ی شک هست و یک روز میگه با موضوع گرایشت مشکلی ندارم و حرف هات منطقی و جدید هست و هرچه بیشتر فکر می کنم برام بیشتر قابل درک میشه و زمان بده. یک روز هم عصبانی میشه و میگه این ها همه سفسطه هست و زاده ی فکر تو و اینترنت گشتن ها و تهران رفتن ها و اگه بخوای این طور ادامه بدی فکر مهر سر کلاس رفتن رو از سرت بیرون کن.
وضعیت بازی شطرنجی هست که یک شاه تک هستم در برابر یک ردیف کامل پیاده و سواره. هر قدم که بر میدارم تهدیدم و تهدید. قرار نبود بازی رو شروع کنم. می دونستم توش گیر می کنم. اما حالا که شروع شده امیدی برای بردن دارم مگر این که طوری بازی بدم که یک سال طول بکشه . یک سال زمانی هست که امیدوارم جاپای من رو طوری محکم کنه که از وابستگی های مادی به خانواده جدا بشم و بعضی ها رو هم از مرحله ی شک به یقین برسونه و البته اعصاب بعضی دیگه رو برای ادامه دادن ضعیف کنه.
به زبان رشته ی خودم ضربه وقتی شدیدتر هست که در زمان کوتاه تری اعمال بشه. نیرو همون نیرو هست اما هر چه در زمان طولانی تری اعمال بشه خفیف تر حس میشه. تو این زمان طولانی قراره نقش نزدیک به واقعیت یک سرد مزاج در حال درمان رو بازی کنم. اگه درمان شد که چه بهتر اگه هم نه به طور قطع از طرف خانواده ی مقابل طرد میشم که صد البته بهتر از طرد شدن از طرف خانواده ی خودم هست. شاید یک جور تقلب باشه که از دکترها بخوام وارونه جلوه دادن ماجرا رو قبول کنند اما چاره ی دیگه ای جز تقلب به ذهنم نمی رسه.
یه سریال می دیدم که در مورد خاطرات روزانه ی یه دختر روسپی بود. برام جالب بود که چه طور کارش رو از زندگی شخصیش جدا می کرد. خوب که فکر می کنم می بینم وضع من از اون بهتره. من که مجبور نیستم هر روز سال رو با دو نفر متفاوت سر کنم تا زندگیم بگذره. فقط مجبورم از سر اکراه ماهی دو یا سه بار با یکی رابطه داشته باشم و همین کافی هست که زندگی یک عمر من رو تامین کنه و من هم در عوض هرچه درآمد داشته باشم رو صرف مسافرت و خوش گذرونی می کنم. الیته این یه دیدگاه هست که به خاطرش مجبور میشم قید زندگی مشترک با یه شریک همجنس رو بزنم وبه رابطه های حین مسافرت ها بسنده کنم. به نظر بد نمی یاد وقتی می بینم آدم وفادار و پایه برای زندگی تو این جمع نیست. پس چرا من خانواده رو تا این حد زجر بدم؟ برای کسی که وجود نداره؟
به هر حال اون فقط یه ایده بود که گاهی به ذهنم میاد ولی استراتژی من مبارزه ی طولانی مدت هست طوری که حریف رو خسته بکنه. چاره ای ندارم وقتی زور من کمتر و موقعیت من ضعیف تر از اون هست که یک شبه شکستش بدم. هرچه طولانی تر بشه واکنش های خانواده ی من کمتر میشه و اگه طوری پیش ببرم که خودش واسه جدایی جلو بیاد تقریبا ایرادی به من وارد نمیشه. ای کاش می شد واقعا یه کم از آینده به چشم من بیاد. نه واسه دو دقیقه و هفده ثانیه، صرفا همون هفده ثانیه! تا شاید ببینم اصلا آینده ای تو شش سال دیگه هست که براش بجنگم یا نه.
حالا با وضعیت بغرنجی روبرو هستم. گریه های مامان که حتی خواب به چشمم نمیاره و تهدیدهای بابا که مانع از سرگرفتن درسم از مهر خواهد شد. تهدید هایی که شده کابوس خواب های لحظه ای من. نمی دونم گاهی خوابم یا بیدار. چون هر دو به یک اندازه ترسناک و وحشت آور هست. به راحتی به این جا نرسیدم. درس خوندن تو این مرحله و تو دانشگاهی که این سال و اون سال یک نفر به زحمت دانشجو می گیره چیزی نیست که ازش بگذرم و حالا که بهش رسیدم اجازه نمی دم هیچ تهدیدی علیه من وجود داشته باشه. مخصوصا این که با تکیه به همین می تونم زندگیم رو تامین کنم.
فعلا باید عقب بکشم. با این که تو جایگاهی هستم که اگه بگم نه به همون رویای شیرین آزادی می رسم. اما چه جور آزادی وقتی باید بزرگترین دست آورد زندگیم رو قربانیش کنم. بابا تو مرحله ی شک هست و یک روز میگه با موضوع گرایشت مشکلی ندارم و حرف هات منطقی و جدید هست و هرچه بیشتر فکر می کنم برام بیشتر قابل درک میشه و زمان بده. یک روز هم عصبانی میشه و میگه این ها همه سفسطه هست و زاده ی فکر تو و اینترنت گشتن ها و تهران رفتن ها و اگه بخوای این طور ادامه بدی فکر مهر سر کلاس رفتن رو از سرت بیرون کن.
وضعیت بازی شطرنجی هست که یک شاه تک هستم در برابر یک ردیف کامل پیاده و سواره. هر قدم که بر میدارم تهدیدم و تهدید. قرار نبود بازی رو شروع کنم. می دونستم توش گیر می کنم. اما حالا که شروع شده امیدی برای بردن دارم مگر این که طوری بازی بدم که یک سال طول بکشه . یک سال زمانی هست که امیدوارم جاپای من رو طوری محکم کنه که از وابستگی های مادی به خانواده جدا بشم و بعضی ها رو هم از مرحله ی شک به یقین برسونه و البته اعصاب بعضی دیگه رو برای ادامه دادن ضعیف کنه.
به زبان رشته ی خودم ضربه وقتی شدیدتر هست که در زمان کوتاه تری اعمال بشه. نیرو همون نیرو هست اما هر چه در زمان طولانی تری اعمال بشه خفیف تر حس میشه. تو این زمان طولانی قراره نقش نزدیک به واقعیت یک سرد مزاج در حال درمان رو بازی کنم. اگه درمان شد که چه بهتر اگه هم نه به طور قطع از طرف خانواده ی مقابل طرد میشم که صد البته بهتر از طرد شدن از طرف خانواده ی خودم هست. شاید یک جور تقلب باشه که از دکترها بخوام وارونه جلوه دادن ماجرا رو قبول کنند اما چاره ی دیگه ای جز تقلب به ذهنم نمی رسه.
یه سریال می دیدم که در مورد خاطرات روزانه ی یه دختر روسپی بود. برام جالب بود که چه طور کارش رو از زندگی شخصیش جدا می کرد. خوب که فکر می کنم می بینم وضع من از اون بهتره. من که مجبور نیستم هر روز سال رو با دو نفر متفاوت سر کنم تا زندگیم بگذره. فقط مجبورم از سر اکراه ماهی دو یا سه بار با یکی رابطه داشته باشم و همین کافی هست که زندگی یک عمر من رو تامین کنه و من هم در عوض هرچه درآمد داشته باشم رو صرف مسافرت و خوش گذرونی می کنم. الیته این یه دیدگاه هست که به خاطرش مجبور میشم قید زندگی مشترک با یه شریک همجنس رو بزنم وبه رابطه های حین مسافرت ها بسنده کنم. به نظر بد نمی یاد وقتی می بینم آدم وفادار و پایه برای زندگی تو این جمع نیست. پس چرا من خانواده رو تا این حد زجر بدم؟ برای کسی که وجود نداره؟
به هر حال اون فقط یه ایده بود که گاهی به ذهنم میاد ولی استراتژی من مبارزه ی طولانی مدت هست طوری که حریف رو خسته بکنه. چاره ای ندارم وقتی زور من کمتر و موقعیت من ضعیف تر از اون هست که یک شبه شکستش بدم. هرچه طولانی تر بشه واکنش های خانواده ی من کمتر میشه و اگه طوری پیش ببرم که خودش واسه جدایی جلو بیاد تقریبا ایرادی به من وارد نمیشه. ای کاش می شد واقعا یه کم از آینده به چشم من بیاد. نه واسه دو دقیقه و هفده ثانیه، صرفا همون هفده ثانیه! تا شاید ببینم اصلا آینده ای تو شش سال دیگه هست که براش بجنگم یا نه.