۹ فروردین ۱۳۸۹

(( گاهی یک کلمه است، گاهی یک لحظه و گاهی یک نگاه که می تواند زندگی ات را زیر و رو کند.))
***********************************************
(2)
به زندگی پدر و مادرم که نگاه می کنم میبینم چیزی خاصی توش نیست که من لیاقتش رو نداشته باشم. من هم به اندازه ی اون ها و حتی بیشتر، در مورد زندگی مشترک می دونم. به هر زوج دگرجنس گرایی که نزدیک شدم نکات نادرستی از زندگی مشترکشون رو دیدم که رعایت کردن اون ها برای من مهم و به طرز عجیبی ساده بود، نکاتی که بی توجهی به اون ها زندگی مشترکشون رو تلخ و تا حدی نابود کرده بود، و من در عجبم که چرا این قدر ساده از کنار این حق طبیعی خودشون می گذرند. همون طور که یک نا بینا ارزش بینایی رامی دونه و یک آدم فلج قدر نعمت پاهای سالم رو می دونه من که حق زندگی مشترک با فرد مورد علاقه ی خودم رو ندارم قدر لحظات زندگی مشترک رو خوب می دونم.
دو سال از عقد اجباری و ظاهرا اختیاری من می گذره. دو سال هست که از شوهرم و خانواده اش به هر بهانه ای فرار می کنم اما با رسیدن روزهای نوروز و تعطیل شدن زمین و زمان، با نگاه ملامت آمیز خانواده ی خودم مواجه می شم که غیر مستقیم می گن: "برو" و من به ناچار راهی شهر اون ها می شم. سخته که شب سال نو کنار خانواده ی خودم نباشم. سخت تر این هست که این جا باشم و از همه سخت تر این که کنار کسی که باید باشم نیستم.
پاییز 84 بود و من همون دختر بد اخلاق و غیر اجتماعی. ترم هفت کارشناسی بودم و تصمیم گرفته بودم برای کنکور ارشد آماده بشم. دخترهای هم کلاسیم دو دسته می شدند. یک دسته کشته مرده ی الاف موندن تو دانشکده و آویزون شدن از این پسر و اون پسر و یک دسته هم خواهرای بسیجی بودند که همون دختر سمج و مذهبی که یک بار با کنجکاوی های بی جا اعصاب من رو بهم ریخته بود عضوشون بود. رغبت نزدیک شدن به هیچ دو گروه رو نداشتم. هیچ چیز خاصی در رفتار و کردار و حتی صحبت هاشون برای من جذاب نبود. از اجتماع به دور و از هر جمعی گریزون بودم. این موضوع فقط به خاطر اختلاف سلیقه ی من با اون ها نبود...هنوز هم ترجیح میدم در جمعی نباشم که مجبور باشم نقش بازی کنم. تو محیط خوابگاه هم چشم می دوختم به کف راهرو و تا خود اتاق مطالعه کم تر به اطراف نگاه می کردم. نیمه های شب که حال و حوصله ی درس و فرمول نداشتم و اتاق مطالعه خالی بود به کتاب های بچه های دیگه سرک می کشیدم. کتاب های رشته ی ادبیات رو ورق می زدم و اگه شعری می دیدم که برام جالب و جدید بود حفظش می کردم. کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز و روان شناسی هیلگارد رو بار اول همون شب ها دیدم و از متن روانشون لذت می بردم. بیشتر از شیوه ی نگارش این کتاب ها مطالبشون در مورد همجنسگرایی برای من جالب بود. بعضی مطالب رو چندین بار می خوندم و گاهی چنان ذوق زده می شدم که دلم می خواست همه رو از خواب بیدار کنم و بهشون بگم ببینید این جا چی نوشته؟ خلاصه این جوری تا دو ساعتی بعد نیمه شب وقت می گذروندم و بعد که همه ی خوابگاه رو سکوتی لذت بخش پر می کرد، کمی تو محوطه ی سر سبز قدم می زدم و آزادانه به اطراف نگاه می کردم، و در نهایت بر میگشتم اتاق. با هم اتاقی هام مشکلی نداشتم جز این که همون اندک اعتقادات مذهبی رو که اون ها داشتند، من نداشتم. به غیر از یکیشون بقیه گاهی با نیش و کنایه کوچک ترین مشکل یا ناراحتی من رو به نماز نخوندن و اعتقاد نداشتن ربط می دادن و من هم در کمال با انصافی! کوچک ترین بد اخلاقی شون رو به مسلمان بودنشون ربط می دادم.
واما اون آقا... تا وقتی که به من فقط به دید یک دوست نگاه می کرد برام محترم بود، اما وقتی موضوع رو به خانواده ی من ربط داد، حرمت خودش رو شکست. وقتی مخالفت من رو دید بر خلاف میل من سعی کرد از طریق مادرم رضایتم رو به دست بیاره. مثل امروز که صداش عصبیم می کنه، اون روزا هم با صدای زنگ تلفن فرار می کردم و اگه دیر می شد و یکی از هم اتاقی هام گوشی رو بر می داشت با ایما و اشاره و کلی شکلک عجیب تقاضا می کردم که به طرف بفهمونند که من نیستم. اوایل آشناییم این طور نبود. اون اوایل خودش هم این طور سمج نبود و نمی دونستم کار ممکنه تا این جا پیش بره. یکی از همون شب ها خواب دیدم باهاش ازدواج کردم، تو خوابم تا صبح گریه می کردم که این اتفاق چه طور افتاد... من که نمی خواستم...کاری که هر از گاهی الان تو بیداری می کنم.. مادرم که از موضوع خبر دار شد، اصرار می کرد که با خانوادش آشنا بشه. از نظر اون من چندان دختر خواستنی و زیبایی نبودم که لیاقت خواستگاری با اون موقعیت عالی رو داشته باشم. پدرم یه جورایی طرف من رو می گرفت و می گفت تا وقتی درس بخونم، آزادم و هزینه ی درس و زندگی من رو تقبل میکنه. همیشه تحصیلات براش مهم بود. اون سال رو از خانوادم فرصت گرفتم که برای کنکور بخونم، اون ها هم قبول کردند و از طرف فرصت گرفتند. قبولی برای من معادل فرار از یک سرنوشت فاجعه آمیز بود. هر وقت بحث هایی در مورد ازدواج و زندگی آینده بین من و مادرم پیش می اومد ، رابطه ی ما به هم می خورد و چند روزی رابطه ی من و مادرم شکر آب می شد. هنوز هم همین طوره.انگار پسرهای هم جنسگرا با پدرشون مشکل دارند و دختر های هم جنسگرا با مادرشون. این جور مواقع مادرم صرفا برای تمام شدن بحث می گه تو هم تا بری سر خونه و زندگی خودت منو دق میدی. میدونه این حرف ساکتم می کنه. من نمی خوام باعث ناراحتیش بشم، از طرفی هم می خوام زندگی خودم رو داشته باشم و ازش لذت ببرم. با این حرف هاش تا حدی گیج می شم. نمی تونم تصمیم بگیرم وقتی نمی دونم مرز خودخواهی یه آدم تا کجاست. انگار من دقیقا روی مرزم. یک قدم این طرف بگذارم بیش از حد فداکار بودم و یک قدم اون طرف بگذارم بیش از حد خودخواه.
..........
اواخر آذر ماه سال 84 بود و یک شب مثل همه ی شب های پاییزی بیست و یک سال گذشته ی من که ... بیتا وارد زندگی من شد...فلاکس چای و چند تایی کتاب دستم بود و راهی اتاق مطالعه بودم. نگاهم مثل همیشه به کف راهرو بود و فکرم فقط پیش درس هام. چند قدمی از اتاق دور نشده بودم که صدای داد و فریاد هم اتاقی هام تو راهرو پیچید: "سارا صبر کن تلفن داری"... می دونستم باز هم خودشه... خیلی عصبانی شدم...با خودم فکر کردم که این ها چه قدر احمقند وقتی هستم، بهشون میگم بگید نیست حالا که نیستم این داد و فریاد چه جور مسخره بازی هست. فقط برای یک لحظه نگاهم رو از زمین بلند کردم که برگردم ... که بالاخره اتفاقی اقتاد...اتفاقی که همه ی اون سال ها ازش فرار کردم. لحظه ای که به نظرم خیلی ها تا به امروز اونقدر خوشبخت نبودند که درکش کنند... در چند قدمی من ایستاده بود و چشم در چشم من... نمی دونستم کی بود یا اسمش چی بود ولی تا به حال هیچ نگاهی برای من اون جذبه و آرامش رو نداشت...نمی دونم دقیقا چه حسی بود و لی می دونم یک طوری سبک و لذت بخش بود...مثل خواب سبکی که یک لحظه به سراغ آدم میاد...اون لحظه نمی فهمیدم این کسی که بهش زل زدم یا به من زل زده چه شکلی هست...فقط یک نگاه بود...عمیق و زیبا...انگار کار داشت...انگار صدام کرد...و نرفت...همون طور نگاه می کرد همون طور که نفهمیدم چه قدر طول کشید...راستی چقدر طول می کشه که آدم گرفتار کسی بشه؟ دقیقا همون قدر گذشت که یکهو به خودم اومدم و سرم رو به سرعت و زحمت برگردوندم...طوری که انگار نگاهم رو از نگاهش بکنم...و رفتم اتاق پای تلفن...هیچ به خاطر ندارم اونجا چی گفتم و چی شنیدم...و فورا خودم رو به اتاق مطالعه رسوندم...با تمرکزی که به زحمت سعی می کردم داشنه باشم شروع کردم به خوندن...می خوندم اما انگار یه چیزی کم بود...مثل قبل نبود که وقتی می خوندم هیچ چیز رو نمی دیدم و نمی شنیدم...بدون این که دست خودم باشه فکرم رو اون نگاه پر می کرد. احساس خوبی بود که حتی از فکر کردن بهش سرخوش می شدم...گاهی سعی می کردم منطقی باشم و فکر کنم که چی بود و چی شد. ولی فکر منطقی کردن، فقط بهانه بود که برای خودم جور می کردم تا باز در افکار اون لحظه شناور باشم و لذت ببرم. اون شب رو با هر زحمتی بود درس خوندم با بازدهی که نصف شب های قبل بود...تصمیم گرفتم که دوباره ببینمش، شاید همه چیز تمام شه و فکرم آزاد که آدم خاصی نیست...اما نمی دونستم این کسی که می خواستم ببینمش کی هست، چه شکلی هست حتی لباسی که به تن داشت تو ذهنم نبود. خوب که فکر می کردم می دیدم که دقیقا نمی دونستم چشم هاش چه رنگی بود. اما یه چیزی ته دلم می گفت که اگه باز اون نگاه رو ببینم می شناسمش...
***********************************************
باشد، که زندگی
زندگی ‌ست.
امروز در دست من و
دوش در دست تو و
فردا ... مالِ ديگری ‌ست،
تنها به ياد آر که روياها نمی‌ميرند.

۲۸ اسفند ۱۳۸۸

مگر من کجای این بادیه ی بی نشان به دنیا آمده ام...من هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست می دارم
***********************************************
(1)
بالاخره امروز صدای اعتراض مادرش بلند شد. انتظار داشتم یکی از همین روزها این اتفاق بیافته ، هر لحظه انتظار شنیدن این حرف رو داشتم . صبح که از خواب بیدار شدم گفت " می تونم یه چیزی بهت بگم؟ البته از دست من ناراحت نشی ها؟" فهمیدم که وقتش رسیده و می دونستم چی می خواد بگه. اما نمی دونم چرا یک هو ته دلم خالی شد وقتی گفت : دختر تو چرا پیش شوهرت نمی خوابی؟ انگار در ترسناک ترین و بی کس ترین لحظه ی زندگیم گیر کرده باشم. می دونستم از این بدتر هم پیش خواهد آمد...
اون آقا ( که در مورد مادرش گفتم ) شوهرم هست به روایت عاقد و خانواده و صفحه ی آخر شناسنامه ی من. اما به روایت خود من دوستی خوب بود که محبت های زیادی در حق من کرد الا شنیدن درد و دل های صادقانه ی من وقتی حقیقت رو براش می گفتم و عاجزانه تقاضا داشتم که به دنبال شریکی دیگه برای زندگی خودش باشه.
سال اول آشناییم با این آقا بود که حس کردم یک جور دل بستگی به یکی از دوستانم پیدا کردم ، دختری ساده ، پر شور و پر محبت...بار اول نبود که دختری قسمتی از رویاهای من میشد اما بعد از دوران دانشجویی مورد اول بود...چیزی به خودش نمی گفتم و فقط ستایش گر اوقاتی بودم که تصادفا با هم به تنهایی سر می کردیم... به اون آقا که بیشتر به چشم یک دوست ساده نگاه می کردم و هر از گاهی به اصرارهای فراوانش برای یکی دو ساعتی بیرون رفتن و حداکثر غذایی خوردن پاسخ می دادم... اما هم چنان در فکر اون دختر که بالاخره یک روز رو حساب دوستی برام گفت که همزمان دو نفر رو می بینه که هر دو قصد ازدواج دارند و نمی دونه به کدوم خواستگارش باید جواب مثبت بده... این اولین شوک زندگی من بود که باید به کسی که تا حدودی دل بسته اش بودم کمک می کردم که چه طور کسی به غیر از من رو انتخاب کنه... حالا چهار سال هست که ازدواج کرده تا امروز هم بهش چیزی نگفتم و فقط می دونم شوهرش مرد خوبی هست و خودش هم راضی اما یک بار به من گفت اگه قرار باشه به چند سال قبل برگرده تصمیم دیگه ای برای زندگیش می گیره...
بعد چند ماه که اون دختر ازدواج کرد و رفت سراغ خونه و زندگی خودش، من موندم و اندکی حس تنهایی. وبلاگی درست کرده بودم و هر از گاهی از روی دلتنگی چیزهایی می نوشتم و هر از گاهی با اون آقا چند ساعتی وقت می گذروندم. بدون این که چیزی از دل تنگی هام بهش بگم تا این که یکی ازهم کلاسی هام که دختری بسیار مذهبی و البته تا حدی خشکه مذهب بود متوجه رابطه ی دوستانه ی من با این آقا شد و به حساب این که نهی از منکر کرده باشه سعی کرد به من نزدیک بشه. تقریبا همه جا بود و من که می دونستم فیلم بازی می کنه و خودش با چند نفری هست اصلا حوصله ی حضورش رو نداشتم. خلاصه این که هر روز میومد محل کارم و من به هر روشی بود فرار می کردم.بیشتر اوقات خودم روبا وب گردی تو وبلاگ هم جنسگراها که اون موقع دو یه سه تا بیشترنبودند مشغول می کردم. هیچ نمی دونستم این موضوع که من تواینترنت چی کار می کنم و اون جا با کی ممکن هست باشم براش جذاب شده بود و یک روز که از سر دستگاه خودم بلند شدم تا به بقیه کامپیوتر ها سرکشی کنم بلافاصله از جای خودش بلند شد و جای من نشست و گفت یک سری برنامه می خوام که فقط رو کامپیوتر ادمین هست. چیزی نگفتم و مشغول پرسش و پاسخ بقیه ی بچه ها شدم. بعد اون روز رفتارش با من عوض شد انگار مورد ترحمش بودم و می خواست کمکم کنه. بیشتر به دیدنم میومد اما فاصله ی خودش رو حفظ می کرد و مرتب از من می خواست در مورد لباس و آرایشش نظر بدم...تا این که یه روز تیکه ی آخر رو انداخت و یکی از جملاتی که تو وبلاگم نوشته بودم برای من عینا نقل قول کرد... اون وبلاگ خصوصی ترین مکانی بود که برای خودم سراغ داشتم و آدم هایی که اون رو می خوندند از نظر من مجازی بودند و هر بار بعد از به روز کردنش آدرسش روپاک می کردم... اون لحظه احساس کرد شخص برهنه ای رو داشتم که نا محرمی بهش زل زده بود. همه ی قدرتم رو جمع کردم که صدام نلرزه و در حالی که قلبم به شدت تمام می زد و دستام روعرق سردی پوشونده بود ازش پرسیدم منظورت چیه؟ جمله ای که از وبلاگ نقل قول کرده بود رو تکرار کرد و گفت این تو رو یاد چیزی نمی ندازه؟ به سرعتی که کاملا نشون می داد حقیقت رو پنهان می کنم جواب دادم که تا به حال چنین چیزی نشنیدم حالا هم باید برم سر کارم و از اون جا فرار کردم... تا انتهای شب تو محوطه ی خوابگاه سرگردون بودم از ترس حضور مجددش فکر برگشتن به اتاق رو نداشتم. همزمان به همه چیز فکر می کردم و در کل به هیچ چیز. خیلی طول کشید که افکارم آروم بشه و وقتی شروع کردم به مرتب و منطقی فکر کردن به نتایج بدتری می رسیدم. به این که چه طور آدرس وبلاگم رو پیدا کرد. این که چرا این اواخر گیر داده بود به شال آبی رنگی که اصلا بهش نمیومد و مدام از من نظر می خواست. من تو وبلاگم ماجرای خرید یک روسری آبی رنگ رو با شخص قبلی نوشته بودم و این که چقدر از نظر من زیبا شده بود. اتفاقی که بی شباهت به خریدی که نمی دونم کی با این آدم سمج داشتم نبود. و این به معنی فاجعه ی دوم بود : خودش رو فرد مورد نظر من می دونست و فکر می کرد من همه چیز رو در مورد اون می نوشتم . این موضوع حالم رو بدتر می کرد. مدتی شب ها رو تو نماز خونه یا اتاق تلویزیون سر می کردم و اون هر بار که به سراغم میومد با اتاق خالی رو به رو می شد. ضربه ی بدی به درس و کارم وارد شده بود و اصلا تمرکز نداشتم....چند هفته به این وضع گذشت. اون میومد و من در می رفتم. سعی می کرد محبت کنه، گاهی غذا میاورد و با ژست عاقلانه از کمبود محبت و مشکلات بچه هایی می گفت که تازه از خانواده دور می شدند و سعی می کرد هر بار من روبه نوعی هدایت کنه البته از نوع خودش یعنی اسلام گرایی سرسختانه. من هم که اساسا از خانواده ای غیر مذهبی بودم با دیدن رفتار و افکار امسال اون بیش از پیش از دین و آیینش زده می شدم... در نهایت تصمیم گرفتم خودم رو جمع و جور کنم. وبلاگم رو حذف کردم و کار رو بی خیال شدم. چسبیدم به درس. سعی می کردم تو سالن و محوطه به کسی نگاه نکنم. دیگه حوصله ی در گیر شدن در روابط عاطفی و غیر عاطفی نداشتم. شده بودم یه بچه خر خون که صبح زود می رفت اتاق مطالعه و آخر شب بر می گشت. هر روز که کلاس تمام می شد برای فرار از دست اون دختر با اولین سرویس خودم رو به خوابگاه می رسوندم و بعد از کمی استراحت راهی اتاق مطالعه می شدم...هفته ها می گذشت و آخر ترم میومد. ترم ها هم می گذشت تا این که سال آخر رسید. تو دانشگاه به غیر اجتماعی بودن و بد اخلاق و بی احساس بودن مشهور شده بودم . اون دختر سمج هم ازدواج کرده بود و هر از گاهی برای رفع اشکال سراغ من میومد. حلقه ی درشتی به دست داشت که من گاهی بهش زل می زدم وسعی می کردم درکش کنم. وقتی براش درس رو توضیح می دادم ته دلم می گفتم حیف این همه مفاهیم زیبا که باید برای تو بگم، تو چرا نمیری سراغ شوهرداری و واقعا از پس این کار خوب بر میومد. اون هم صریحا به من می گفت که خیلی خوشبخت هست و از این که من تا به حال نتونستم ازدواج کنم و هنوز به طور غیر رسمی اون آقا رو می بینم برام متاسف بود...خوشبختی و تاسفی که به هیچ وجه برام قابل درک نبود...

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

عجيب است اين گُل
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينه‌ام.

صدايم کن
هم می‌آيم
هم می‌شکنم. هم می مانم.
دين و گناهِ کسی را که نمی‌خَرَم
می‌گويند آب
هميشه سهمِ تشنه نيست،
البته دروغ می‌گويند اين فلان‌فلان شده‌ها ...!



جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقی‌ست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوش‌های من از اين همه حرفِ بی‌پروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

from : radiofarda






گرامیداشت روز زن در جهان، سکوت در ایران

مراسم روز جهانی زن، در هشتم مارس، در بسياری از کشورهای جهان در حالی برگزار می شود، که دولت ايران چنين روزی را به رسميت نمی شناسد و مراسم فقط در حوزه خصوصی برگزار می شود.
از سال ۱۹۷۵ که سازمان ملل متحد، هشتم مارس را، روز جهانی زن اعلام کرد، بسياری از دولت ها و سازمان های مدنی در سراسر جهان، مراسمی در اين روز برگزار می کنند و يادآور می شوند که هنوز بايد برای برابری زن و مرد در جامعه تلاش کنند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، زنان افغان روز شنبه، در دانشگاه آمريکايی کابل، پايتخت افغانستان، و در استان پنجشير در شمال پايتخت، مراسمی را برگزار کرده اند.
فعالان حقوق زنان افغان می گويند: «برگزاری چنين مراسمی در افغانستان معنی و مفهوم خاصی برای ما دارد چرا که در زمان حکومت طالبان زنان و دختران از کار کردن و تحصيل محروم بودند.»

مشکلات زنان فقط محدود به کشورهای جهان سوم نیست و تانيا پليبرسک، وزير زنان استراليا اعلام کرد که روز زن فرصتی است تا نگرانی خود را از مسايلی که زنان استراليا با آن روبرو هستند، مانند عدم استقلال مالی اعلام کنيم.
وی افزود از زمانی که يک زن وارد محل کار می شود از همکار مردش کمتر حقوق می گيرد.
لوئیز آربور کميسر عالی سازمان ملل متحد در حقوق بشر نيز طی بيانيه ای روز جمعه گفت که قوانين تبعيض آميز عليه زنان تقريبا در تمامی کشورها وجود دارد.
در ایران، مراسم هشتم مارس فقط در محافل خصوصی برگزار می شود و دولت ايران چنين روزی را به عنوان روز زن به رسميت نمی شناسد.
بسياری اولين مراسم هشتم مارس را، تظاهرات ۱۵۰۰۰ نفر از زنان آمريکايی در سال ۱۹۰۸ ، در نيويورک ، برای اعتراض به شرايط کار در کارخانه های اين کشور می دانند.




در سکوت نقش بازی می کنیم
در سکوت قربانی می شویم
در مقابل ظلم سکوت می کنیم
در مقابل بی رحمی سکوت می کنیم
شکنجه می شویم در سکوت
یازهم سکوت می کنیم
باز هم سکوت می کنیم
و اما 8 مارس...

واقعا چه قدر اهمیت دارد ؟ وقتی کسانی از جنس خود من نمی دانند و نمی فهمند؟
***************************************************
به دوستام می گم فردا روز جهانی زن هست؟ یکی میگه همون روز مادره؟ اون یکی با خریدهای عید مشغوله و دوست دختر خودم ... اون اصلا نشنیده و شاید با تکرار دوباره ی حرفم خطاب به من بگه: که چی سارا؟ به تو چی می رسه؟
***************************************************
من در خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شدم و از همون دوران دبیرستان پدرم مرتب یاد آور حق و حقوقم می شد و مرتب گوشزد می کرد : این جامعه به زن جماعت بها نمی ده و اگه می خوای شان و ارزشی داشته باشی بهترین راه داشتن تحصیلات عالی هست. من هم با این همه نصیحت در گوش به راهی که پیشنهاد پدرم بود پا گذاشتم اما روزی که ماجرای اولین عشقم رو با خانواده ای که غیر مذهبی بودن و منطقی بودنش برای من نقطه ی اطمینانی بود در میون گذاشتم فهمیدم زن بودن یک جور بدبختی هست و همجنسگرا بودن دردی بدتر... حالا باید برای قسمتی از هویتم با جامعه بجنگم وبرای قسمتی دیگر با جامعه و خانواده.
***************************************************
هیچ وقت نخواستم خودم رو از نزدیک ترین کسانم پنهان کنم. این اولین قدم هست که اگر دوستان و خانواده ما رو با حقیقت وجودمون بپذیرند زمینه ی تغییر دردید نادرست جامعه نسبت به دگرباشان فراهم میشه. از هر فرصتی برای بحث استفاده می کنم از هر حرفی که حتی از روی شوخی و طنز گفته میشه. کمتر پیش میاد کسی اون قدر حرفم رو جدی بگیره که بحثی جدی در بگیره و اگه دوست دخترم هم در جمع باشه فورا مجبور به سکوت میشم و این چیزی هست که من رو بیش از هر چیز نا امید می کنه؟ زنانی که حقوق خود رو انکار می کنند و همجنسگرایانی که وجود خود رو...

۱ شهریور ۱۳۸۸

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

کیانوش آسا در حال نواختن تنبور



کیانوش آسا روز ۲۵ خرداد ماه در اعتراضات گسترده معترضین به نتایج انتخابات ریاست جمهوری که در میدان آزادی برگزار شد از ناحیه پهلو هدف گلوله قرار گرفت . کیانوش آسا از ابتدا تا روز ۲۵ خرداد ماه ، یعنی در ۲۵ سال و دو ماه و ۲۵ روزی که از عمرش می گذشت عمری پر بار داشت. وی روزهای پایانی دوره کارشناسی ارشد خود را در رشته مهندسی شیمی در دانشگاه علم و صنعت سپری می‌کرد، تنبورنوازی خودآموخته و نیز فعال محیط زیست بود.
کامران آسا از مرگ برادرش و آنچه که بر او و خانواده اش پس از مرگ کیانوش رفته است می گوید:

مرگ کیانوش برای خانواده ما فاجعه بزرگی بود. مادرم هیچوقت مرگ او را باور نمی کند. می‌گوید کیانوش روزی که رفت قول داد که تا دو هفته بعدش برخواهد گشت. من امیدم به برگشت کیانوش است. خیلی دوست دارم برگردد و سر کار برود. چندین سال است که او به‌خاطر ادامه تحصیلاتش دور از خانه بوده ، مادرم می‌گوید منتظر کیانوشم . او باور نمی کند که کیانوش زیر خروارها خاک خوابیده است .

۱۸ تیر ۱۳۸۸

نامه ای برای رئیس جمهور میرحسین موسوی، ابراهیم رها

سلام آقای رئیس جمهور!
«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب - که باغ ها همه بیدار و بارور گردند»
دیدی برادر؟ بچه ها کتک خوردند. بچه ها دستگیر شدند. بچه ها گلوله خوردند. بچه ها مردند. میرحسین، آقای رئیس جمهور، برادر، پس شب آفتابی کجاست؟
یادت می آید برادر، انتخابات نزدیک بود و ما سبز شده بودیم، آن روزها هنوز هر سبزی جرم نبود برادر. سبزینه جرم نبود. خیار رم نبود! و کلروفیل معنای فحش ناموسی نمی داد
!





آری اینچنین بود برادر که مردم رفتند پای صندوق های رای و صندوقدار، طنزهای مرا نخوانده می خندید و ما نمی دانستیم روزی از خنده او گریمان خواهد گرفت برادر.
آری اینچنین شد برادر که رای ها را با سیستم راگیری کردان شمردند. صندوق ها را خزان زد اما ما سبز ماندیم در روزهایی که بخشنامه کردند که تره و جعفری هم باید سه رنگ برویند و نعناع و پونه هم سر از اوین درآوردند!
آری اینچنین است برادر که این روزها وقتی در خیابان راه می رویم از هر دو نفر، یکی باتوم دارد و سپر دارد و کلاه خود دارد و کسی اگر به دوستی بگوید دلت سبز، می برندش تا اعتراف کند خودش یک پا رژیم صهیونیستی است!




برادر، میرحسین، آقای رئیس جمهور! تو بیانیه دادی، خاتمی بیانیه داد، کروبی بیانیه داد، آیت الله طاهری بیانیه داد، آیت الله صانعی بیانیه داد، محققین و مدرسین حوزه علمیه قم بیانیه دادند و مردم ... بیانیه هایشان را صفحه به صفحه زیر باتوم ضربه به ضربه خواندند و ... «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»
گمان می کنم سال بعد اعلام کنند بهار سبز یک فصل سرسپرده و عامل بیگانه و جاسوس است. بیخود می کند هر درختی که بخواهد سبز شود. بعد هم زمستان را تمدید دوره می کنند! ما هم می رویم کوه و در برف سرود می خوانیم پس تو هم «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب» می دانی آقای رئیس جمهور، میرحسین، برادر! تاریخ ما می گوید ما اگر زورمان به سلطان «محمود» ها نرسد می رویم شاهنامه می نویسیم. این را از فردوسی بپرس و شاهنامه را بخوان، «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»




۱۷ تیر ۱۳۸۸

تا با منی، نترس، بيا، بعدا خودم می‌گويم چرا!

بخواهيد آب را تا تشنه نميريد
بخواهيد بوسه را تا اتفاقی نيفتد.
من هم مثل خودِ شما از شما بوده‌ام،
هستم اتفاقی نيفتاده است.
عجيب است من کی اين همه ساکت مُرده‌ام که حالا زنده‌ام را به خوابِ گريه می‌برند!
شمالی بودی!
تو شمالی بودی ... دخترِ همه‌ی جنوب‌های بی‌مادر!
لی‌لوا ... لا، اِلا به لا!
جهان حلالِ حرفِ من است تو آزادی عزيزم ...
برگردی تمامِ سطرهای ساکتِ مرا از نو به دريا بريزی!
آن وقت يک ستاره به آسمان نمی‌ماند ماه ... دِق می‌کند!
حالا حرف‌های قشنگ‌قشنگ بزن هوای امروز ما خوش است قرار است فردا اتفاقی بيفتد
کسی که به دنيا نيامده باشد مُردنش غير ممکن است، نمی‌ميرد!
اسمم را روی سنگ می‌کَنند می‌ترسند من از تکرار واژه‌ی باران به دريا برگردم چقدر خَرَند!

۱۵ تیر ۱۳۸۸






























































































































































من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام

ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود

که راه را بی‌دليلِ راه جسته بوديم

بی‌راه و بی‌شمال بی‌راه و بی‌جنوب

بی‌راه و بی‌رويا

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام اسامی آسان کسانم را نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد

حتی همان چند چراغ دور که در خواب مسافرانْ مرده بودند!

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر

چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد

شما کيستيد از کجا آمده‌ايد کی از راه رسيده‌ايد

چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد

اين همه علامت سوال برای چيست

مگر من آشنای شمايم که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟

من که کاری نکرده‌ام فقط از ميان تمام نامها نمی‌دانم از چه "ری‌را" را فراموش نکرده‌ام

آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟

من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد می‌گويند در کوی شما هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است



چه حوصله‌ئی ری‌را! بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد

می‌خواهم به جايی دور خيره شوم می‌خواهم سيگاری بگيرانم می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم ...!

- آيا ميان آن همه اتفاق من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟