۱۸ فروردین ۱۳۸۹

من غرقِ گريه‌ات می‌کنم از هِق‌هِقِ بوسه‌ها،
می‌خواهی چه کنی؟

***********************************************
(4)
چند دقیقه ای هیچی نگفت. خوب می دونست چی کار باید بکنه. هیچی نگفت و گذاشت تلافی اون همه سکوت رو بکنم. ساکت که شدم عین بچه های مودب کنارش نشستم. زل زدم به نقطه ای دور تو صفحات کتاب هاش. یه جور خاص که این بار می گم. می دونست که اومدم بگم.
_ فکر نمی کردم تو هم گریه کنی.
_ چرا؟
_بهت نمیاد.
چیزی نداشتم بگم. آخرین باري که این حرف رو شنیدم از ذهنم گذشت.
_هنوزم نمی خوای چیزی بگی؟ چقدر لجبازی.
_لجبازی نیست. نمی تونم. اون طوری نیست که تو فکرش رو می کنی.
_موضوع همون آقایی هست که می بینیش؟ تو که می گی علاقه ای بهش نداری. حتما خالی می بندی... بدجور عاشقشی...
_اصلا بهش فکر هم نمی کنم.
_پس موضوع یکی دیگه هست.
با سر تایید کردم.
_اون هم بهت علاقه داره؟
_نمی دونم.
_هم کلاسیته؟
_نه.
_هم رشته ای؟
_نه.
_تو همین دانشگاست؟
_آره.
_ حتما متاهله؟ از استاد هاست؟
_نه. این چه فکرایی که تو می کنی. دانشجو هست.
_من می شناسمش؟
_شاید.
_شاید...یعنی از بچه های دانشکده ی ما هست؟
_نه.
_تهرانیه؟
_نه.
_پس ساکن خوابگاست.
_آره.
اسم همه خوبگاه های پسرونه رو ردیف کرد.
_تو کدوم یکیه؟
زل زدم به کف زمین و گفتم:
_تو هیچ کدوم.
_پس مایه داره، خونه گرفته. بار اول کجا دیدیش؟
_تو خوابگاه.
بیست سوالی هاش یک لحظه قطع شد. برای اولین بار سوالی متفاوت به ذهنش رسید.
_تو خوابگاه دیدیش...تو دانشكده ي ما كه نيست شاید هم من بشناسمش...نکنه دختره؟
با علامت سر تایید کردم.
_واقعا دختره؟
_فکر کن نشنیدی. خودم یه جوری باهاش کنار میام.
_یعنی این همه که می نوشتی فقط برای یه دختر بود؟ نمی تونم درک کنم.
_گفتم فایده نداره گفتنش.
_چرا نداره. بگو کیه؟ چه شکلیه؟ اسمش چیه؟ اتاقش کجاست؟ می خوام ببینمش.
_که چی بری بهش بگی؟ اون وقت چی فکر می کنه؟ ببین من اصلا اعتماد به نفس ندارم. اون قدر هم مغرورم که دوست ندارم پا پیش بذارم.
_من میدونم چه جوری بگم. کاری می کنم فردا شب همین موقع خیلی راحت بشینید گل بگید گل بشنوید.
از تصورش کنار من اون هم خیلی راحت هیجان زده شدم. هیجانی که تو صدام پیدا بود.
_واقعا؟
همه تو اتاق مطالعه زل زدند به ما. سری تکون دادم و از نگاه های عصبانی شون عذر خواهی کردم.
_چیه؟ ذوق زده شدی. فقط یه شرط داره. هیچ چیز به غیر از دوستی تو کار نباشه. خودت که می دونی که اگه بخوای به بیشتر از اون حتی فکر کنی گناهه...
دست پیش گرفتم و حرفش رو قطع کردم:
_آره بابا. خودم می دونم. فقط دوستی. پاشو برو بخواب. امشب کلی وقتت رو گرفتم.
کتاب هاش رو جمع کرد.از پله ها که بالا می رفتیم، نصیحتم کرد:
_می دونی این ها احساسات دوره ی نوجوانی هست. تو انگار هنوز بزرگ نشدی. منم عاشق معلم هام میشدم. خواهرم که معلمه می گه روزی نیست که از چند تا از دانش آموزاش نامه ی عاشقانه نگیره. واسه تو هم پیش اومده نه؟
یاد همه معلم های جوون و سبزه رویی افتادم که بهشون دل بسته بودم. معلم ها که جای خود داشت، هم کلاسی ها هم بودند. آخریش هم بر خلاف قبلی ها سفید بود. اما ترجیح دادم انکار کنم:
_نه. واسه من تا حالا پیش نیومده.
_به هر حال من برات جورش می کنم. یکم که باهاش حرف بزنی عادی میشه.
_یه جوری نگی فکر کنه من خیلی مشتاقم.
_کاملا واضحه نیستی. کدوم اتاقه؟
اتاقش رو نشونش دادم. اسمش رو گفتم و مشخصات ظاهریش رو.
_من بچه های این اتاق رو کم و بیش دیدم. اما اون کسی که تو می گی رو تا حالا ندیدم. شاید هم تا به حال متوجه ی اون نشدم.
خوشحال شدم. اصلا دوست ندارم کسی که مورد توجه من هست رو دیگران زیر نظر بگیرند.
_چه طور متوجه نشدی. از اون بهتر اصلا تو این ساختمون نیست.
_واقعا عاشقی!
اون شب تا صبح به سختی گذشت. فرداش صبح زود رفتم اتاق مطالعه. خوردن و خوابیدن سرم نمیشد. یه ماهی میشد که سه شب می خوابیدم هفت صبح بیدار می شدم. یه نگاهم به کتاب یه نگاهم به در. تا خود غروب حتی از دوستم خبری نشد. رفتم سراغی ازش بگیرم که هم اتاقیش رودیدم.
_این دختره کجاست؟ چرا نمیاد درس بخونه؟
_تو رختخوابه. حالش خوب نیست. چیزیش نیست. ماهی یه باره دیگه.
رفتم پیشش.
_چقدر ضعیفی تو دختر. یعنی تا این حد.
_هیچ وقت این طور نمیشد. داشتم میومدم پایین سرم گیج رفت افتادم تو راهرو. خواهرم اومد پیشم. تازه رفته. تو خواب و بیداری حرفهای دیشب تو میومد تو ذهنم. اون دختره رو هم می دیدم...انگار تو دربارش حرف میزدی...همه چیز یه حالت غمگین داشت. سارا دلم برات میسوزه. باور کن فردا همه چیز رو درست می کنم.
فرداش دوستم با خوشحالی اومد اتاق مطالعه که پیداش کردم. دربارش از دوستاش پرسیدم. بهشون گفتم دوستم واسه برادرش می خواد. خندید ... یکیشون اصرار داشت خودش رو به تو معرفی کنم... نمی دونم تو توش چی دیدی؟ یه آدم عادی هست مثل بقیه.
یه صندلی گذاشت میز مجاور من و نشست. سر ظهر رفتیم قدمی زدیم، چای خوردیم و بر گشتیم. هنوز سرجامون نرسیده بودیم که متوجه ی کسی شدم همون اطراف که ما درس می خوندیم. کسی که چه عرض کنم. فقط انگشتانی بود که لای موهای سیاه لخت فرو رفته بود و صورتش پشت میز گم میشد. حس کردم قلبم تیری کشید و بعد با تمام توان شروع کرد به زدن. دست دوستم رو کشیدم و به طرف میزمون اشاره کردم.
_خودشه؟
_آره.
_از کجا می دونی تو که نمی بینیش.
رفتیم سر جامون نشستیم.
دوستم برگشت پشت سرش رو نگاه کرد.
_آره خودشه. برو باهاش حرف بزن.
_چی بگم؟
_چی می گن این جور موقع ها. اسمش رو بپرس. بگو اهل کجایی. چی می خونی. خیلی عادی. بگو می خوام باهاتون دوست بشم.
_نمی تونم. دست و پام می لرزه. صدام که بد تر. من می رم اتاق. این جا نفسم بالا نمیاد.
_اگه نری باهاش حرف بزنی من می رم.
_چی می خوای بگی؟
_هر چی دلم خواست. میری یا من برم.
_باشه. میرم. صبر کن. چند لحظه.
لحظه ها گذشت و من نرفتم. گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم. نمی دونستم چی کار کنم. جمله ها تو ذهنم مرتب نمی شد. چه برسه روبروش. به دوستم گفتم می رم بیرون یکم قدم بزنم آروم بشم. برگشتم باهاش حرف میزنم. به آرامش دوستم حسودیم میشد. حس می کردم دست گذاشتم رو کسی که همه ی عالم می خوانش و من این وسط عددی نیستم.
از اتاق مطالعه رفتم بیرون. پشت در ایستادم. یک هو خنک شدم. نفس عمیقی کشیدم. انگار یه دقیقه بیشتر اون تو می موندم خفه می شدم. صدای اذان ظهر بلند شد و من انگشتانم رو در هم فرو کردم و عاجزانه با خدا حرف زدم. نه مثل دفعه ی قبل با شک و تردید. با اطمینان از این که خدایی هست و اون این راه رو برام انتخاب کرده. من سعی کردم نبینمش ولی نشد. پس حالا کمکم می کرد که برم طرفش.
تصمیم خودم رو گرفتم و رفتم تو. می خواستم حرف بزنم. حالا هر طور شده. داخل که شدم دوست رو دیدم که کنارش نشسته و حرف می زنند. چند قدمی رفتم طرفشون که بلند شدند و با لبخندی انگار از هم خداحافظی کردند. دیدم که داره میاد طرفم با کتابی تو دستش. به من که رسید سرعتش رو زیاد کرد و خیلی سریع رد شد و رفت بیرون. خواستم برم دنبالش که دوستم دستم رو گرفت. صدام رو بلند کردم:
_داره میره.
_صبر کن بذار بره.
تقلا می کردم که دستم رو ول کنه. کم مونده بود اشکم در بیاد داد می زدم:
_داره میره. ولم کن. نذار بره.
_یه لحظه گوش کن. من باهاش حرف زدم. امتحان داره. دیرش شده. گفت برگشت میاد همین جا باهات حرف بزنه.
_واقعا؟
_باور کن. قول داد برگشت بیاد پیشت.
چنان ذوق زده شدم که محکم در آغوشش گرفتم و بوسیدمش. همه تو اتاق مطالعه زل زده بودند به ما. باز هم از همه شون عذر خواهی کردم. اگه یه بار دیگه تکرار میشد بعد اون سر و صدای دیشب هردومون رو بیرون می کردند. دوستم می خندید. می گفت: تو که سال نو و قدیم سرت نمیشد تو این چهار سال ندیدم یه روبوسی ساده با دوستات بکنی ببین چه طور بغلم کردی...تو رو خدا یه بار دیگه...و مي خنديد. خیلی جدی گفتم اصلا فکرش رو هم نکن.
از اون لحظه به بعد لحظه شماری می کردم. غروب که شد به دوستم اشاره کردم پس چی شد؟
_به من گفت میاد.
_بهش چی گفتی؟
_چی کار داری؟ یه چیزی گفتم دیگه.
حس می کردم خیلی بد شده و این که نیومده یه جواب بد هست.
چند ساعتی گذشت. کتاب هام رو ورق می زدم. اما آروم و قرار نداشتم. هنوز هم اون صفحات رو كه می دیدم و نمی تونستم بخونم تو ذهنم هست. متوجه ی اشاره ی دوستم شدم.
_سارا...پشت سرت...
نگاهم به پشت سرم خیره موند و خیلی آروم صندلیم رو کنار کشیدم و بلند شدم. دستی به طرفم دراز بود:
_سلام ساراجان من بیتا هستم.
قلبم تیری کشید و تا نوک انگشت های پام داغ شد. فکر کردم همه دارند مارو نگاه می کنند. نمی دونستم چی کار کنم. نمیخواستم متوجه ی لرزش دستم بشه. چاره ای نداشتم. من هم دستش رو فشردم: بهتره بریم بیرون حرف بزنیم.

***********************************************
همگان به جست‌ وجوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...
دلم می‌خواهد دوستت داشته باشم
يک ديوارهايی اين وسط‌ها کشيده‌اند
بی‌انصافی می‌کنند به خدا!
ترا به خدا بگذاريد
هر کسی هرچه دلش می‌خواست
لااقل به خواب ببيند!






۱۶ فروردین ۱۳۸۹

سیاهی چسبناک شب
هنوز هم هر از گاهی مجله ی ماها رو می خونم...حتی يه سري مطالب تكراري رو. بعد از ماها چراغ و حالا ندا. اما خداییش هیچ کدوم به پای ماها نمی رسه. تو شماره ی 12 مطلبی از حمید پرنیان هست در مورد کتابی به نام سیاهی چسبناک شب. باورم نمیشد چنین کتابی مجوز چاپ گرفته باشه. یه کم تو اینترنت گشتم و نقد هایی در مورد این اثر خوندم. واقعا چقدر پیچیده نقد می کنند کتابی رو که به این راحتی حرف زده. از خونه زدم بیرون و تو اولین کتاب فروشی پیداش کردم. راستی این سانسور کننده ها چقدر احمقند. همیشه دلم می خواست کتابی بخونم که تم غیر قابل درک دگرجنس گرایی توش خود نمایی نکنه. حالا به لطف ظرافت بیان نویسنده و حماقت سانسور کننده ها چنین کتابی خیلی آزاد در دست هست.
.
.
.
گاهی یک کلمه است،
گاهی یک لحظه،
که می تواند زندگیت را زیر و رو کند.
کلمه را نگویی و لحظه را از دست بدهی، عمری حسرت به جا می ماند.
کدام یک از ما تجربه اش را نکرده ایم و تجربه اش را نداشته ایم؟
کلمه ای را که باید می گفتیم نگفتیم و عكس العملي را که باید نشان می دادیم ندادیم
سیاهی چسبناک شب از این لحظه ها و از این حسرت ها می گوید.

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

((و خدایی که در این نزدیکی ست... ))
***********************************************
(3)
و حقیقت جز اون چه فکر می کردم نبود.که اگه باز ببینمش می شناسمش...برای من نه اسمی داشت و نه نشانی و گاهی فکر می کردم که فقط یه رهگذر بود که تصادفا از اون جا رد شد و اگه ساکن دایمی اون اطراف بود پس قبلا کجا بود...چرا تازه متوجه حضورش شده بودم. فردای اون شب کمی تو راهرو پرسه زدم ولی خبری نشد..رفتم سراغ کتاب هام .ولی نمی شد.باید می دیدیمش.دوباره برگشتم اتاق و باز کمی پرسه زدن ولی خبری ازش نبود تصمیم گرفتم دیگه وقت تلف نکنم. دوباره رفتم اتاق مطالعه و با تمام توانم چند ساعتی تمرکز کردم. شب های قبل اگه چند ساعت می خوندم واسه استراحت همون جا کمی قدم می زدم اما اون شب نمی شد. می دونستم استراحت کردن بهونه هست ولی باز راهی اتاق شدم. چیزی که می خواستم اون جا نبود...بقیه بهونه بود...دوباره بلند شدم که برم...لب پله ها که رسیدم تو افکار خودم حساب می کردم که امشب شش بار چهار طبقه رو بالا و پایین رفتم و نگاهی به پایین اولین سری پله های روبرو ی خودم انداختم...خالی و خلوت...فقط دختری به میله های محافظ پلکان تکیه داده بود و به انتهای پلکان نگاه می کرد...انگار منتظر بالا اومدن کسی بود...با دیدنش بی اختیار قلبم لرزید...نمی دونم چی شد که برگشت بالا رو نگاه کرد و دستی به مو هاش کشید...که دیگه نتونستم نگاهش کنم...قلبم به شدت می زد و انگار پاهام سست شده بود...این بار مثل شب قبل نبود که من تو نگاه آرومش شناور بشم و همه ی دنیای اطراف به احترام اون لحظه ی خاص سکوت کنه...چنان حول و دست پاچه شدم که توانایی پایین رفتن از اون همه پله رو تو خودم نمی دیدم...تمام توانم رو جمع کردم که زمین نخورم و با سرعت از کنارش رد شدم و پایین رفتم.
این تازه شروع ماجرا بود...شروع وابستگی من به حضور مبهم کسی بود...هر بار که می دیدمش با خودم می گفتم این بار آخرم هست اما بعد مدتی باز دلم هوای دیدنش رو می کرد. مدت ها به انتظارش می موندم. حتی گاهی یک ساعت تو راهرو لب پنجره بودم که شاید ببینمش. وقتی می دیدمش دیگه نمی تونستم اون مکان رو تحمل کنم...کم کم اسمش رو فهمیدم و بعد اتاقش رو پیدا کردم. سر کلاس تمرکز نداشتم...به همه ی دفعاتی که دیده بودمش فکر می کردم به این که اصلا اون هم من رو می بینه و اگه می بینه رفتار من و فرار کردن هام فرصتی براش نمیذاره که قدمی جلو بگذاره. اگه یه روز نمی دیدمش هیچ کاری از دستم بر نمیومد نه خوندن و نه خوابیدن و نه خوردن. وقت درس خوندن هر وقت هوای دیدنش به سرم می زد یه پاره کاغذ بر می داشتم و اولین چیزی رو که از سر دلتنگی به ذهنم میومد می نوشتم.روزها می گذشت و حال من بدتر می شد. بار ها تصمیم گرفتم برم طرفش و باهاش حرف بزنم اما نمی تونستم. یک بار در حین وضو گرفتن دیدمش و با خودم گفتم کارم ساخته هست. اگه برم جلو بهش بگم خانوم من از شما خوشم اومده چی فکر می کنه.
هم اتاقی هام متوجه شده بودند که یه چیزی بدجور آزارم می ده. می خواستن که باهاشون حرف بزنم اما من نمی تونستم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم. کسی که منو نشناسه و کمکی از دستش بر بیاد. یک بار رفتم پیش روان پزشک دانشگاه و براش همه چیز رو تعریف کردم، یک سری سوال پرسید آخرش هم گفت تو افسرده هستی و چند تا قرص داد و سر آخر پرسید احتمالا این خانوم رو یک بار حین تعویض لباس برهنه دیدی که این طور برات جذاب و بر انگیزنده شده...این رو که گفت فهمیدم این آدم پرت تر از اون هست که درد من رو بفهمه. من فقط عاشق بودم، عاشقی که از عشقش و معشوقش وحشت داشت. دوباره رفتم تو لاک خودم. درس می خوندم. از سر دلتنگی می نوشتم.نمی خوردم.نمی خوابیدم و انتظار دیدنش رو می کشیدم. دوستی داشتم که وقتی از درس خوندن خسته می شد میومد کنار میز من. اون متوجه ی نوشته های من که شد برشون می داشت و می خوند، آهی می کشید و می گفت می تونم این رو بردارم؟ هر چی من می نوشتم رو اون می برد. دختر صاف و ساده ای بود. یه بار نشست و سفره ی دلش رو برام باز کرد، از من خواست که مشکلم رو براش بگم. من نمی تونستم مثل اون به راحتی از احساسم بگم. فقط می گفتم چیزی نیست، هیچ یادم نمیره که اون هم می گفت: تو عاشقی، از نوشته هات معلومه، اگه نبودی با این همه ذوق به حرف های من گوش نمی دادی، تو حرف های من رو درک می کنی ،من به تو اعتماد کردم و همه چیز رو گفتم، به من بگو طرفت کیه. من هیچ چیز به هیچ کس نمی تونستم بگم. با خودم می گفتم اگه قراره با کسی حرف بزنم به خودش می گم. هرچه بادا باد. هرچه پیش بیاد بدتر از شریط فعلی من نیست. حس می کردم اون هم من رو می بینه اما رفتار نادرست من مجالی برای آشنایی بهش نمی ده.
غروب یک روز پنج شنبه خسته و دل گیر تو اتاق نشسته بودم. خسته به معنی واقعی. فکرم خسته بود و روحم. هوا تاریک می شد و صدای اذان تو اتاق می پیچید. صدایی که به لطف انتظار برای دیدن بیتا کم کم برام دل نشین شده بود. هم اتاقی هام بر خلاف من از خانواده های فوق العاده مذهبی بودند و به غیر از یکیشون بقیه همیشه سعی در ارشاد من داشتند. این کار اون ها و خود برتر بینیشون باعث می شد بیشتر از مذهب و مسلکشون زده بشم. اون روز غروب همون که هیچ وقت کاری به دین و مذهب من نداشت اومد طرفم و گفت من واسه نماز می رم مسجد و بعدش دعای کمیل هست اگه دوست داری با من بیا، فقط بشین گوش کن، بالاخره باید با یکی حرف بزنی، هر چه بیشتر تو خودت نگه داری بدتر میشه. قبول کردم. تو موقعیتی که من داشتم و تو بن بستی که گیر کرده بودم هر پیشنهاد کمکی رو قبول می کردم...به شرطی که کسی چیزی از من نپرسه. رفتم اتاق مطالعه و از دوستم کتاب دعا گرفتم. بنده خدا خیلی ذوق کرده بود که من ازش چنین چیزی می خوام. کتاب رو داد و گفت مال خودت و یادت باشه چون بار اولت هست هر چی از خدا بخوای بهت می ده. من اصلا مطمـئن نبودم خدایی وجود داشته باشه. کتاب رو ازش گرفتم و نگاهی به معنی دعای کمیل کردم. چیز خاصی توش ندیدم. یک ساعت بعد با هم اتاقیم تو مسجد بودیم. گوشه ای تشستم تا نماز تمام بشه. قبل شروع دعا برق ها خاموش شد. سعی کردم یه گوشه ی روشن پیدا کنم تا معنی دعا رو ببینم. الان که فکر می کنم لحظات خاصی بود. اما اون موقع چیزی رو درک نمی کردم. انتظار داشتم یکهو معجزه بشه.اما حالا می فهمم که همه ی معجزه ها یک دفعه اتفاق نمیفتند. جمعیت بعضی قسمت های دعا رو تکرار می کرد. و بعضی قسمت ها کم کم داشت برام معنی دار می شد...تا امروز هم که گاهی این دعا رو می خونم قسمت های تازه ای برام معنی دار می شه. دعا که تموم شد یاد حرف دوستم افتادم که هر چی از خدا بخوام قبول میشه. با خودم گفتم اگه خدایی هست که دانا و شنوا و تواناست شاید گره از کار من باز کنه. تردیدی ته دلم بود. شنیده بودم که رابطه هایی از نوع هم جنس خواهانه تو دین اسلام چه جایگاهی داره و من که تا اون روز بر اساس همون شنیده ها ی نادرست در مورد اسلام قضاوت کرده بودم فکر نمی کردم که اگه خدایی وجود داشته باشه در مورد چنین عشقی به من کمک کنه. هیچ یادم نمی ره اون روز از خدا چی خواستم : من نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم اگه احساس من یک هوس بی پایه هست کمکم کن که فراموشش کنم، این آدم رو از سر راه من بردار و من هم نهایت سعی خودم رو می کنم که بهش فکر نکنم، اگه قسمت این هست که این آدم هم چنان سر راهم باشه کمکم کن به طرفش برم.
از اون روز به بعد تصمیم گرفتم نه بهش فکر کنم نه ببینمش. اواخر دی ماه بود و دو ماه بیشتر تا کنکور نمونده بود. برای رفتن به اتاق مطالعه کل ساختمون رو دور می زدم که مبادا سر راهم قرار بگیره و هر وقت مطمئن می شدم همه جا خلوت هست بر می گشتم. دلم می خواست همه چیز مثل یک ماه قبل بشه که ندیده بودمش و با فکر راحت و آزاد درس بخونم. اما انگار قسمت نبود. تا دیروز که برای دیدنش لحظه شماری می کردم به زحمت پیداش می شد اما حالا که دیگه نمی خواستم ببینمش هر روز سر راهم بود. حتی وقتی راهم رو عوض می کردم که نبینمش. نمی دونستم چی کار کنم. همه چیز داشت بدتر می شد. دیگه داشت شکم به یقین تبدیل می شد که خدا و دعا همش حرفه. یه روز که رفتم اتاق مطالعه اون جا دیدمش چند میز از من فاصله داشت. دیگه آخر بی انصافی بود، هیچ وقت پاش رو اون جا نمی گذاشت و حالا درست کنار من. یک ساعتی به زحمت اون جا رو تحمل کردم تا این که بلند شد و رفت. وقتی دور می شد خوب نگاهش کردم. تا به حال اندام هیچ دختری تا اون حد برام جذاب نبود. هم چنان سعی داشتم که نبینمش، اون روز حتی برای غذا خوردن هم بر نگشتم اتاق. یه مقدار چای و شیرینی داشتم و تا ساعت دو صبح همون جا سر کردم. یه قطعه شعر از صبح رو میزم مونده بود، بردمش برای دوستم. کاغذ رو از دستم گرفت و خوند. بر خلاف قبل بدون تعریف و تمجید فقط گفت: هنوزم نمی خوای بگی چته؟ در جوابش شب بخیر گفتم و رفتم. راهروها ی خلوت و ساکت اون وقت شب تا حدی ترسناک به نظر میومد. وارد یکی از سرویس های بهداشتی شدم، آب سرد رو باز کردم و سر و صورتم رو گرفتم زیر آب. خیلی لذت بخش بود. سرم رو که بلند کردم درست تو آینه ی روبرو جلوی چشمم بود. چند ثانیه ای تو آینه بهش زل زدم. باورم نمی شد اون وقت شب اون جا ببینمش. نمی دونستم چی کار کنم، حتی نمی تونستم برگردم و مستقیم نگاهش کنم. دوباره برگشتم اتاق مطالعه، کنار دوستم نشستنم سرم رو گذاشتم رو شونش و زدم زیر گریه.
***********************************************
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... !
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

۹ فروردین ۱۳۸۹

(( گاهی یک کلمه است، گاهی یک لحظه و گاهی یک نگاه که می تواند زندگی ات را زیر و رو کند.))
***********************************************
(2)
به زندگی پدر و مادرم که نگاه می کنم میبینم چیزی خاصی توش نیست که من لیاقتش رو نداشته باشم. من هم به اندازه ی اون ها و حتی بیشتر، در مورد زندگی مشترک می دونم. به هر زوج دگرجنس گرایی که نزدیک شدم نکات نادرستی از زندگی مشترکشون رو دیدم که رعایت کردن اون ها برای من مهم و به طرز عجیبی ساده بود، نکاتی که بی توجهی به اون ها زندگی مشترکشون رو تلخ و تا حدی نابود کرده بود، و من در عجبم که چرا این قدر ساده از کنار این حق طبیعی خودشون می گذرند. همون طور که یک نا بینا ارزش بینایی رامی دونه و یک آدم فلج قدر نعمت پاهای سالم رو می دونه من که حق زندگی مشترک با فرد مورد علاقه ی خودم رو ندارم قدر لحظات زندگی مشترک رو خوب می دونم.
دو سال از عقد اجباری و ظاهرا اختیاری من می گذره. دو سال هست که از شوهرم و خانواده اش به هر بهانه ای فرار می کنم اما با رسیدن روزهای نوروز و تعطیل شدن زمین و زمان، با نگاه ملامت آمیز خانواده ی خودم مواجه می شم که غیر مستقیم می گن: "برو" و من به ناچار راهی شهر اون ها می شم. سخته که شب سال نو کنار خانواده ی خودم نباشم. سخت تر این هست که این جا باشم و از همه سخت تر این که کنار کسی که باید باشم نیستم.
پاییز 84 بود و من همون دختر بد اخلاق و غیر اجتماعی. ترم هفت کارشناسی بودم و تصمیم گرفته بودم برای کنکور ارشد آماده بشم. دخترهای هم کلاسیم دو دسته می شدند. یک دسته کشته مرده ی الاف موندن تو دانشکده و آویزون شدن از این پسر و اون پسر و یک دسته هم خواهرای بسیجی بودند که همون دختر سمج و مذهبی که یک بار با کنجکاوی های بی جا اعصاب من رو بهم ریخته بود عضوشون بود. رغبت نزدیک شدن به هیچ دو گروه رو نداشتم. هیچ چیز خاصی در رفتار و کردار و حتی صحبت هاشون برای من جذاب نبود. از اجتماع به دور و از هر جمعی گریزون بودم. این موضوع فقط به خاطر اختلاف سلیقه ی من با اون ها نبود...هنوز هم ترجیح میدم در جمعی نباشم که مجبور باشم نقش بازی کنم. تو محیط خوابگاه هم چشم می دوختم به کف راهرو و تا خود اتاق مطالعه کم تر به اطراف نگاه می کردم. نیمه های شب که حال و حوصله ی درس و فرمول نداشتم و اتاق مطالعه خالی بود به کتاب های بچه های دیگه سرک می کشیدم. کتاب های رشته ی ادبیات رو ورق می زدم و اگه شعری می دیدم که برام جالب و جدید بود حفظش می کردم. کتاب جامعه شناسی آنتونی گیدنز و روان شناسی هیلگارد رو بار اول همون شب ها دیدم و از متن روانشون لذت می بردم. بیشتر از شیوه ی نگارش این کتاب ها مطالبشون در مورد همجنسگرایی برای من جالب بود. بعضی مطالب رو چندین بار می خوندم و گاهی چنان ذوق زده می شدم که دلم می خواست همه رو از خواب بیدار کنم و بهشون بگم ببینید این جا چی نوشته؟ خلاصه این جوری تا دو ساعتی بعد نیمه شب وقت می گذروندم و بعد که همه ی خوابگاه رو سکوتی لذت بخش پر می کرد، کمی تو محوطه ی سر سبز قدم می زدم و آزادانه به اطراف نگاه می کردم، و در نهایت بر میگشتم اتاق. با هم اتاقی هام مشکلی نداشتم جز این که همون اندک اعتقادات مذهبی رو که اون ها داشتند، من نداشتم. به غیر از یکیشون بقیه گاهی با نیش و کنایه کوچک ترین مشکل یا ناراحتی من رو به نماز نخوندن و اعتقاد نداشتن ربط می دادن و من هم در کمال با انصافی! کوچک ترین بد اخلاقی شون رو به مسلمان بودنشون ربط می دادم.
واما اون آقا... تا وقتی که به من فقط به دید یک دوست نگاه می کرد برام محترم بود، اما وقتی موضوع رو به خانواده ی من ربط داد، حرمت خودش رو شکست. وقتی مخالفت من رو دید بر خلاف میل من سعی کرد از طریق مادرم رضایتم رو به دست بیاره. مثل امروز که صداش عصبیم می کنه، اون روزا هم با صدای زنگ تلفن فرار می کردم و اگه دیر می شد و یکی از هم اتاقی هام گوشی رو بر می داشت با ایما و اشاره و کلی شکلک عجیب تقاضا می کردم که به طرف بفهمونند که من نیستم. اوایل آشناییم این طور نبود. اون اوایل خودش هم این طور سمج نبود و نمی دونستم کار ممکنه تا این جا پیش بره. یکی از همون شب ها خواب دیدم باهاش ازدواج کردم، تو خوابم تا صبح گریه می کردم که این اتفاق چه طور افتاد... من که نمی خواستم...کاری که هر از گاهی الان تو بیداری می کنم.. مادرم که از موضوع خبر دار شد، اصرار می کرد که با خانوادش آشنا بشه. از نظر اون من چندان دختر خواستنی و زیبایی نبودم که لیاقت خواستگاری با اون موقعیت عالی رو داشته باشم. پدرم یه جورایی طرف من رو می گرفت و می گفت تا وقتی درس بخونم، آزادم و هزینه ی درس و زندگی من رو تقبل میکنه. همیشه تحصیلات براش مهم بود. اون سال رو از خانوادم فرصت گرفتم که برای کنکور بخونم، اون ها هم قبول کردند و از طرف فرصت گرفتند. قبولی برای من معادل فرار از یک سرنوشت فاجعه آمیز بود. هر وقت بحث هایی در مورد ازدواج و زندگی آینده بین من و مادرم پیش می اومد ، رابطه ی ما به هم می خورد و چند روزی رابطه ی من و مادرم شکر آب می شد. هنوز هم همین طوره.انگار پسرهای هم جنسگرا با پدرشون مشکل دارند و دختر های هم جنسگرا با مادرشون. این جور مواقع مادرم صرفا برای تمام شدن بحث می گه تو هم تا بری سر خونه و زندگی خودت منو دق میدی. میدونه این حرف ساکتم می کنه. من نمی خوام باعث ناراحتیش بشم، از طرفی هم می خوام زندگی خودم رو داشته باشم و ازش لذت ببرم. با این حرف هاش تا حدی گیج می شم. نمی تونم تصمیم بگیرم وقتی نمی دونم مرز خودخواهی یه آدم تا کجاست. انگار من دقیقا روی مرزم. یک قدم این طرف بگذارم بیش از حد فداکار بودم و یک قدم اون طرف بگذارم بیش از حد خودخواه.
..........
اواخر آذر ماه سال 84 بود و یک شب مثل همه ی شب های پاییزی بیست و یک سال گذشته ی من که ... بیتا وارد زندگی من شد...فلاکس چای و چند تایی کتاب دستم بود و راهی اتاق مطالعه بودم. نگاهم مثل همیشه به کف راهرو بود و فکرم فقط پیش درس هام. چند قدمی از اتاق دور نشده بودم که صدای داد و فریاد هم اتاقی هام تو راهرو پیچید: "سارا صبر کن تلفن داری"... می دونستم باز هم خودشه... خیلی عصبانی شدم...با خودم فکر کردم که این ها چه قدر احمقند وقتی هستم، بهشون میگم بگید نیست حالا که نیستم این داد و فریاد چه جور مسخره بازی هست. فقط برای یک لحظه نگاهم رو از زمین بلند کردم که برگردم ... که بالاخره اتفاقی اقتاد...اتفاقی که همه ی اون سال ها ازش فرار کردم. لحظه ای که به نظرم خیلی ها تا به امروز اونقدر خوشبخت نبودند که درکش کنند... در چند قدمی من ایستاده بود و چشم در چشم من... نمی دونستم کی بود یا اسمش چی بود ولی تا به حال هیچ نگاهی برای من اون جذبه و آرامش رو نداشت...نمی دونم دقیقا چه حسی بود و لی می دونم یک طوری سبک و لذت بخش بود...مثل خواب سبکی که یک لحظه به سراغ آدم میاد...اون لحظه نمی فهمیدم این کسی که بهش زل زدم یا به من زل زده چه شکلی هست...فقط یک نگاه بود...عمیق و زیبا...انگار کار داشت...انگار صدام کرد...و نرفت...همون طور نگاه می کرد همون طور که نفهمیدم چه قدر طول کشید...راستی چقدر طول می کشه که آدم گرفتار کسی بشه؟ دقیقا همون قدر گذشت که یکهو به خودم اومدم و سرم رو به سرعت و زحمت برگردوندم...طوری که انگار نگاهم رو از نگاهش بکنم...و رفتم اتاق پای تلفن...هیچ به خاطر ندارم اونجا چی گفتم و چی شنیدم...و فورا خودم رو به اتاق مطالعه رسوندم...با تمرکزی که به زحمت سعی می کردم داشنه باشم شروع کردم به خوندن...می خوندم اما انگار یه چیزی کم بود...مثل قبل نبود که وقتی می خوندم هیچ چیز رو نمی دیدم و نمی شنیدم...بدون این که دست خودم باشه فکرم رو اون نگاه پر می کرد. احساس خوبی بود که حتی از فکر کردن بهش سرخوش می شدم...گاهی سعی می کردم منطقی باشم و فکر کنم که چی بود و چی شد. ولی فکر منطقی کردن، فقط بهانه بود که برای خودم جور می کردم تا باز در افکار اون لحظه شناور باشم و لذت ببرم. اون شب رو با هر زحمتی بود درس خوندم با بازدهی که نصف شب های قبل بود...تصمیم گرفتم که دوباره ببینمش، شاید همه چیز تمام شه و فکرم آزاد که آدم خاصی نیست...اما نمی دونستم این کسی که می خواستم ببینمش کی هست، چه شکلی هست حتی لباسی که به تن داشت تو ذهنم نبود. خوب که فکر می کردم می دیدم که دقیقا نمی دونستم چشم هاش چه رنگی بود. اما یه چیزی ته دلم می گفت که اگه باز اون نگاه رو ببینم می شناسمش...
***********************************************
باشد، که زندگی
زندگی ‌ست.
امروز در دست من و
دوش در دست تو و
فردا ... مالِ ديگری ‌ست،
تنها به ياد آر که روياها نمی‌ميرند.

۲۸ اسفند ۱۳۸۸

مگر من کجای این بادیه ی بی نشان به دنیا آمده ام...من هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست می دارم
***********************************************
(1)
بالاخره امروز صدای اعتراض مادرش بلند شد. انتظار داشتم یکی از همین روزها این اتفاق بیافته ، هر لحظه انتظار شنیدن این حرف رو داشتم . صبح که از خواب بیدار شدم گفت " می تونم یه چیزی بهت بگم؟ البته از دست من ناراحت نشی ها؟" فهمیدم که وقتش رسیده و می دونستم چی می خواد بگه. اما نمی دونم چرا یک هو ته دلم خالی شد وقتی گفت : دختر تو چرا پیش شوهرت نمی خوابی؟ انگار در ترسناک ترین و بی کس ترین لحظه ی زندگیم گیر کرده باشم. می دونستم از این بدتر هم پیش خواهد آمد...
اون آقا ( که در مورد مادرش گفتم ) شوهرم هست به روایت عاقد و خانواده و صفحه ی آخر شناسنامه ی من. اما به روایت خود من دوستی خوب بود که محبت های زیادی در حق من کرد الا شنیدن درد و دل های صادقانه ی من وقتی حقیقت رو براش می گفتم و عاجزانه تقاضا داشتم که به دنبال شریکی دیگه برای زندگی خودش باشه.
سال اول آشناییم با این آقا بود که حس کردم یک جور دل بستگی به یکی از دوستانم پیدا کردم ، دختری ساده ، پر شور و پر محبت...بار اول نبود که دختری قسمتی از رویاهای من میشد اما بعد از دوران دانشجویی مورد اول بود...چیزی به خودش نمی گفتم و فقط ستایش گر اوقاتی بودم که تصادفا با هم به تنهایی سر می کردیم... به اون آقا که بیشتر به چشم یک دوست ساده نگاه می کردم و هر از گاهی به اصرارهای فراوانش برای یکی دو ساعتی بیرون رفتن و حداکثر غذایی خوردن پاسخ می دادم... اما هم چنان در فکر اون دختر که بالاخره یک روز رو حساب دوستی برام گفت که همزمان دو نفر رو می بینه که هر دو قصد ازدواج دارند و نمی دونه به کدوم خواستگارش باید جواب مثبت بده... این اولین شوک زندگی من بود که باید به کسی که تا حدودی دل بسته اش بودم کمک می کردم که چه طور کسی به غیر از من رو انتخاب کنه... حالا چهار سال هست که ازدواج کرده تا امروز هم بهش چیزی نگفتم و فقط می دونم شوهرش مرد خوبی هست و خودش هم راضی اما یک بار به من گفت اگه قرار باشه به چند سال قبل برگرده تصمیم دیگه ای برای زندگیش می گیره...
بعد چند ماه که اون دختر ازدواج کرد و رفت سراغ خونه و زندگی خودش، من موندم و اندکی حس تنهایی. وبلاگی درست کرده بودم و هر از گاهی از روی دلتنگی چیزهایی می نوشتم و هر از گاهی با اون آقا چند ساعتی وقت می گذروندم. بدون این که چیزی از دل تنگی هام بهش بگم تا این که یکی ازهم کلاسی هام که دختری بسیار مذهبی و البته تا حدی خشکه مذهب بود متوجه رابطه ی دوستانه ی من با این آقا شد و به حساب این که نهی از منکر کرده باشه سعی کرد به من نزدیک بشه. تقریبا همه جا بود و من که می دونستم فیلم بازی می کنه و خودش با چند نفری هست اصلا حوصله ی حضورش رو نداشتم. خلاصه این که هر روز میومد محل کارم و من به هر روشی بود فرار می کردم.بیشتر اوقات خودم روبا وب گردی تو وبلاگ هم جنسگراها که اون موقع دو یه سه تا بیشترنبودند مشغول می کردم. هیچ نمی دونستم این موضوع که من تواینترنت چی کار می کنم و اون جا با کی ممکن هست باشم براش جذاب شده بود و یک روز که از سر دستگاه خودم بلند شدم تا به بقیه کامپیوتر ها سرکشی کنم بلافاصله از جای خودش بلند شد و جای من نشست و گفت یک سری برنامه می خوام که فقط رو کامپیوتر ادمین هست. چیزی نگفتم و مشغول پرسش و پاسخ بقیه ی بچه ها شدم. بعد اون روز رفتارش با من عوض شد انگار مورد ترحمش بودم و می خواست کمکم کنه. بیشتر به دیدنم میومد اما فاصله ی خودش رو حفظ می کرد و مرتب از من می خواست در مورد لباس و آرایشش نظر بدم...تا این که یه روز تیکه ی آخر رو انداخت و یکی از جملاتی که تو وبلاگم نوشته بودم برای من عینا نقل قول کرد... اون وبلاگ خصوصی ترین مکانی بود که برای خودم سراغ داشتم و آدم هایی که اون رو می خوندند از نظر من مجازی بودند و هر بار بعد از به روز کردنش آدرسش روپاک می کردم... اون لحظه احساس کرد شخص برهنه ای رو داشتم که نا محرمی بهش زل زده بود. همه ی قدرتم رو جمع کردم که صدام نلرزه و در حالی که قلبم به شدت تمام می زد و دستام روعرق سردی پوشونده بود ازش پرسیدم منظورت چیه؟ جمله ای که از وبلاگ نقل قول کرده بود رو تکرار کرد و گفت این تو رو یاد چیزی نمی ندازه؟ به سرعتی که کاملا نشون می داد حقیقت رو پنهان می کنم جواب دادم که تا به حال چنین چیزی نشنیدم حالا هم باید برم سر کارم و از اون جا فرار کردم... تا انتهای شب تو محوطه ی خوابگاه سرگردون بودم از ترس حضور مجددش فکر برگشتن به اتاق رو نداشتم. همزمان به همه چیز فکر می کردم و در کل به هیچ چیز. خیلی طول کشید که افکارم آروم بشه و وقتی شروع کردم به مرتب و منطقی فکر کردن به نتایج بدتری می رسیدم. به این که چه طور آدرس وبلاگم رو پیدا کرد. این که چرا این اواخر گیر داده بود به شال آبی رنگی که اصلا بهش نمیومد و مدام از من نظر می خواست. من تو وبلاگم ماجرای خرید یک روسری آبی رنگ رو با شخص قبلی نوشته بودم و این که چقدر از نظر من زیبا شده بود. اتفاقی که بی شباهت به خریدی که نمی دونم کی با این آدم سمج داشتم نبود. و این به معنی فاجعه ی دوم بود : خودش رو فرد مورد نظر من می دونست و فکر می کرد من همه چیز رو در مورد اون می نوشتم . این موضوع حالم رو بدتر می کرد. مدتی شب ها رو تو نماز خونه یا اتاق تلویزیون سر می کردم و اون هر بار که به سراغم میومد با اتاق خالی رو به رو می شد. ضربه ی بدی به درس و کارم وارد شده بود و اصلا تمرکز نداشتم....چند هفته به این وضع گذشت. اون میومد و من در می رفتم. سعی می کرد محبت کنه، گاهی غذا میاورد و با ژست عاقلانه از کمبود محبت و مشکلات بچه هایی می گفت که تازه از خانواده دور می شدند و سعی می کرد هر بار من روبه نوعی هدایت کنه البته از نوع خودش یعنی اسلام گرایی سرسختانه. من هم که اساسا از خانواده ای غیر مذهبی بودم با دیدن رفتار و افکار امسال اون بیش از پیش از دین و آیینش زده می شدم... در نهایت تصمیم گرفتم خودم رو جمع و جور کنم. وبلاگم رو حذف کردم و کار رو بی خیال شدم. چسبیدم به درس. سعی می کردم تو سالن و محوطه به کسی نگاه نکنم. دیگه حوصله ی در گیر شدن در روابط عاطفی و غیر عاطفی نداشتم. شده بودم یه بچه خر خون که صبح زود می رفت اتاق مطالعه و آخر شب بر می گشت. هر روز که کلاس تمام می شد برای فرار از دست اون دختر با اولین سرویس خودم رو به خوابگاه می رسوندم و بعد از کمی استراحت راهی اتاق مطالعه می شدم...هفته ها می گذشت و آخر ترم میومد. ترم ها هم می گذشت تا این که سال آخر رسید. تو دانشگاه به غیر اجتماعی بودن و بد اخلاق و بی احساس بودن مشهور شده بودم . اون دختر سمج هم ازدواج کرده بود و هر از گاهی برای رفع اشکال سراغ من میومد. حلقه ی درشتی به دست داشت که من گاهی بهش زل می زدم وسعی می کردم درکش کنم. وقتی براش درس رو توضیح می دادم ته دلم می گفتم حیف این همه مفاهیم زیبا که باید برای تو بگم، تو چرا نمیری سراغ شوهرداری و واقعا از پس این کار خوب بر میومد. اون هم صریحا به من می گفت که خیلی خوشبخت هست و از این که من تا به حال نتونستم ازدواج کنم و هنوز به طور غیر رسمی اون آقا رو می بینم برام متاسف بود...خوشبختی و تاسفی که به هیچ وجه برام قابل درک نبود...

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

عجيب است اين گُل
نيمی پروانه و نيمی گلبرگِ رازقی،
چون من
که نيمی کودک وُ
نيمی اندوهِ آينه‌ام.

صدايم کن
هم می‌آيم
هم می‌شکنم. هم می مانم.
دين و گناهِ کسی را که نمی‌خَرَم
می‌گويند آب
هميشه سهمِ تشنه نيست،
البته دروغ می‌گويند اين فلان‌فلان شده‌ها ...!



جواب پروردگار هم
با هر چه پروانه است
با هر چه رازقی‌ست.
اصلا وِل کن بيا ... عزيزم
گوش‌های من از اين همه حرفِ بی‌پروانه پُر است
واقعا چه عطری دارد اين رازقی ...!

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

from : radiofarda






گرامیداشت روز زن در جهان، سکوت در ایران

مراسم روز جهانی زن، در هشتم مارس، در بسياری از کشورهای جهان در حالی برگزار می شود، که دولت ايران چنين روزی را به رسميت نمی شناسد و مراسم فقط در حوزه خصوصی برگزار می شود.
از سال ۱۹۷۵ که سازمان ملل متحد، هشتم مارس را، روز جهانی زن اعلام کرد، بسياری از دولت ها و سازمان های مدنی در سراسر جهان، مراسمی در اين روز برگزار می کنند و يادآور می شوند که هنوز بايد برای برابری زن و مرد در جامعه تلاش کنند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، زنان افغان روز شنبه، در دانشگاه آمريکايی کابل، پايتخت افغانستان، و در استان پنجشير در شمال پايتخت، مراسمی را برگزار کرده اند.
فعالان حقوق زنان افغان می گويند: «برگزاری چنين مراسمی در افغانستان معنی و مفهوم خاصی برای ما دارد چرا که در زمان حکومت طالبان زنان و دختران از کار کردن و تحصيل محروم بودند.»

مشکلات زنان فقط محدود به کشورهای جهان سوم نیست و تانيا پليبرسک، وزير زنان استراليا اعلام کرد که روز زن فرصتی است تا نگرانی خود را از مسايلی که زنان استراليا با آن روبرو هستند، مانند عدم استقلال مالی اعلام کنيم.
وی افزود از زمانی که يک زن وارد محل کار می شود از همکار مردش کمتر حقوق می گيرد.
لوئیز آربور کميسر عالی سازمان ملل متحد در حقوق بشر نيز طی بيانيه ای روز جمعه گفت که قوانين تبعيض آميز عليه زنان تقريبا در تمامی کشورها وجود دارد.
در ایران، مراسم هشتم مارس فقط در محافل خصوصی برگزار می شود و دولت ايران چنين روزی را به عنوان روز زن به رسميت نمی شناسد.
بسياری اولين مراسم هشتم مارس را، تظاهرات ۱۵۰۰۰ نفر از زنان آمريکايی در سال ۱۹۰۸ ، در نيويورک ، برای اعتراض به شرايط کار در کارخانه های اين کشور می دانند.




در سکوت نقش بازی می کنیم
در سکوت قربانی می شویم
در مقابل ظلم سکوت می کنیم
در مقابل بی رحمی سکوت می کنیم
شکنجه می شویم در سکوت
یازهم سکوت می کنیم
باز هم سکوت می کنیم
و اما 8 مارس...

واقعا چه قدر اهمیت دارد ؟ وقتی کسانی از جنس خود من نمی دانند و نمی فهمند؟
***************************************************
به دوستام می گم فردا روز جهانی زن هست؟ یکی میگه همون روز مادره؟ اون یکی با خریدهای عید مشغوله و دوست دختر خودم ... اون اصلا نشنیده و شاید با تکرار دوباره ی حرفم خطاب به من بگه: که چی سارا؟ به تو چی می رسه؟
***************************************************
من در خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شدم و از همون دوران دبیرستان پدرم مرتب یاد آور حق و حقوقم می شد و مرتب گوشزد می کرد : این جامعه به زن جماعت بها نمی ده و اگه می خوای شان و ارزشی داشته باشی بهترین راه داشتن تحصیلات عالی هست. من هم با این همه نصیحت در گوش به راهی که پیشنهاد پدرم بود پا گذاشتم اما روزی که ماجرای اولین عشقم رو با خانواده ای که غیر مذهبی بودن و منطقی بودنش برای من نقطه ی اطمینانی بود در میون گذاشتم فهمیدم زن بودن یک جور بدبختی هست و همجنسگرا بودن دردی بدتر... حالا باید برای قسمتی از هویتم با جامعه بجنگم وبرای قسمتی دیگر با جامعه و خانواده.
***************************************************
هیچ وقت نخواستم خودم رو از نزدیک ترین کسانم پنهان کنم. این اولین قدم هست که اگر دوستان و خانواده ما رو با حقیقت وجودمون بپذیرند زمینه ی تغییر دردید نادرست جامعه نسبت به دگرباشان فراهم میشه. از هر فرصتی برای بحث استفاده می کنم از هر حرفی که حتی از روی شوخی و طنز گفته میشه. کمتر پیش میاد کسی اون قدر حرفم رو جدی بگیره که بحثی جدی در بگیره و اگه دوست دخترم هم در جمع باشه فورا مجبور به سکوت میشم و این چیزی هست که من رو بیش از هر چیز نا امید می کنه؟ زنانی که حقوق خود رو انکار می کنند و همجنسگرایانی که وجود خود رو...

۱ شهریور ۱۳۸۸

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

کیانوش آسا در حال نواختن تنبور



کیانوش آسا روز ۲۵ خرداد ماه در اعتراضات گسترده معترضین به نتایج انتخابات ریاست جمهوری که در میدان آزادی برگزار شد از ناحیه پهلو هدف گلوله قرار گرفت . کیانوش آسا از ابتدا تا روز ۲۵ خرداد ماه ، یعنی در ۲۵ سال و دو ماه و ۲۵ روزی که از عمرش می گذشت عمری پر بار داشت. وی روزهای پایانی دوره کارشناسی ارشد خود را در رشته مهندسی شیمی در دانشگاه علم و صنعت سپری می‌کرد، تنبورنوازی خودآموخته و نیز فعال محیط زیست بود.
کامران آسا از مرگ برادرش و آنچه که بر او و خانواده اش پس از مرگ کیانوش رفته است می گوید:

مرگ کیانوش برای خانواده ما فاجعه بزرگی بود. مادرم هیچوقت مرگ او را باور نمی کند. می‌گوید کیانوش روزی که رفت قول داد که تا دو هفته بعدش برخواهد گشت. من امیدم به برگشت کیانوش است. خیلی دوست دارم برگردد و سر کار برود. چندین سال است که او به‌خاطر ادامه تحصیلاتش دور از خانه بوده ، مادرم می‌گوید منتظر کیانوشم . او باور نمی کند که کیانوش زیر خروارها خاک خوابیده است .

۱۸ تیر ۱۳۸۸

نامه ای برای رئیس جمهور میرحسین موسوی، ابراهیم رها

سلام آقای رئیس جمهور!
«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب - که باغ ها همه بیدار و بارور گردند»
دیدی برادر؟ بچه ها کتک خوردند. بچه ها دستگیر شدند. بچه ها گلوله خوردند. بچه ها مردند. میرحسین، آقای رئیس جمهور، برادر، پس شب آفتابی کجاست؟
یادت می آید برادر، انتخابات نزدیک بود و ما سبز شده بودیم، آن روزها هنوز هر سبزی جرم نبود برادر. سبزینه جرم نبود. خیار رم نبود! و کلروفیل معنای فحش ناموسی نمی داد
!





آری اینچنین بود برادر که مردم رفتند پای صندوق های رای و صندوقدار، طنزهای مرا نخوانده می خندید و ما نمی دانستیم روزی از خنده او گریمان خواهد گرفت برادر.
آری اینچنین شد برادر که رای ها را با سیستم راگیری کردان شمردند. صندوق ها را خزان زد اما ما سبز ماندیم در روزهایی که بخشنامه کردند که تره و جعفری هم باید سه رنگ برویند و نعناع و پونه هم سر از اوین درآوردند!
آری اینچنین است برادر که این روزها وقتی در خیابان راه می رویم از هر دو نفر، یکی باتوم دارد و سپر دارد و کلاه خود دارد و کسی اگر به دوستی بگوید دلت سبز، می برندش تا اعتراف کند خودش یک پا رژیم صهیونیستی است!




برادر، میرحسین، آقای رئیس جمهور! تو بیانیه دادی، خاتمی بیانیه داد، کروبی بیانیه داد، آیت الله طاهری بیانیه داد، آیت الله صانعی بیانیه داد، محققین و مدرسین حوزه علمیه قم بیانیه دادند و مردم ... بیانیه هایشان را صفحه به صفحه زیر باتوم ضربه به ضربه خواندند و ... «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»
گمان می کنم سال بعد اعلام کنند بهار سبز یک فصل سرسپرده و عامل بیگانه و جاسوس است. بیخود می کند هر درختی که بخواهد سبز شود. بعد هم زمستان را تمدید دوره می کنند! ما هم می رویم کوه و در برف سرود می خوانیم پس تو هم «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب» می دانی آقای رئیس جمهور، میرحسین، برادر! تاریخ ما می گوید ما اگر زورمان به سلطان «محمود» ها نرسد می رویم شاهنامه می نویسیم. این را از فردوسی بپرس و شاهنامه را بخوان، «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»




۱۷ تیر ۱۳۸۸

تا با منی، نترس، بيا، بعدا خودم می‌گويم چرا!

بخواهيد آب را تا تشنه نميريد
بخواهيد بوسه را تا اتفاقی نيفتد.
من هم مثل خودِ شما از شما بوده‌ام،
هستم اتفاقی نيفتاده است.
عجيب است من کی اين همه ساکت مُرده‌ام که حالا زنده‌ام را به خوابِ گريه می‌برند!
شمالی بودی!
تو شمالی بودی ... دخترِ همه‌ی جنوب‌های بی‌مادر!
لی‌لوا ... لا، اِلا به لا!
جهان حلالِ حرفِ من است تو آزادی عزيزم ...
برگردی تمامِ سطرهای ساکتِ مرا از نو به دريا بريزی!
آن وقت يک ستاره به آسمان نمی‌ماند ماه ... دِق می‌کند!
حالا حرف‌های قشنگ‌قشنگ بزن هوای امروز ما خوش است قرار است فردا اتفاقی بيفتد
کسی که به دنيا نيامده باشد مُردنش غير ممکن است، نمی‌ميرد!
اسمم را روی سنگ می‌کَنند می‌ترسند من از تکرار واژه‌ی باران به دريا برگردم چقدر خَرَند!