۳ مهر ۱۳۸۹

چرا شهر از این همه حرف و حدیث خالی ست؟
هر طرف که نگاه می کنم سایه هایی هستند که در هم می رند و بعد انگار نه انگار که اونجا بودند. تو به من بگو چه طوری بمونم؟ خستگی یک روز طولانی و تنهایی بی انتهای شب. این همه حرف قشنگ که اعتقاد به چندین و چندمین بار، خودت می دونی حرفه. مگه اون که اون همه خوب بود چی شد که این بعدی شاید.... این جا خوبه، اما طاقت می خواد. من ندارم.امروز فهمیدم. اون که نمیاد. من هم نمی تونم از هرجا که یادش هست فرار کنم. به روی خودم نمیارم. ولی همه جا هستند. حتی وقتی نگاه نمی کنم. زجر هست. با همه ی این ها نمیرم، آخه از این نزدیک تر نمیشه. آره به قول اون دوست عزیز می نشینم تا مه بیاید و پنهانم کند.
می ترسم اگر این جا رو ترک کنم از غصه ی دوری و غم هرگز ندیدنت دق کنم. می ترسم این جا که بمونم به امید واهی اومدنت زندگیم رو تباه کنم. پارسال همین موقع بود که بهت قول دادم بر میگردم. خب من الان بر گشتم. پس کی از تو خبری میشه؟ قرار این نبود که من بیام و تو بری. اگر می دونستم این جا هم باید بارون های پاییز رو تنها تماشا کنم، پس این همه رنج اومدنم برای چی بود؟ یک بار بهت گفتم من دیگه نیستم. متعجب و متغیر، گفتی اشتباه کردم. به دست و پام افتادی. هر لحظه هزار بار به طرفت بر می گشتم. تو ذهنم خودم رو فحش می دادم. هر لحظه که به طرفم میومدی و من رد می کردم، هزار بار برات می میردم اما قولم جای دیگه بود و دلم با تو. هزار بار مردم وقتی رفتم. دلم رو شکستم اما قولم رو نه. کار درستی بود اگر اون هم، چنان می کرد. نکرد و من آزاد شدم. اون قدر دلتنگت بودم که فرصت غصه خوردن نداشتم. بار اول بود که دلیل غصه نخوردن من بودی. شادی اون روز در برابر غم این همه لحظات. با چه سرعتی خودم رو بهت رسوندم. اگر راهی پیدا نمی کردم همه ی اون هزاران کیلومتر رو می دویدم. گفته بودم بر می گردم اما نمی دونستی برای تو. فکر می کردی هنوز قول و دلم اون جاست. چه اشتباهی. هنوز هم با تو هست ولی نمی دونم تو کجایی که این همه ساکت، این همه دور! ببین دختر، اون روز که برگشتم، با اون همه تردید نزدیکم شدی. می ترسیدی مثل قبل رفتن کنار بکشم و بگم من دیگه نیستم. من می دونستم ته دلت چی می گذره. می خواستم مدت ها نگاهت کنم. اون حالت که برای من خواهشی داشتی و پنهانش نمی کردی. لحظات نادر زندگی من. ترس توی چشمات اجازه نمی داد منتظرت بگذارم.
تو فکرش رو هم نمی کردی. چنان نفست بند اومده بود که ترسیدم. آره عزیزم. ای کاش برگردی. می دونم دوست داری. قول می دم که باز یک جوری ببوسمت که بوسه از شدت حسادت حالیش نشود چه بر فهم علاقه رفته است!


۲۶ شهریور ۱۳۸۹

نيايش من
بوسيدنِ آدمی‌ست
هنوز هم رسولِ سادگان منم
رفيق شما
که اهل هوای علاقه‌ايد!

*******************************************
سلام، کار پروژه ها که سبک شد، رفتم برای ثبت نام و بعد یک مسافرت به شمال. این شد که دیر کردم. مهر هم نزدیک هست و کمی استرس دارم. این طور که پیداست ترم سنگینی در راه هست. باز هم خواهم نوشت. کسی چه می داند، شاید ماجرای جدیدی در راه باشد.
با خودم گفتم " رفتن يکی،‌ آمدنِ ديگری شايد! " و دل رو به دریا زدم. رفتن در راهی که از همان ابتدا اشتباه بودنش مشخص بود. شاید انتقام سال های پیش رو می گرفتم و از مواجه شدن تنهایی با اردیبهشتی دیگر می ترسیدم. می ترسیدم خاطرات سال پیش امانم ندهند. از همه ی این سال ها ی اخیر، نیمه ی اسفند به طرف بهار هشتاد و نه و شش ماه بعد، وقت خالی من و سهم من از فرصت کاری دیگر بود. ولی انگار فراغت داشتن سهم بعضی ها نیست. اگر از آن بعضی ها من هم باشم، همان بهتر که قسمت نشود، که مدام در حال اشتباه کردن هستم. شاید قدم اشتباه برداشتن بهتر از اصلا قدمی برنداشتن باشد. آن هم در مورد اشتباهات ناچیز مثل رابطه ای که به سرعت تمام شد و هیچ تاوانی هم بابتش ندادم. مدام می گویم تجربه شد از این نظر که به سختی اعتماد کنم در دنیای آدم هایی مثل من که تنها دلیل پایبندیشان اول علاقه است و بعد انسانیت. این دو در بین اکثریتی که امثال من جزوشان نیست به کمک همه ی قوانین رسمی دیگر که مانع فسخ پیمانی هستند، دلیلی بر حفظ یک تعهد نمی شود، چه برسد در بین اقلیت ما! نگران و دل تنگ رابطه ای که به یک ماه نکشید نیستم. نا امیدم که با همه ی این حرف ها و راه هایی که رفتم هنوز هم خاطرات سال های پیش دست بردار نیستند. بی جهت نیست که مدام تکرار می کنم " انسان نمی تواند ذاتا به بیشتر از یک نفر دل ببندد." اگر بهار امسال بهانه جویی کردم که تلخی اردیبهشت و خرداد سال پیش در همین ایام امسال به چشمم نیاید، با خودم فکر نکردم که بقیه ی ماه ها رو چه کنم.
صبح یکی از روزهای اردیبهشت سال گذشته قراری برای کوهنوردی داشتیم و من برای بار اول هیچ حوصله ی شرکت و همراهی با دوستانش رو نداشتم. دفعات پیشین بی هیچ تعارفی در همه ی تمرینات و جمع هایشان همراه می شدم و حاصلش کبودی های از آرنج تا مچ بود که حاصل ساعت ها ساعد زدن برای دستان بی قوتی بود که جز مسئله حل کردن عادت دیگری نداشتند. به اصرار بقیه همراه شدیم. جمع خوبی بود. جایی که احساس راحتی می کردم. اما بیتا همچنان دور بود و دورتر می شد. مدتی بود که حرف ها و کنایه های طرافیان بیش از حد آزارش می داد. اوایل می گفت برای فرار از این حرف ها و کم کردنشان از من دوری می کرد. -شاید اشتباه من بود که از هموسکشوال ها و حق و حقوقشان گفتم، چون که آشفته شد و گفت " نه! من و تو فرق می کنیم." دروغی که مدت ها به خودش می گفت تا به ترس درونش غلبه کنه. به مرور زمان که حقیقت برایش روشن می شد مدام تکرار می کرد" نه! من این نیستم." شاید هم آن نبود، اما هرچه بود عاشق بود و هست. هنوز هم که گاهی فرصت دیدنش را دارم در لحظه هایی که فقط از آن خودمون هست، دستی به دور شانه هایم حلقه می کنه و دستی دور کمرم و بعد از سکوتی طولانی که نفس های آرامش رو حس می کنم، می گه " خودم هم می دونم نمی تونم کسی رو به اندازه ی تو دوست داشته باشم." جملاتش برام خوشایند هست و عطری که از موها و بناگوشش حس می کنم ، می گم " و هرگز کسی رو مثل من به حال خودش رها نمی کنی." فقط می گه "خودت می دونی که این زندگی نمیشه، تا بوده همین بوده." من خوب می دونم که این زندگی میشه ولی وقتی این زندگی رو نمی خواد چه کنم؟ همون طور که من اون زندگی رو که داشتم نخواستم و رهایش کردم.- نزدیک های ظهر که ابرهای تیره همه جا رو می گرفت بچه ها خوشحال بودند، چرا که بارون همیشه خبری خوبی برای عاشق هاهست. خسته و نا امید بودم. از حرف های گفته شده و نگفته شده. از سکوتی که بین ما بود و من از ترس بقیه بهش اجازه ی رشد دادم تا اون جا که به واقعیت نزدیک شد. آسمون گرفته تر می شد و حال و هوای من هم. به بچه ها گفتم من بر می گردم و از جمعشون جدا شدم. بیتا هم به دنبال مهمانش جمع رو ترک کرد. همه ی ارتفاعاتی که رفته بودیم رو بدون کلمه ای حرف پائین اومدیم. وقتی حرف نمی زد دنیای من ساکت بود. داخل شهر که رسیدیم بارون مثل سیلی از آسمون می بارید. اون ساکت بود و هوا تاریک. رسیدیم. دوش گرفت و خوابید و من هم خسته کنارش دراز کشیدم. آسمون سبک تر نمیشد و تاریکی عصر با سیاهی شب یکی شد و من منتظرش موندم تا ازش عذر خواهی کنم. بیدار شد، مثل همیشه چشمانش یعد یک خواب سنگین، خسته و زیباتر به نظر می رسید. عذر خواهی کردم که جمع رو ترک کردم. اون هم در جواب فقط شماتت کرد که آداب رفتار در جمع رو نمی دونم. بیراه نمی گفت. من آدم تنها و گوشه گیری بودم که به عشق اون وارد جمع و آشنایی با دیگران شدم. اون روزها شروع قطع رابطه ی جدی ما بود و هرچه موند فقط در حد دوستی بود و گاه کم تر که تا امروز برام مونده.
فکر می کردم شروع یک رابطه ی جدید فرصتی برای عدم مرور خاطرات باشه. این طور نشد. شاید امکانش بود اگر دقت بیشتری می کردم، اما انگار رابطه ی طولانی مدت و شاید هم ابدی در دنیای ما یک ایده آل دست نیافتنی هست. بعد قطع اون رابطه یک ماه تقریبا سرگرم مسافرت به شهرهای مختلف شدم و حال و هوایش هم از سر پرید. تابستون به نیمه رسیده بود که متوجه شدم باید کارهای ترم جدید رو زودتر شروع کنم. راضی بودم چون همه ی اون گذشته و جر و بحث هایی که بین من و خانواده سر عدم رابطه ی من با شوهرم در گرفته بود رو به فراموشی می رفت. اما بعد از یک سال و سه ماه از قطع رابطه با بیتا و سرکردن با انواع درگیری ها و سرگرمی ها، هر بار که به هوای بارانی و لحظات افطار و دعای سحر می رسیدم متوجه ی تنهایی سرد و سختی می شم ...هنوز هم دلم تنگ هست! یا به قول شاعر هنوز هم باد پُر از غصه‌ی چيزهایی درگذشته است. همه چیز می گذره و فراموش میشه اما این یکی نه. گاهی فکر می کنم این لحظات سخت تاوانی هست برای من که به اشتباه وارد زندگی مردی شدم و بعد مدتی بی پرده گفتم اشتباه کردم و برخلاف همه ی التماس هایش تنها رهایش کردم. من هم دلی رو شکستم و واقعا چاره ای نداشتم، با این که قابل مقایسه نیست و احساسی که بیتا به من داشت و داره با احساس من نسبت به اون شخص قابل مقایسه نیست، باز هم هیچ اعتراضی ندارم. به فرض این هم درست باشد و انصاف، اما این روز ها دل من از مطلب دیگه ای گرفته.
باز هم من چيزی برای گفتن دارم، اما خسته‌ام و بی‌باورم کرده‌اند. به راستی همونطور که دوستی برایم نوشت: خسته
خودخواه
بی شکیب
از این جهان
فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند.

بعد ماه رمضان مرتب برای جشن های عروسی دوستانم دعوت می شدم و نمی رفتم و می گفتم دل خوش سیری چند! تا نوبت رسید به برادر خودم که دعوتی غیر قابل رد بود. بعد یک ماه سخت و سنگین با پروژه های زودهنگام فرصت خوبی برای تفریح و سرخوشی بود تا شروع ترم جدید. هوای لطیف شمال در اواخر شهریور و راه سر سبزش واقعا خوشایند بود. تا این که پا به تالار شیک و پر زرق و برق گذاشتم، در بین جمعیتی که شادی زوج جدید رو با فریادهای بلند و موزیک های بی وقفه جشن می گرفتند احساس تنهایی داشتم. تبریکی گفتم و مدتی جمعیت سرخوش رو تماشا کردم و بیرون زدم، شب و سکوت بود و هوای مرطوب. فکر کردم عجیب هست که بعضی تا این حد تایید شوند و بعضی تا آن حد تحقیر. نفس عمل فرقی نمی کند، شروع یک زندگی با همه ی سختی هاست، منتها به ما که می رسد نه تاییدی هست و نه حمایتی. خیلی زمانه در حق ما لطف کند در خفا امنیت داشته باشیم، وگرنه کسی از شادی ما شاد نخواهد شد، دعای خیر پدر و مادری بدرقه ی راه ما نخواهد بود. سخت هست شروع یک زندگی با همه ی این نداشتن ها و حفظ کردنش بدون هیچ مانع و بهانه ای مثل فرزند و قانون. می گویم و از سر نا امیدی باور نمی کنم که شروع یک زندگی با عاملی که صرفا عشق و علاقه هست و حفظ آن بر همان اساس، ایده آلی دست نیافتنی ست. راستش را بخواهید فعلا ما خاموشيم و پيش از رسيدن به روياهامان می‌ميريم. حتی اگر از این زندگی هیچ نمی خواهیم مگر همان نان و آب و علاقه ی عریان که یا با یاد کسی سر خواهد شد یا با حضورش...اگر اکثریت بپذیرند که همین سهم کوچک ما از زندگی باشد.
*******************************************
پيش از رسيدن به روياهامان می‌ميريم ولی بعد از ما...
خواب‌های خوش آدمی
به تعبير تازه ای می رسند...
قسم می‌خورم
ما از اين رودِ گِل‌آلود عبور خواهيم کرد
ما از اين کرانه‌ی ترسْ‌خورده خواهيم گذشت
همه چيز، همه چيز، همه چيز درست خواهد شد
ما مُصلحانِ محبتيم
سراسرِ آفرينش از آوازهای ما پر آينه‌است!
ديگر دردی نخواهد ماند
دروغی نخواهد ماند...
فقط ماه می‌تابد و ...
سکوتِ عشق،‌ تماشا
اشاره
همين چيزها که حالا باورتان نمی‌شود.

۲۵ مرداد ۱۳۸۹


تا فرصت سلامی دیگر، خانه نشین می شوم.
**************************************
فکر نمی کردم حالا حالاها فرصتی برای نوشتن پیدا بشه. نیازش که پیش بیاد، از هر کاری واجب تره. نمی دونم با این وضع که پیش میره، کی دوباره قلمی برای دل خودم به دست بگیرم. وقتی نظر حمید رو از عید و دلتنگی هاش خوندم، باز یاد بعضی شب ها و بعضی جاها افتادم.
آره خیلی عجیبه. شب عید. شادی همه. دلتنگی تو. همه رو شاد کنی و ته دلت هیچ سهمی از شادی ناب اون ها نداشته باشی. و کسی چه می دونه در سرخوش ترین دقایق دیگران، تو کجا هستی، وقتی در کنارشون هم که باشی، حضور نداری. فکرش رو هم نمی کردم. همه ی اون جاهایی که روزگاری مست لحظات، گذشت زمان رو حس نمی کردم حالا به قول تو از غم روزگار باید سیگاری گیراند. اون موقع هیچ نبودم و همه چیز داشتم. حالا به سرعت زیادی، این همیشه نا موازنه داره عکس میشه.
یه شب همون جاها که گفتم، همه بودند. اون هم بود. کسی چه می دونست بین ما چی می گذشت. هنوز هیچ کس نمی دونست. انگار عیدی بود. شاید هم از همون شب نشینی های سرخوشانه ی بی دلیل. دیگه چیزی یادم نمیاد جز این که نوای دل نشینی پخش می شد که تا به امروز هر وقت به گوشم میاد، به سرعت به اون شب می رم. مثل امشب. هر کس سرگرم چیزی بود که این جمله به گوشم رسید. "غمت در نهان خانه ی دل نشیند..." مثل جاذبه که بی اختیار آدمی رو که جایی برای چنگ زدن نداره می کشه، به شنیدن این تک خط نگاهم کشیده شد به طرفش. مثل همون بار اول که گفتم،چشم هاش پیش تر به راه بود. ولی این بار انگار معذبش کردم. از چی معذب شد نمی دونم. از جمع شاید. از حرکتی که دست خودم نبود و انتظارش رو نداشت شاید. فقط می دونم حرفم رو زده بودم که به سرعت نگاهش رو برگردوند. حرف من در همون یک جمله در همون یک نگاه بود. می دونستم شنیده. از لبخندی که به زحمت پشت لرزش لبهاش پنهان می کرد و نگاهی که به هر نا کجایی می دوخت الا به سمت من.
گاهی نیاز به نوشتن از هر کار دیگه ای واجب تر هست. شايد به قول الما به بلوغ يك حس كمك كنه. امشب که این کار رو می کنم همون دو ساعت خواب تا سحر و بعد سحر حرام میشه. چاره اي نيست. نظر دوستم حمید هواییم کرد. باز خوبه که ما بین این همه پروژه و غیره عاملی هست که به یاد بیارم، چه دورانی داشتم و بنویسم از اون ها. وگرنه می ترسم. از همون گذر عمر كه الهه گفت. مي ترسم از اين كه یک روز بعد چهار سال سربلند کنم و در آینه به نسبت موهای سیاه و سفید که نگاه می کنم، چیزی از اون همه خاطره به یاد نیارم. خاطراتی که هرچند در ظاهر پیش پا افتاده و ناچیز، اما دلم رو برخلاف ظاهرم جوان نگه خواهد داشت و نتیجه ی یاد نکردنشون پیر شدن این دل سریعتر از ظاهر هست. اون وقت چه فایده که اگر به خودم هم بگم:
من خودم هستم بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

۲۰ مرداد ۱۳۸۹

حالم خوب است
هنوز خواب می‌بينم
ابری می‌آيد
و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه می‌کند.
********************************************
نه وقتی هست برای نوشتن و نه حوصله ای برای جر و بحث های داخل خانواده. دو هفته پیش، بالاخره کسی پیدا شد که ناخواسته من رو از وضع بدی که گرفتارش بودم نجات داد. شب نیمه ی شعبان تماس گرفت. خیلی مودب خود̦ ناشناسش رو معرفی کرد. پرسید چه می کنم. و من فکر کردم که چه می کنم. جر و بحث با اطرافیان. گفتم هیچ. استقبال کرد. گفت کلی کار نیمه تمام داریم و بهتر هست دو ماه زود تر شروع کنیم. فردای عید راهی تهران شدم. حرف های همه تو ذهنم بود. بعضی حرف ها تازه یادم میومد. این که بابا مرتب می گفت بدون شوهرت برای ما مفهومی نداری و از وقتی که رفته بود، بی مفهومی رو تجربه می کردم. حرف های مامان که جای خود داشت. هر روز، بیتایی که وجود نداشت رو به باد ناسازا می گرفت. برای یکی مثل امین، همیشه کسی هست که بنشینه و براش از شکستی که تو زندگی خورده ناله کنه. برای امثال ما چه کسی فریادرس هست؟ بیتا آدم بدی نبود. از ترس حرف بقیه احساسی رو که داشت زیر پا گذاشت. یک سال اول بعد از رفتن اون، جراتی نبود که آشکارا زبان به ناله بازکنم. هر وقت کسی متوجه ی ناراحتی من می شد، می گفتم این همه درس...این همه آزمون...به هیچ کدوم نمی رسم. گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم !
چهار ساعت توی راه آخرین لحظاتی بود که حرف ها و اتفاقات روزهای گذشته آزارم می داد. مثل همه ی هشت سال گذشته، وقتی با طلوع خورشید وارد شهر می شدم، فکر می کردم که جایی زشت تر از این شهر نیست. به سرعت خودم رو به دانشکده ی سابقم رسوندم. به دنبال اسم استاد جدید، با هیجان همه ی اتاق های دانشکده رو رد می کردم. تا این که پشت در یکی از اتاق ها خشکم زد. پشت در اتاقی که سال ها پیش برای رفع اشکال منتظر می موندم، حالا نوشته های یادگاری دانشجوها، درخواست فاتحه و عکس های مظلوم خودش، خودنمایی می کرد. مظلوم به معنی واقعی. مظلوم همون طور که خیلی ها به نمی دونم چه جرمی در این یک سال از بین رفتند. خبر تازه ای نبود. ولی انگار همون صبحی شد که رسانه های لعنتی̦ داخلی خبر ترور دانشمند هسته ای رو تکرار می کردند و من از سر ناباوری به خودم می گفتم این امکان نداره، اون اصلا استاد هسته ای نبوده و به مرور زمان راز این تناقض خبری دستم اومد و باورم شد منظور همون سبزترین و بهترین استاد دانشکده بوده و البته به جرم همه ی دعوت هایی که بی پرده برای همه ی راهپیمایی های سکوت داشت.
نبين اين همه آرام می‌آيند و
سر به زير به خانه برمی‌گردند،
به خدا ... وقتی که وقتش رسيد
بيا و نگاه کن ...! ما لابه‌لای همين سکوت، پدرِ اين پُرگويانِ دروغگو را در آورده‌ايم.
بالاخره پیداش کردم. استاد پر انرژی و خوش برخوردی بود. به سرعت از همه ی کارهایی که در دست انجام داشت می گفت و کاری که من قرار بود من انجام بدم. موضوع جدیدی بود. کتاب پشت سر کتاب میاورد. سرآخر هم تاکید کرد که زبان برنامه نویسیم رو تغییر بدم. همه ی این ها در حداکثر دو هفته. این طور شد که از اون لحظه به بعد تا به امروز حساب شب ها و روزها از دستم رفت و هم چنین سرزنش ها و کنایه های اطرافیان. امشب هم که می نویسم از سرخوشی پنجمین ماه رمضان من و اولین کدی هست که به این زبان جدید نوشتم. از امشب تا یک ماه با خاطره ی همه ی سحرها و افطارهایی سر می کنم که روزگاری با عزیزترین فردم داشتم. و بعد، عید فطر که بی شک تا ابد سرشار از لحظات اولین عید فطر من خواهد بود...اون شب ما طبق معمول شب های قبل در سکوت، شهر رو تماشا می کردیم...بالای اتوبان چمران...شهر̦ تا انتها روشن...شهر̦ فقط در شب زیبا، که انگار عید اعلام شد و آسمون شهر مثل خیابون های زیر پامون نور باران شد. بهترین عید من همون شب بود که نور باران آسمان رو در چشم های اون تماشا می کردم...فکر می کنم هیچ وقت قدر اون لحظات رو ندونستم. عشق حالتی هست که وقتی دچارش هستیم، متوجه نیستیم. حالا که این شب ها رو تنها می گذرونم و گاهی ...هر ازگاهی که سر از دنیای سنگین کتاب ها بر می دارم و رو به اون برج نورانی می ایستم، تازه می فهمم که چه شب هایی داشتم.
این روزها و شب ها به ندرت وقتی برای نوشتن پیدا میشه. اوضاعی که سال ها ادامه خواهد داشت. این هم جنبه ی دیگری از زندگی هست. شاید هم راهی دیگر.

********************************************
بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زادِ ره بر دوش،
فشرده چوب‌دست خيزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مه‌گون فضای خلوت افسانگی‌شان راه می‌پويند،
ما هم راه خود را می‌کنيم آغاز.

۴ مرداد ۱۳۸۹

بیا در جان مشتاقان گل افشان کن...
نمی دونم بیشتر سرخوش اومدنش هستیم یا رویای تمام شدن بی انصافی ها. برای من آسون و قابل قبوله هزار دلیل بر عدم وجودش. اما باور نا امیدی از رهایی از همه ی این بی انصافی های بزرگ تر از توان من، سخت تر خواهد بود.
من از آن آمده‌ی آسمانی پرسيدم:
تا کی تحملِ اين همه؟!
و او با من به زبانی شگفت سخن گفت:
همه‌ی زخم‌ها
شفا می‌يابند.
همه‌ی آرزوها
برآورده می‌شوند
همه‌ی روياها
به راه خواهند آمد.
برای شنيدنِ آوازِ آينه نبايد عجله کرد،
بالاخره می‌آيد
کسی که با زورقِ آوازهاش
دريا را با خود خواهد آورد.


۲۹ تیر ۱۳۸۹

من که چيزی از چراغِ اين کوچه نخواسته‌ام،
من خودم روشنم از رويای آدمی، از عشق!
من دارم با شما حرف می‌زنم...
******************************************
باید جوابی بنویسم در رابطه با نظری در پست قبلی که پرسیده بود دین، فرهنگ، جامعه یا خود آدم ها؟ ریشه ی این همه انكار در کجاست؟ به نظر من ریشه در حماقت نوع آدم داره که به قول اینشتین در بی انتها بودن جهان شک هست ولی در بی نهایت بودن حماقت آدمی خیر. چند روز قبل کسی جریان آزمایشی رو برام تعریف می کرد. شاید شنیده باشید جریان میمون ها و موزی بالای دیوار رو. هربار که یکی از میمون ها برای برداشتن موز از دیوار بالا می رفت، بقیه میمون ها با بارش آب سرد مواجه می شدند. پس از مدتی هربار که میمونی قصد بالا رفتن از دیوار رو می کرد، سایرین کتکش میزدند. نتیجه این که علی رغم وسوسه کسی جرات بالا رفتن از دیوار رو نداشت. قسمت بعدی جایگزین کردن یکی از میمون ها با یک تازه وارد بود که اون هم در نتیجه ی کتک خوردن، جرات بالا رفتن از دیوار رو از دست داد. بلایی که نمی دونست چرا سرش میاد ولی یاد گرفت با تازه وارد های بعدی هم همونطور رفتار کنه. در نهایت جمعی از میمون های جدید وجود داشت که هیچ وقت آب سرد سرشون ریخته نشده بود ولی فکر بالارفتن از دیوار به سرشون نمی زد و آماده ی پریدن به اون نگون بختی بودند که هوس خوردن موز رو داشت.
حالا داستان ما آدم هاست که "بدجوری دچارِِ همين طبقِ معمول‌های بی‌تفاوتيم!" باید خوشحال باشیم که همچنان خواهر و برادر رو برای ادامه ی نسل نوع بشر به عقد هم درنمیارند. با این که هیچ نگرانی از تکثیر نسل نوع بشر نیست، با این که هیچ کس از جماعت همجنس خواه قرار نیست به مثابه ی قومی در گذشته ی دور تاریخ در کمین یک رابطه ی اجباری، فرد دیگه رو مورد تجاوز قرار بده، همچنان محکومیم به هزار انگی که صحت ندارند و تسلیم هستیم در برابر مردمی که بی هیچ میلی برای گفتگو صرفا و صرفا محکوممون می کنند... هی آدميانِ بی گفت و گو، آدميان عجيب!
فکر می کنم گفته باشم ریشه ی همه ی درگیری ها در کجاست. ریشه صرفا در مذهب نیست. چنان که من در غیر مذهبی ترین و احیانا مذهب ستیز ترین خانواده درگیر این ماجرا هستم اون هم با کسی که اعتقاد به اخلاق نسبی و استفاده از منطق حرف اول و آخرش بوده. در برابر همه ی حرف هایی که ملتمسانه برای روشن کردنش می زنم تنها جوابی که میشنوم این هست که "نمی تونم قبول کنم...تا بوده چنین بوده. اگر هم از دسته ی آخر میمون ها بپرسند چرا میمونی رو که از دیوار بالا میره کتک می زنند، خواهند گفت "نمی دونیم، این اتفاقی است که همیشه اطرافمون رخ داده." من چه کنم که هیچ کس رو جرات سرک کشیدن به اون طرف دیوار بایدها و نباید های موهوم نیست. کسی که خواب هست رو میشه بیدار کرد اما با کسی که خودش رو به خواب زده چه باید کرد؟ مخصوصا حالا که چه غبار غفلتی گرفته اين خواب ناتمام! من چقدر خسته‌ام از اين خوابِ طولانیِ بی‌انتها! به قول معروف قرآن « خدا بر دل ها و گوش هایشان مهر نهاده و بر چشم‌هایشان پرده افکنده شده .» چه فرقي مي كنه اگه ساعت ها براشون حرف بزنم؟
من از گوشزدِ اين همه زندگی
فقط يک روزنه مهتابِ ساده‌ام بس بود
تا تمام کلماتِ خسته را
دوباره از ترسِ کوچه‌ی پُرگو
به خانه بياورم.
از نظر من این نوع خاص از گرایش جنسی به خودی خودش ریشه ای معلوم و واضح نداره که به خیال بعضی اون رو پیدا و تصحیح کرد اما دلایل مبارزه و موضع گیری هایی به این سختی ریشه ای واضح در جهل آدمی داره. جهلی که در زمانی و مکانی دور عده ای رو به زنده به گور کردن دخترها وا می داشت. جهلی که امروز در ذهن مادرم حکومت می کنه و باعث میشه التماس های من رو که در این رابطه عذاب می کشم نبینه و همچنان برای لبخند زدن به دو خانواده دستور صادر کنه که یک بار دیگه امتحان کن...دلت رو راضی کن و باهاش بخواب! از خودم می پرسم چه حس مادرانه ای در وجودش هست که به راحتی عذاب من رو در رابطه ای ناخواسته ندیده می گیره؟ بر خلاف دوست داشتنشون وادارم به رابطه ای می کنند که از نظر من حکم تجاوز رو داره. برخلاف دوست داشتنم فقط تا چند ماه دیگه کنارشون سر می کنم.
از شما چه پنهان
کليدِ اين خانه را شبی،
من ... شبی از شب‌های چکمه و تسليم
در سردابی دور و بی‌نشان جا خواهم نهاد!
اينجا من غريبم، می‌فهميد!
ديگر هيچ کنجی از اين خانه سرپناهی نخواهد شد.
این جا هم رویاهام رو به نابودی هستند و هم خودم. شاید غیبت و سکوت خونه براشون گویا تر از کلمات من باشه.
******************************************
پس کبوترانِ آن همه آبیِ بی‌انتها
کجا رفتند که گُنبدِ شکسته‌ی مسجدِ شما
اين همه خاموش و بی‌اذان ...؟!






۲۷ تیر ۱۳۸۹

من چه كرده ام كه بايد از اندوه اين همه چه كنم بميرم
**********************************
طلاق گرفتن از این آدم رویای شیرینی هست که فکر نکنم حالا حالاها به خواب هم ببینم. برنامه ی من پیشرفتن با دروغ سرد مزاجی بود که ناخواسته همه چیز لو رفت و حقیقت این گرایش تو خانواده روشن شد. سختی این وضع هم پیچیده تر از اون وضعی شد که فکر می کردم. حالا پدر و مادر من هم یک شبه با موضوع طلاق مواجه شدند و هم گرایش جنسی جدید و غریب و نا متعارف. مامان گریه می کنه و میگه دارم سکته می کنم و خون دماغ میشم. نمی دونم چقدر حقیقت داره بعضی حرف هاش اما دل من هم از سنگ نیست. به امین به چشم مقصر اصلی نگاه می کنم. هم به خاطر اصرار چندید سالش برای خواستگاری اومدن و هم به خاطر فاش کردن گرایشات من برخلاف هماهنگی قبلی بین خودمون و دکترها.
حالا با وضعیت بغرنجی روبرو هستم. گریه های مامان که حتی خواب به چشمم نمیاره و تهدیدهای بابا که مانع از سرگرفتن درسم از مهر خواهد شد. تهدید هایی که شده کابوس خواب های لحظه ای من. نمی دونم گاهی خوابم یا بیدار. چون هر دو به یک اندازه ترسناک و وحشت آور هست. به راحتی به این جا نرسیدم. درس خوندن تو این مرحله و تو دانشگاهی که این سال و اون سال یک نفر به زحمت دانشجو می گیره چیزی نیست که ازش بگذرم و حالا که بهش رسیدم اجازه نمی دم هیچ تهدیدی علیه من وجود داشته باشه. مخصوصا این که با تکیه به همین می تونم زندگیم رو تامین کنم.
فعلا باید عقب بکشم. با این که تو جایگاهی هستم که اگه بگم نه به همون رویای شیرین آزادی می رسم. اما چه جور آزادی وقتی باید بزرگترین دست آورد زندگیم رو قربانیش کنم. بابا تو مرحله ی شک هست و یک روز میگه با موضوع گرایشت مشکلی ندارم و حرف هات منطقی و جدید هست و هرچه بیشتر فکر می کنم برام بیشتر قابل درک میشه و زمان بده. یک روز هم عصبانی میشه و میگه این ها همه سفسطه هست و زاده ی فکر تو و اینترنت گشتن ها و تهران رفتن ها و اگه بخوای این طور ادامه بدی فکر مهر سر کلاس رفتن رو از سرت بیرون کن.
وضعیت بازی شطرنجی هست که یک شاه تک هستم در برابر یک ردیف کامل پیاده و سواره. هر قدم که بر میدارم تهدیدم و تهدید. قرار نبود بازی رو شروع کنم. می دونستم توش گیر می کنم. اما حالا که شروع شده امیدی برای بردن دارم مگر این که طوری بازی بدم که یک سال طول بکشه . یک سال زمانی هست که امیدوارم جاپای من رو طوری محکم کنه که از وابستگی های مادی به خانواده جدا بشم و بعضی ها رو هم از مرحله ی شک به یقین برسونه و البته اعصاب بعضی دیگه رو برای ادامه دادن ضعیف کنه.
به زبان رشته ی خودم ضربه وقتی شدیدتر هست که در زمان کوتاه تری اعمال بشه. نیرو همون نیرو هست اما هر چه در زمان طولانی تری اعمال بشه خفیف تر حس میشه. تو این زمان طولانی قراره نقش نزدیک به واقعیت یک سرد مزاج در حال درمان رو بازی کنم. اگه درمان شد که چه بهتر اگه هم نه به طور قطع از طرف خانواده ی مقابل طرد میشم که صد البته بهتر از طرد شدن از طرف خانواده ی خودم هست. شاید یک جور تقلب باشه که از دکترها بخوام وارونه جلوه دادن ماجرا رو قبول کنند اما چاره ی دیگه ای جز تقلب به ذهنم نمی رسه.
یه سریال می دیدم که در مورد خاطرات روزانه ی یه دختر روسپی بود. برام جالب بود که چه طور کارش رو از زندگی شخصیش جدا می کرد. خوب که فکر می کنم می بینم وضع من از اون بهتره. من که مجبور نیستم هر روز سال رو با دو نفر متفاوت سر کنم تا زندگیم بگذره. فقط مجبورم از سر اکراه ماهی دو یا سه بار با یکی رابطه داشته باشم و همین کافی هست که زندگی یک عمر من رو تامین کنه و من هم در عوض هرچه درآمد داشته باشم رو صرف مسافرت و خوش گذرونی می کنم. الیته این یه دیدگاه هست که به خاطرش مجبور میشم قید زندگی مشترک با یه شریک همجنس رو بزنم وبه رابطه های حین مسافرت ها بسنده کنم. به نظر بد نمی یاد وقتی می بینم آدم وفادار و پایه برای زندگی تو این جمع نیست. پس چرا من خانواده رو تا این حد زجر بدم؟ برای کسی که وجود نداره؟
به هر حال اون فقط یه ایده بود که گاهی به ذهنم میاد ولی استراتژی من مبارزه ی طولانی مدت هست طوری که حریف رو خسته بکنه. چاره ای ندارم وقتی زور من کمتر و موقعیت من ضعیف تر از اون هست که یک شبه شکستش بدم. هرچه طولانی تر بشه واکنش های خانواده ی من کمتر میشه و اگه طوری پیش ببرم که خودش واسه جدایی جلو بیاد تقریبا ایرادی به من وارد نمیشه. ای کاش می شد واقعا یه کم از آینده به چشم من بیاد. نه واسه دو دقیقه و هفده ثانیه، صرفا همون هفده ثانیه! تا شاید ببینم اصلا آینده ای تو شش سال دیگه هست که براش بجنگم یا نه.

۲ تیر ۱۳۸۹

بعد از تقریبا یک ماه برگشتن به خونه، بعد کلی سرگردونی ناخواسته و نمی دونم چه طور پیش اومده بین شمال و جنوب این خاک...نمیشه گفت حس خوبیه...اما تجربه خوبی بود...جدا از همه ی آدم ها و اتفاق ها و همه ی جاهای جدیدی که دیدم و باید یک روز ازشون بگم و جدا از همه ی راست هایی که گفتم و دروغ هایی که شنیدم و دروغ هایی که گفتم و حقیقت هایی که فهمیدم... خانه هنوز همان خانه و شهر همان شهر ساکت بی گفتگو!
*********************************************
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دليلِ راه جسته بودم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رويا

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا
ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کی از راه رسيده‌ايد
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟

آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد
بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد
می‌خواهم به جايی دور خيره شوم
می‌خواهم سيگاری بگيرانم
می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم ...!

آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

۱۹ خرداد ۱۳۸۹

باز هم صالحی! دمش گرم!

*********************************************

کاش همين دوست داشتنِ بی‌خودی هم نبود

حالا هی بايد برم يه جای خيلی دور

خسته‌خسته روياهامو از اينور و اونور جمع کنم

بيارم تا برسم به يه اومدن که تازه اولِ رفتنه

می‌فهمی چی می‌گم؟

هيچ‌کی نفهمه، تو می‌فهمی "دختر"

حالا خودت بگو

چقدر گريه بسه تا يه دريا بخوابه از اين همه حرف،

از اين همه رفتن

از اين همه اومدن.

کاش دنيا

اين همه آدمِ عاقل نداشت!

واسه اين وقتا

من مال يه دنيای ديگه‌م،

اين حرفا هم مال من نيست!

ولم کنين

من دلم يه جای آبیِ مايل به زندگيه

هر جا که تو باشی

بگو اونور هر دريا ... دور، من ميام باهات!

يه سقفی از بالِ باد باشه، بسه‌مونه به خدا.

۸ خرداد ۱۳۸۹


و من ازبلندي برج هاي سپيدي سقوط مي كنم كه هزار آرزويم در ميانشان معلق است.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

و دیگر جوان نمی شوم
نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو
**********************************************


ده دوازده روز گذشته خيلي سخت گذشت. دلم مونده بود اينجا كه بنويسم و به بقيه سر بزنم. هر فرصتي كه پيدا مي شد سراغي از نوشته هاي دوستان مي گرفتم ولي بلافاصله بالاي سرم بود، با قيافه اي در هم رفته كه باز سراغ اين ها رفتي؟
از این زندگی هیچ نمی خواستم که اون هم نصیبم نشد. همون نان و آب و علاقه ی عریان! همه ی شهر زیر پام بود و قرص ماه بالای سرم که برای بار آخر ازش پرسیدم. گفت:" تا الان هر کاری کردم به خاطر تو بوده." نفهمیدم منظورش چه کاری بوده. ولی خیلی کارها رو به خاطر دل خودش کرد. از سر نیاز خودش یا هر چیز دیگه. به هر حال حرف آخرش بود: "من نمی تونم خلاف عرف جامعه زندگی کنم، نمی تونم تو رو قبول کنم." تا چشم کار می کرد نقاط̦ روشن بود که به تدریج تار و محو می شدند. سرم رو بالا گرفتم که اشکهام زمین نریزند. بعد این همه سال از پسشون بر میام. من سهمی از اَبر و آينه دارم وآسمانی بلند که هرگز بی‌اجازه‌ی ديدگانِ من بارانی نخواهد شد! ای کاش عشق بعضی حداقل به ناچیزی احساس من بود که وقتی کسی بهش گفت: برو!، می رفت. البته خواهد رفت. دیگه چیزی نمونده. ولي قسمت من فرق مي كنه. من نمي تونم بگذارم و برم. فعلا دستِ تنها هست و وابسته. بايد بمونم دور شدنش رو تماشا كنم وبه قول خودش خوشبخت شدنش رو. روز بعد تو دانشگاه جلسه ی مصاحبه و تعهد گرفتن بود که این چهار سال شوخی نیست. سنگین تر از اونی هست که فکر کنی و بیشتر از اون چه که تا به حال وقت برده وقت می بره. دانشجوهای سال بالاتر می گفتند: "نمی ارزه تو این کشور بخونی، اگه می تونی برو." برم؟ كجا؟ چرا؟ من هیچ وقت نخواهم رفت. این جا متعلق به من هست و هر بلايي سرم بيارند جا نمي زنم. چهار یا پنج سال به صورت بيگاري خوندن كه چیزی نیست، وقتی به كساني فكر مي كنم كه سالگرد مرگشون به يك سال نكشيده. اساتید می گفتند: "خانوم هاي متاهل به درد اين دوره نمي خورند." اين متاهل بودن هم شده فحش ِ دوبله. حالا كي مي تونه بهشون بفهمونه اين يكي فقط به استناد صفحه آخر سه جلدش متاهل هست. اولش كمي ترسيدم. من هم دلم مي خواست زندگي كنم. اون هم تو بهترين سال هاي زندگيم. اما وقتي بيتا يك "نه" محكم گذاشت كف دستم ديگه جايي براي شك كردن نموند. دل رو زدم به دریا و قبول کردم. انگار دوران خوشي و جواني يك هو سپري شد و حالا من موندم و دنیای مجرد ریاضیات تا انتها. قسمت خوبی هست. یادمه ده دوازده سال پیش با این مفاهیم زندگي می کردم. نمی دونم چه طور شد که ازشون فاصله گرفتم. درگیری ها و نیاز های زندگی هست که ما رو از رفتن پی اون چه که باید بریم دور می کنه. چقدر زود راه گم می کنیم و دنیا با چه لطفی بارها و بارها یاد آوری مي کنه.
ناشكرنيستم... يه دوره اي تو زندگيم خيلي خوشبخت بودم. سهم من از اون دوران پاره ای خاطرات هست که تا انتهای خرداد 88 بیشتر ادامه نداره. آخرین روزهایی بود که باهام شب کرديم. روزهای شاد قسمتی از سبزها بودن كه با پاهای خسته زیر آفتاب داغ می رفتیم... و روزهای تلخ بعد اعلام نتایج که خیابون ها رو تو سکوت طی می کردیم و هر روز خبر از دست دادن يكي از هم كلاسي ها رو مي شنديم. ... به اون دوران هم به چشم روزهای اشتباه زندگیش نگاه می کنه. این طور نیست که یکهو عوض شده باشه...قضیه ی همون جمله ی معروف هست: درست وقتی که فکرش رو نمی کنی اتفاق میفته! از اولین روز آشنایی تا اولین شبی که با هم بودیم، یعنی شش ماه تمام در نگرانی جا زدنش سپری کردم. بعد از جا نزدنش بعد اون شب و شب های دیگه مطمئن شدم که می مونه. ای کاش هیچ اجبار و قانوني وجود نداشت که به خاطر اون از احساس من و حتي احساس خودش فرار کنه. ای کاش آدمش بود که بایسته و بجنگه. هنوز هم امیدوارم برگرده...بشه همون آدم سابق...سفره های ساده و رنگی افطار بچینیم و شب های یلدا رو مثل قبل با شعر و ترانه و سیب سرخ سر کنیم. بارها و بارها سعي كردم براش همه چيز رو توضيح بدم اما در انتها سر همون نقطه ي اول بوديم. مي گفت : "هرچه تو گفتي درست اما من نمي تونم و نمي خوام خلاف عرف و حرف مردم زندگي كنم." باورم نميشه كه بيتا هم جزو اون دسته از آدم هايي باشه كه جراتِ اقرار به يک ذره علاقه‌ی برهنه به آدمی ندارند! هر بار كه تصميم مي گيرم بيش از حد اصرار كنم، شب هاي اول اردوي مشهد به ذهنم مياد كه مثل همه ي تازه وارد ها، غرق در عظمت لوستر ها و ديوار هاي تا انتها براق بودم و با ديدن جمعيت ملتمس به دلم افتاد كه من هم چيزي بخوام. اون جا بود كه از ته دل خواستم كه تا وقتي كه شادش مي كنم باهاش بمونم. دعايي كه مثل همه ي دعاها مستجاب شد و ديدن ِ حقيقتِ برآورده شدنش جرات مي خواد. امروز كه مي بينم عاجزانه به من مي گه زندگي پنهاني و دروغين راضيش نمي كنه برخلاف ميلم ناچارم قبولش كنم. قبولش مي كنم، باشد كه قبولم كنند. چهار پنج سال آينده اون قدر فشرده و غرق در كتاب و دفتر خواهد گذشت كه در طول روز فرصتي براي زاري و دل تنگي نمي مونه، بعد از اون آزادم كه به هر نقطه اي از اين كشور كه مي خوام برم. اما با دل پر و دست خالي. مرا چه به ترسِ گريه از اين گمان، که با دلِ پُر آمديم و با دستِ خالی از خيالِ اين خانه خواهيم رفت. نمي دونم با شب هايي كه تنهايي انگار ناخن به شيشه ي روحم مي كشه چه كنم؟ و با يك عده آدمي كه مدام مي آيند و فانوس شكسته ي مرا به كوچه مي برند و خيلي عاقلانه نصيحت مي كنند: "ديدي آخر عاقبت نداشت؟"
مهم نيست، اين چند سال هم سپري ميشه...با دلگرمي ها و اميدواري هاي همه ي دوستاني كه اين چند ده روز تنهام نگذاشتند و اميدوارم كردند...شايد همون طور كه يكي از بهترين هاشون گفت: " اين چند سال رو تنها نخواهي بود." و به اميد اين كه:
آن سوتر از اين ديوارها
خانه‌های بی‌پرده و آرامی باشد
با دريچه‌هايی رو به حيرتِ باد
که روزی لبريزِ رويای بوسه باز خواهند شد.


۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

يه دل می‌خواد خيلی عاشق
که بفهمه من دارم با کی حرف می‌زنم
چی ميگم، برای کی ميگم، چطور ميگم!

***********************************************


ای کاش جرات حرف زدنی بود و حوصله ی شروع کردنی. دیشب هم تا صبح تو خوابم بود. یه چیزی تو مایه های با " رویاهامان چه می کنند؟" خودم هم از پسشون بر نمیام. هر شب اونجاست. بی اجازه و وفادار. ساعت های شب که رو به پایان میره دور و دور تر میشه. صبح که می رسه می بینم تنهام. مامان می گه باز تو خواب حرف می زدی؟ فقط به خاطر تو هست نمی گم با کی بودم. قول دادم، سرش هم هستم. فقط به خاطر تو هست که از کوره در نمی رم وقتی یه لیوان آب اضافه سر میز نمی ذارند و می گند زن و شوهرید دیگه! می دونی حالم بهم می خوره وقتی بوی تنش رو حس می کنم و صدای نفس هاش رو می شنوم. این قسمت رو قبول دارم که من دیوانه ام، مریضم. مگه میشه آدم از کسی اونقدر متنفر باشه که حس کنه همه جا بوی تنش رو می ده و داره خفه میشه. اون هم کسی که یه زمانی رفیقش بوده. من این طوری نبودم. همه ی حرمت ها رو شکستند و دیوانه ام کردند. عذاب می کشند وقتی سرد بودنم رو می بینند. می گند "نذار تنها بره بیرون، دستش رو بگیر و برو بگرد." چه طور بگم و با چه زبونی که باور کنند احساس داشتن که به زور نیست. واقعا چه رسمی هست؟ اون زمان که در اوج احساس بودم هیچ کس ندید و هر کس دید سر برگردوند که حرام است عشق! حالا به زور می گند احساس به خرج بده. ای کاش کسی بهشون می فهموند، که کاری کردید که دیگه رفاقت هم نمی شه به خرج داد. ببین... تو هم یکی از همون هایی! گفتی "زیادهم بد نشده این جوری سخت گیری های خانواده رو دور زدی."... فعلا این تویی که من رو دور زدی! خدا رو شکر، با شب هام کاری ندارند. بهشون گفتم "فقط سکوت. هیچ صدایی نباشه. حتی نفس." بازهم دروغ، باز هم دروغ. مگه خودت نبودی که شب اول گفتی:" تو خواب حرف می زنم، اگه خوابت خراب میشه نیا". يادته تو جوابت چي گفتم؟ "مگر این که تو خواب حرف بزنی!" خداییش خیلی حرف می زدی اما مبهم. انگار از چیزی ترسیده باشی. عاشق همون لحظات بودم که با صدای تو بیدار بشم و نوازشت کنم تا آروم بشی و بخوابی. راستی صبح که می پرسیدی: "من که حرفی نزدم؟"، واقعا هیچ چی یادت نمیومد؟

طبق معمول̦ هر صبح پنج شنبه "بنان" بود و"الهه ی ناز"
که کسی گفت از سمت تبریز مسافری داره
و سفر، هميشه حکايت بازآمدنِ تو بود، نبود؟!
و باز اون همه نگاه:
"کجایی تو؟"
مگه میشه راستش رو گفت؟
يعنی چه!؟ هی علامتِ حيرت! هی علامت پرسش؟ از من سوال بی‌جا چرا می‌کنند!؟
نترس،... نگفتم:
"تو همون شب سرد بارونی،... که سر از اتاق موسیقی در آوردیم
تو نگاه ذوق زده ی تو ،... وقتی پیانوی کهنه رو برانداز می کرد
و لا به لای لمس بی اجازه ی انگشتات،... وقتی "الهه ی ناز" رو نشونشون می دادم "
هنوز هم اون نت رو به خاطر داری؟
ای کاش کسی در حوالیِ احوال من نبود،
دلم برای خواندنِ همان آواز قديمی تنگ است.
خوبه که همه چیز جوری تمام نمیشه كه انگار هیچ وقت شروع نشده.
خوبه که تا چشم به هم می زنی صبح پنج شنبه هست.
همه ی دنیا هم بدونه
کسی به روی خودش نمیاره
که این بدبخت̦ ساکت̦ بغض آلود چشه؟
نه،... من حرفی نزدم،... خیالت راحت!

***********************************************
گواهی می‌دهم که حرفی نخواهم زد،
گواهی می‌دهم که بخاطر شعر بيدار بمانم و
بخاطر زندگی بخوابم.
عجيب است
من کی اين همه ساکت مُرده‌ام
که حالا زنده‌ام را به خوابِ گريه می‌برند!

۳۰ فروردین ۱۳۸۹

عشق چیزی ست مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و آنان را به تشکیل خانواده می کشاند تا طبیعت کارش بگذرد و ادامه ی نسل نوع بشر نگسلد و آن چه را مرگ می برد عشق بر جای آورد. پس عشق در این جا مامور تولید نسل است و تاوان ده مرگ. روح ما تشنه ی دوستی دیگر و عشق دیگراست، عشقی که مامور تن نیست. چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد. چه تلخ است میوه ی درخت بینایی! این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. من چنین کردم اما چنین نبودم.

***********************************************

(9)

نه بیتا می فهمید با من چه می کرد و نه من حواسم بود با او چه می کنم. روزهای زیادی رو همچنان در حضورش شب می کردم. کنکوری در کار نبود ولی حضور من قسمتی از واجبات شده بود. هنوز هم تمام امور زندگیش به دست من بود. دوره ی ارشد و مقالاتی که پیاپی برای ترجمه میومد. بیشتر از خودش وقت می ذاشتم. در نظر من شریک زندگیم بود و موفقیت اون موفقیت من. تمام کارها و مسئولیت های اون نا خود آگاه به دوش من سنگینی می کرد. باری که گاه بیش از حد یک طرفه می شد. چیزی که از همون اول مشکل زا شد دوستانش بود. درک اینکه دوستی براش همه چیز باشه و همه کاره براشون سخت بود. مزاحمت های خودشون رو داشتند. تا این که یه روز از من خواست بس کنم. حرف هایی که تو دانشگاه از دوستاش می شنید آزارش می داد. نمی تونستم کاری کنم که اهمیت نده. براش مهم بود. من هم موندم بین موندن و آزار دادنش یا رفتن راحت کردنش. هر وقت می دیدمش با اشتیاق زیادی ازم استقبال می کرد و وقتی می دید داره بیش از حد میشه کنار می کشید. تا امروز هم همین طوره. وقتی کنارش هستم یه جور سخته و وقتی دورم جور دیگه. هنوز هم احساس داره و سعی می کنه تمامش رو خفه کنه.
بعد از یه عقد اجباری تو یکی از همون عید ها که مامان گفته بود، دیگه هیچ چیز تو زندگی برام معنی نداشت. بیتا می گفت هر کس میره سر خونه زندگی خودش و درستش هم همینه. حرفاش کلافه ترم می کرد. نمی خواستم اون هم بره. من که نتونسته بودم در برابر خانواده مقاومت کنم چه برسه به اون که اصلا نمی خواست مقاومت کنه. اون سال با اون روحیه ی افتضاح به زحمت تا دفاع پیشرفتم. بعد از دفاع هم راهی خونه شدم و که باز بخونم و فرار کنم. یه سال به من وقت دادند گفتند همین یه سال رو فقط. بعد می ری سر خونه و زندگی خودت. حالا هم بلاتکلیف منتظر نتیجه ام. با شوهر هم نمی سازم. کلا همدیگه رونمی بینیم و اگر هم ببینیم با هم نیستیم. تو تمام این مدت سه بار بیشتر سعی نکرد با من باشه. هر بار من هم سعی کردم باهاش کنار بیام. اما نشد. وسط راه عذر خواهی کردم و کنار کشیدم. این شد که حالا اون تنها و من تنها، بیتا هم تنها. کم کم اوضاع خراب تر هم میشه. مسئله رابطه نداشتن من باهاش به گوش مامانش رسیده و به زودی شکایت می بره به مامان من که دخترتون به درد پسر ما نمی خوره. کلا اون قدر تو زندگی بد آوردم که دیگه هیچ چیز برام مهم نیست. البته جدا شدن احتمالی یه جور خوش شانسی هست. فقط نتیجه ی آزمون های امسال و رهایی من به هم گره خورده.
بیتا که از زندگی من کنار بره، که عملا رفته، دیگه مهم نیست کسی بیاد و بره. نمیشه که تو زندگی ذاتا به بیش تر از یه نفر دل بست. من موندم و عمری که تلف شد و ذره ای از امید که هر روز کم تر میشه و البته یک مشت خاطره ی زیبا که غروب هر پنج شنبه، سر هر سفره ی افطار و سر هر نماز صبح و شب هر عید غدیر، بغض میشه تو گلوم. خسته تر از اون که به کسی دل ببندم و انگار پیرتر از اونی که کسی به سراغم بیاد. به قول شاعر محبوب من " اگر عمري باقي بود طوري از كنار زندگي خواهم گذشت كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي صاحب" .این چند قسمت خاطره رو هم از سر تنهایی و بلاتکلیفی نوشتم و اگه به دل کسی نشست به خاطر این بود که از ته دل بود. فکر نمی کردم شروعی باشه و مورد نظر صاحب قلمی پر ذوق. دست آخر این که ممنونم وقت گذاشتید و نظر دادید. موفق باشید و اگه یادتون موند فقط دعا کنید.

***********************************************

يک چيزی بگويمتان!
هميشه آن سوتر از اين ديوارها
خانه‌های بی‌پرده و آرامی هست
با دريچه‌هايی رو به حيرتِ باد
که روزی لبريزِ رويای بوسه باز خواهند شد.

۲۹ فروردین ۱۳۸۹

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نيست
که او هیچ وقت زنده نبوده است!

***********************************************
(8)

با عرض پوزش از همه ی دوستانم که این قسمت طولانی شد. می خواستم تمومش کنم که نشد. شاید قسمتی دیگر. به زودی رفع زحمت می کنم. خوشحالم که دوستانی هم احساس پیدا کردم و افتخار می کنم که شاعری خوش ذوق برای خوندن این پاره های خاطرات وقت گذاشت...به زودی خواهم رفت و از این همه ترانه حتی یک خط ساده هم با خود نخواهم برد.
.
.

ناسازگاری من و مادرم اون سال تابستون به اوج رسید. بابا کاری به کار من نداشت. کلا سرش اون قدر شلوغ بود که فرصت دقیق شدن تو رفتارهای من رو نداشت. اگه مامان امان میداد. می دونستم رو ذهنش کار می کنه. یه روز متوجه شدم پای تلفن با کسی حرف می زنه و از من گله می کنه و خودش و رفتارش رو توجیه. مدت ها توضیح می داد و آخرش می پرسید اگه من اشتباه می کنم شما بگید و انگار طرفش تایید کنه خوشحال می شد. دقیق که شدم دیدم خودشه. دیگه تو خونه ی خودم هم غریبه بودم. از روی عجز شروع کردم به گله کردن:
_مامان جان من این آقا رو دیگه حتی دوست هم حساب نمی کنم. چه طور مسائل خصوصی زندگی ما رو باهاش در میون گذاشتی. یعنی هیچ گوش دیگه ای نبود. چرا اون طور باهاش گرم گرفتی؟ من از این آدم خوشم نمیاد. نمی خوام از این بیشتر از من بدونه. به خانوادم نزدیک باشه. غلط کردم باهاش حتی دوست شدم. غلط کردم گذاشتم با هم برین بیرون.
ما بین این گله کردن ها بابا هم سر رسید. دیگه طرف من نبود:
_باید تکلیف این آدم رو مشخص کنی.
_تکلیفش مشخصه. خودش قبول نمی کنه. مامان قبول نمی کنه. مگه این اولیشه. من با خیلی ها دوست بودم و هستم. به خیلی ها نه گفتم. چرا هیچ کدومشون تا این حد باعث دردسر نشدند. چرا باید تکلیف این یکی رو مشخص کنم. نه به خاطر این که سمجه. از این سمج تر هاشون هم رفتن پی کارشون. صرفا به خاطر این که مامان از این آدم خوشش اومده، به خاطر این که حالا به من شک دارید.
_همین که گفتم. باید ببینمش. من باید بدونم با کی هستی. این طوری خیالم راحت تره.
_من اصلا دیگه باهاش نیستم. این طوری خیال شما راحت تره. گرچه شما هیچ وقت این طوری نبودید. همیشه اعتماد بود. نه شما سخت گیری می کردید نه من پنهان کاری. موضوع بیتا هست. نمی دونم مامان تصورات خودش رو چه طور برای شما تعریف کرده.
_تقصیر من بود که گذاشتم بری تهران درس بخونی. تا آخر این تابستون تکلیفش رو مشخص می کنی یا درس بی درس. ارشد هم هرجا قبول شدی انتقالی می گیری میای همین جا می خونی.
همیشه فکر می کردم با فرهنگ ترین خانواده رو دارم. مثل همه ی ساده اندیش ها، مذهبی نبودن رو روشنفکر بودن می دونستم. باورم نمی شد کسی که اون همه ادعای روشنفکری داشت، کسی که حرف اول و آخرش برای من تحصیلات بود، از ترس جامعه ای که برای زن ارزش قائل نیست، همون حالا با من این طور رفتار می کنه. انگار در مورد بعضی مسائل همه علیه آدم هستند.
حس می کردم آدم های اطرافم به شدت بد جنس و نا کس هستند. مخصوصا همون آدم سمج. دلم می خواست باهاشون مثل خودشون رفتار کنم. چاره ای جز دروغ گفتن و دو رو بودن نداشتم. از اون روز به بعد دروغ گفتن برام عادی شده بود. دل تنگی امانم رو بریده بود. بی تابی بیتا من رو دیونه تر می کرد. مامان هم چپ و راست می گفت به این بنده خدا یه زنگی بزن، گناه داره، دل تنگ میشه. کلا رابطه ی خوبی با مامان پیدا کرده بود. با هم حرف می زدن و واسه هم گلایه می کردن. یه بار بهش زنگ زدم و گفتم: پشت گوشت رو دیدی، رنگ ازدواج رو دیدی مگه این که با من همکاری کنی، هر روز هم زنگ نزن این جا که نمی خوام صدات رو بشنوم. چند روز بعد به مامان گفتم می رم ببینمش. کلی خوشحال شد. بلافصله راهی تهران شدم. وقتی دیدمش سعی کردم تا جایی که می تونم مودبانه حرف بزنم. همه چیز رو براش توضیح دادم. آخر سر هم اضافه کردم حدس های مامان همش درسته. من باهاش رابطه دارم، تو هم یه فکری به حال زندگی خودت کن، عمرت رو با من هدر نده. انگار با دیوار حرف می زدم یا با یه نوار ضبط شده که مرتب تکرار می کرد: تو با هر کی می خوای باش، من می خوام با تو باشم. آدمی به اون لجبازی ندیده بودم و ندیدم. سر آخر بهش گفتم من می خوام برم بیتا رو ببینم، خوش ندارم مامان بفهمه. با خواهرم هم هماهنگ کرده بودم، تنها کسی که من رو درک می کرد و بیتا رو دوست داشت. رفتم و دو هفته ای خوش گذروندم. خونه که برگشتم گفتم داریم کم کم به توافق می رسیم. جون خودم به چه توافق ها که نرسیدیم. حس خوبی از اون همه دروغ گفتن ها به پدر و مادر خودم نداشتم. اما از شرط و شروط آخر تابستون دیگه خبری نبود. اگه کسی می پرسید می گفتم راه دوره داریم هماهنگ می کنیم. جواب نهایی کنکور هم که اومد با خیال راحت راهی تهران شدم و ثبت نام کردم.
من که انگار از زندان آزاد شده بودم تا خود اسفند خونه برنگشتم. خوابگاه جدید و دانشگاه جدید به شدت دل گیر بود. نمی دونم چرا هیچ کس به چشمم نمیومد. آخر هفته ها سراغ بیتا می رفتم. اون خوابگاه پر از موردهای دل خواه من بود. بیتا می خواست سه ساله درس رو تموم کنه واسه کنکور هم بخونه. البته اگه حضور من اجازه می داد. مثل زوج های تازه ازدواج کرده بودیم. وقت و بی وقت، هرجا و هروقت که پیش میومد...بله! من که مشکلی نداشتم. طول هفته رو چنان فشرده رو درس و پروژه ها کار می کردم که آخر هفته رو خوش بگذرونم. اما بیتا نمی تونست. خوب می دیدم که تمرکز نداره. چشماش به کتاب بود و حواسش جای دیگه. می دونستم اون سال با اون وضع نه سه ساله تمام می کنه نه کنکور قبول میشه. همون طور هم شد. خیلی بیتابی می کرد و نا امید شده بود. من هم عذاب وجدان بدی داشتم. تقصیر خودم بود. راضیش کردم دوباره امتحان کنه. اون سال تابستون به خاطر کار پایان نامه تو خوابگاه موندم و بیتا رو هم مجبور کردم بمونه و بخونه. مثل سه ماه زندگی مشترک بود. خودمون بودیم خودمون. کسی کاری به کار ما نداشت. نه از مراقبت های مامان خبری بود نه از اصرار برای ازدواج. اگر هم چیزی می گفتند، درجا جواب می دادم مگه نمی بینید سرم شلوغه، من اصلا وقت خونه اومدن ندارم. خواستگار محترم هم شده بود همون دوست سابق. هر ازگاهی میومد و کار ترجمه میاورد. رو حساب دوستی کمکش می کردم و خداییش تو کار پایان نامه حسابی به دادم رسید. می دونست بیتا با من هست و حرفی نمی زد. پائیز که رسید بیتا دوباره برگشت اون سر تهران لعنتی. عملا پایان همه چیز بود و من نمی دونستم. نمی خواستم اشتباه سال گذشته رو تکرار کنم. هفته ای یکبار بهش سر می زدم. پنج شنبه ها قبل طلوع آفتاب بیرون میرفتم. وقتی می رسیدم خواب بود. نون تازه می گرفتم و صبحانه ی مفصلی ترتیب می دادم و کار های شخصی عقب موندش رو انجام می دادم تا بیدار بشه. صبح تا ظهر که می رفت درس بخونه تا می تونستم آشپزی می کردم. سه چهار نوع مختلف غذا هر کدوم به اندازه چندین نفر. بعد از ظهر ها تا جایی که می تونستم سعی می کردم گرامر زبان رو براش توضیح بدم. هر مطلب رو ده بار، ده نوع مختلف وبا ده مثال مختلف. کم کم سایر هم کلاسی هاش هم می اومدند و عملا یک دور کتاب زبان تخصصی رشته شون رو براشون ترجمه کردم. عصر پنج شنبه که می رسید می دونستم نباید بمونم. تجربه ی پارسال می گفت برو. مقداری میوه و شیرینی می گرفتم. خیالم که راحت می شد در طول هفته هیچ کمبودی نداره می رفتم سراغ زندگی خودم. شش ماه زندگی من تا اسفند 86 همون طور گذشت. خیلی سخت بود. از کار و زندگی خودم عقب می موندم، مخصوصا اگه گاهی مریض می شد، عملا چند روز از زندگیم تعطیل بود. کنکور که اومد و رفت بیتا هم رفت خونه. بهار 87 رو تنها موندم. اصلا انتظار نداشتم. دانشگاه آزمون دکترا می گرفت. شک نداشتم باید شرکت کنم. خونه جای من نبود. کارهای پایان نامه هم مونده بود. سرم خیلی شلوغ بود. اصلا وقت مسافرت رفتن نداشتم. هر شب یه ساعتی پای تلفن بودم. ازش می خواستم بیاد. نیومد. اصلا نیومد. تا این که یه روزسر صبح با تماس خواهرم بیدار شدم. اون هم مثل من و بیشتر از خود بیتا نگران نتیجه ی کنکور بود. یک هفته بود که کامپیوتر رو خاموش نکرده بودم. هر لحظه و هر دقیقه منتظر بودم. نتیجه عالی بود. عین اون رتبه رو به خواب دیده بودم اما فکرش رو هم نمی کردم تعبیر بشه. بهتر از اون نمی شد. همه ی دوستاش خبرش رو از من می گرفتن و می گفتن از طرف ما بهش تبریک بگو. هیچ کس به من تبریک نمی گفت. می خواستم به من تبریک بگن. نه به خاطر این که مردم و زنده شدم تا کنکور داد، به خاطر این که دوست داشتم من رو شریک زندگیش بدونن. به بهونه ی انتخاب رشته چند روزی بیتا اومد تهران و یک هفته ای با من موند. طول روز خیلی سرم شلوغ بود. یا دانشگاه بودم یا اتاق مطالعه. کار پایان نامه یه طرف آزمون دکترا هم یه طرف. شب ها تنهاش نمی ذاشتم. روز ها هم پای کامپیوتر من فیلم می دید و تو اینترنت سرگردون بود. آرشیو کامل مجله ی ماها و آخرین شماره های چراغ رو داشتم. فکر نمی کردم باید ازش پنهان کنم. یه روز برگشت و گفت سارا اینا چیه این جا داری؟ گفتم بخون، جالبه، کلی هم فیلم دارم. چند ساعت بعد که برگشتم دیدم اخماش تو همه. می گفت خوشم نمیاد اینا رو بخونی، این فیلما رو ببینی. گفتم : "فیلم به این با احساسی؟ واقعا خوشت نمیاد؟ یه چیزی تو مایه های خودمونه. این مجله ها پر از سرگذشت آدمایی مثل من و توهست." می گفت : من و تو فرق می کنیم. خیلی سعی کردم براش توضیح بدم که ما هیچ فرقی نمی کنیم و من هم خوشحالم که حالا مثل یکی از اون هایی هستم که کسی رو دارند. ایراد از توضیح دادن من نبود، نمی خواست بشنوه. نمی خواست چیزی رو که بود باور کنه. بیتا برگشت خونه. حرفهاش رو زیاد جدی نگرفتم. با خودم گفتم سر وقت براش مفصل توضیح می دم.
تابستون 87 رو هم تنها موندم. از آزمون لعنتی هم راحت شده بودم. به تابستون سال پیش و پیش تر فکر می کردم که چقدر شاد بودم. کلا وقتی آدم تنها به شادی های گذشتش فکر می کنه باید بشینه گریه کنه. بد ترین تابستون زندگی من بود. تمام تیر ماه رو گریه کردم. جواب آزمون که اومد آخرین اشک ها رو هم ریختم. کسی قبول نشده بود. اون سال هیچ استادی دانشجو نمی خواست و همه ی شرکت کننده ها سر کار بودند. نمی شد به جایی هم شکایت کرد. خیلی وقت ها تو زندگی هست که آدم نمی دونه باید به کجا شکایت ببره. بزرگ ترین ضربه ی زندگیم بود. اولین بار بود شکست می خوردم. حس می کردم هیچ آینده و امیدی ندارم. نمی دونستم چه حکمتی تو کاره.
شهریور ماه بیتا برای ثبت نام دانشگاه دوباره به تهران اومد. یه تجدید دیدار گرم و زیبا. هنوزهم انگار هیچ کس به خوشبختی ما نبود. زیر آفتاب داغ شهریور ماه تو تهران بزرگ و کثیف دنبال کارهای ثبت نامش رفتیم. انگار من مسئول همه چیزش بودم. مثل بچه ای شده بود که به تنهایی از پس کارهاش بر نمیومد و خودش هم از تصور از دست دادن تنها تکیه گاهش وحشت داشت. خیلی سعی کرد به من روحیه بده که سال بعد دوباره شرکت کن. به زحمت قبول کردم که دوباره امتحان کنم. اصولا به سرعت همه ی امیدم رو از دست می دم و خیلی دیر ذره ای از اون امید بر می گرده.همون روزها مامان زنگ زد که فلان روز بیا خونه. خانوادش از مشهد میان. تو هم باید باشی. حسابی جا خوردم. گفتم مگه موضوع تمام شده نبود؟ گفت نه، چی می گی؟ اگه تمام شده بود که زنگ نمی زدن. به سرعت باهاش قرار گذاشتم. یه غروب لعنتی تو یه پارک کوچیک و تاریک. چقدر که باهاش حرف نزدم. همون توضیحات قدیمی. همون حرف های همیشگی. منت کردم که خانوادت رو منصرف کن. به آیندت فکر کن. برای تو آدم کم نیست. من خودم برات پیدا می کنم. مثل بدبختی که دست و پا می زد و تو مرداب لجبازی طرف بیشتر فرو می رفت. کاملا معلوم بود لجبازی هست. اما چرا. مگه من چی داشتم و چی بودم. دختری که هیچ وقت آرایش نکرد، یکبار هم نشد صورتش رو اصلاح کنه و لباس مرتب بپوشه. وقتی قرار باشه بد بیاره، میاره. حرف آخرم این بود که تضمینی نمی کنم که خوشبخت بشی و این ازدواج هیچ مفهوم تعهدی برای من نداره. آزادی که با هر کس باشی و هر وقت خواستی جدا شدی. هیچ چیز از تو نمی خوام.
دوباره زنگ زدم خونه. دوباره منت کشی. مامان گفت از چی می ترسی؟ یه خواستگاری ساده هست. تازه از کجا معلوم ما موافقت کنیم. شاید ازشون خوشمون نیاد. دیدم راست می گه. هنوز جای امیدواری هست. گفتم من خوشم نمیاد. به خاطر من قبول نکنید. گفت از چه چیزش بدت میاد؟ نمی دونستم چی بگم. فقط جواب دادم: وقتی آدم از کسی خوشش میاد باید جواب پس بده از چه چیزش خوشش میاد. این همه آدم تو دنیا باید جواب بدم چرا از تک تکشون خوشم نمیاد.
یه روز بعد از ظهر حول و حوش ساعت چهار راه افتادم و نه شب رسیدم خونه. همه جمع بودند و شاد. یا قیافه ای خسته روبروشون نشستم. مامان اصرار کرد چای ببرم. گفتم عمرا. بابا چای آورد و همه برداشتند. یاد شبی افتادم که بیتا و دوستاش تو اتاق ما جمع بودند و چای می خوردیم. چه لذتی داشت شکار اون نگاه های دزدانه و شرمناک. یک لحظه به خودم اومدم دیدم همه چایشون رو خورده بودند و مامان میگفت حواست کجاست؟ یخ کرد. باز حواسم رفت به همون شب که رفتم پای تلفن و تا برگردم چای من یخ کرده بود. نگاهی به لیوان های خالی بچه ها کردم و سر آخر به چشم های بیتا که زل زده بود به استکان چای دست نخوردش.
بابا شروع کرد به حرف زدن. جمله هایی گفت که دیوانه ترم کرد. بابا گفت: جوون های امروزی که خودشون تصمیم می گیرند سر آخر به ما می گند. ما که این وسط هیچ کاره ایم. اگه این جا دور هم هستیم واسه اینه که خودشون خواستند. حالا ما چه کاره ایم که بگیم نه. خودشون دیدند و پسندیدند. شما هم که بیست ساعتی تو راه بودید تا از شرق کشور به غرب کشور اومدید خسته هستید. قرار های خودمون رو بهشون بگیم اگه مشکلی نداشتند بقیه حرفها بمونه واسه فردا.
نگاهی کردم به مامان و بابا. هیچ کدوم نگاهم نکردند. مامان گفت: پایان ماه رمضون خوبه؟ گفتم من هنوز تا اون موقع دفاع نکردم. بابا گفت مگه قراره حتما اول دفاع کنی؟ گفتم آره. تازه بعد از اون شش ماه می خوام دوباره درس بخونم برای آزمون. بابا خیلی جدی و عصبانی گفت این موضوع خیلی کش دار شده. اول تکلیف این رو مشخص می کنی بعد هر کاری دلت خواست بکن. به بن بست خورده بودم اساسی. مامان گفت پس بمونه عید غدیر. یادم افتاد اولین تولد بیتا رو شب عید غدیر جشن گرفتیم. بلافصله گفتم نه من اون عید رو دوست دارم. حس کردم همه چپ چپ به من نگاه می کنند. مامان گفت پس عید قربان. دیگه چیزی نگفتم. دیدن ساکتم. گفتن یه چیزی بگو. فقط گفتم : من می خوام امشب برگردم. ساعت دو شب ترمینال بودم و شش صبح تهران. آژانس گرفتم و خودم رو رسوندم خوابگاه. اتاق نیمه روشن بود و بیتا سرجای من خواب. انگار یک سال تمام ندیده بودمش. از همون دم در لباسام رو در آوردم خزیدم کنارش. بغضی که از دیشب مونده بود دیگه طاقت فروبسته موندن رو نداشت. از سر دل تنگی و حرص آدم های دیشب می بوسیدمش.

***********************************************

ميان خواب و گريه‌های آدمی
هميشه فاصله‌ای هست
فال مبهم علاقه‌ای شايد